沙姆斯集 · G2700 · 11 联
غزل شمارهٔ ۲۷۰۰
打开任一诗联,阅其专属页面——译文、解说、难词。
- G2700:1 ز هر چیزی ملول است آن فضولیملولش کن خدایا از ملولی
- G2700:2 به قاصد تا بیاشوبد بجنگدبدو گفتم ملولی هست گولی
- G2700:3 بخورد آن بازی من خشمگین شدمرا گفتا خمش دیوانه لولی
- G2700:4 نگوید هیچ را بد مرد این راهمبین بد هیچ را ور نی تو غولی
- G2700:5 بگفتم عین انکار تو بر مننه بد دیدن بود یا بیحصولی
- G2700:6 مرا گفت او تناقضهای بینابود از مصلحت نه از بیاصولی
- G2700:7 محالی گر بگوید مرد کاملتو عین حال دانش ای حلولی
- G2700:8 گهی درد که داند گه بدوزدگهی شاهی کند گاهی رسولی
- G2700:9 به تأویلات تو او درنگنجدکه تو هستی فصولی او اصولی
- G2700:10 ز خود منگر در او از خود برون آکه بر بیحد ندارد حد شمولی
- G2700:11 خمش ای نفس تازی هم بگویمدوباره لا تقولی لا تقولی
ganjoor: sh2700 · public domain