沙姆斯集 · G2990 · 9 联
غزل شمارهٔ ۲۹۹۰
打开任一诗联,阅其专属页面——译文、解说、难词。
- G2990:1 جان خاک آن مهی که خداش است مشتریآن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری
- G2990:2 چون از خودی برون شد او آدمی نمانداو راست چشم روشن و گوش پیمبری
- G2990:3 تا آدمی است آدمی و تا ملک ملکبستهست چشم هر دو از آن جان و دلبری
- G2990:4 عالم به حکم او است مر او را چه فخر از اینچون آن او است خالق عالم به یک سری
- G2990:5 بحری که کمترین شبه را گوهری کندحاشا از او که لاف برآرد ز گوهری
- G2990:6 آن ذره است لایق رقص چنان شعاعکو گشت از هزار چو خورشید و مه بری
- G2990:7 آن ذرهای که گر قدمش بوسد آفتابخود ننگرد به تابش او جز که سرسری
- G2990:8 بنما مها به کوری خورشید تابشیتا زین سپس زنخ نزند از منوری
- G2990:9 درتاب شاه و مفخر تبریز شمس دینتا هر دو کون پر شود از نور داوری
ganjoor: sh2990 · public domain