اقرأ› دفتر ٤› قصة قول أبي يزيد قدس الله سره: سبحاني، ما أعظم شأني، واعتراض المريدين، وجوابه لهم لا بطريق الكلام بل بطريق العيان› بيت ٢١٤٣
M4:2143 — برکنار بامی ای مست مدام / پست بنشین یا فرود آ والسّلام
M4:2143
شرحِ سروش — من محاضراته المسجلة عن المثنوي
شرح
جلسهٔ 01 — [02:10:35] پرسش و پاسخ: خاموشی مولانا و الهام
خودش متوجه میشد. یا در یه مواردی یه دفعه نهیب میزد:
رسیدی به لب بام. یک کلمه دیگه بگی از بام سقوط کردی. یا اونی که میشنوه سقوط خواهد کرد. دیگه یا بیا پایین یا پست بنشین، برو عقب. بر لبه بامی. خودش متوجه میشد که به مرزهایی رسیده، به خطهای قرمزی رسیده که نباید عبور بکنه. دستکم در جمع عوام نباید عبور بکنه. اونها رو بگذاره تا به خواص برسه. حتی در حکایاتی که از مولانا رسیده، میگه حسامالدین میگه، میگه روزی اومد خونه من و گفت تنور رو بتاب، داغ کن، آتش کن. و من آتش کردم. گفت کاغذ بیار، کاغذ بیار. کاغذ میآوردم و همینطور مولانا مینوشت، مینوشت، مینوشت، شعر مینوشت. و همونطور که مینوشت، بعد مینداخت توی آتش و اینها میسوخت. گفت از غیب آمدند و به غیبالغیب میروند. اینا به کار کسی نمیاد. فقط من مجاز بودم همین مقدار اظهارشون کنم. بعضی کلمات فقط در درون مولانا جاری بود، به بیرون نمیاومد. توجه میکنید؟
جلسهٔ 08 — [00:53:46] مولانا و رسیدن به لبه بام راز
خود مولانا دیدید دیگه، بارها به این مواضع میرسه. نزدیک میشه بعد میگه:
میگه درست رسیدی لبه بام. یا برو عقب، یا یه نردبون بذار بیا پایین. و الا مراقب نباشی پرت میشی پایین. توجه میکنید؟ داستان مثلاً یکی از جاهایی که مولانا این رو میگه، قصه بایزیده. بایزیدی که اومد و ادعا کرد که من خدام.
به زبانِ تو — بلغتك · AI
Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited
Your conversation stays on this device unless you share it.
What readers asked0
No questions shared yet — yours could be the first.