ديوان شمس› غزل ٣٠١٨ → السابق · التالي ←
ديوان شمس · G3018 · ١٥ بيتًا
غزل شمارهٔ ۳۰۱۸
افتح أي بيت لصفحته الخاصة — الترجمة، الشرح، والكلمات الصعبة.
- G3018:1 ای تو ز خوبی خویش آینه را مشتریسوخته باد آینه تا تو در او ننگری
- G3018:2 جان من از بحر عشق آب چو آتش بخورددر قدح جان من آب کند آذری
- G3018:3 خار شد این جان و دل در حسد آینهکو چو گلستان شدهست از نظر عبهری
- G3018:4 گم شدهام من ز خویش گر تو بیابی مرازود سلامش رسان گو که خوشی خوشتری
- G3018:5 گر تو بیابی مرا از من من را بگوکه من آوارهای گشته نهان چون پری
- G3018:6 مست نیم ای حریف عقل نرفت از سرمغمزه جادوش کرد جان مرا ساحری
- G3018:7 گر تو به عقلی بیا یک نظری کن در اوتا تو بدانی که نیست کار بتم سرسری
- G3018:8 بر لب دریای عشق دیدم من ماهییکرد یکی شیوهای شیوه او برتری
- G3018:9 گرچه که ماهی نمود لیک خود او بحر بودصورت گوسالهای بود دو صد سامری
- G3018:10 ماهی ترک زبان کرد که گفتهست بحرنطق زبان را که تو حلقه برون دری
- G3018:11 دم زدن ماهیان آب بود نی هوازانک هوا آتشیست نیست حریف تری
- G3018:12 بنگر در ماهیی نان وی و رزق اوبحر بود پس تو در عشق از او کمتری
- G3018:13 دام فکندم که تا صید کنم ماهییصید سلیمان وقت جان من انگشتری
- G3018:14 این چه بهانست خود زود بگو بحر کیستاز حسد کس مترس در طلب مهتری
- G3018:15 روشن و مطلق بگو تا نشود از دلتمفخر تبریز ما شمس حق و دین بری
ganjoor: sh3018 · public domain