Oxu Dəftər 6 Hud peyğəmbərin (əleyhissalam) külək endiyi zaman ümmətinin möminlərini xilas etməkdəki möcüzəsi Beyt 2214

M6:2214 — باز گوید کور نه این سنگ بود / یا مگر از قبهٔ پر طنگ بود

باز گوید کور نه این سنگ بودیا مگر از قبهٔ پر طنگ بود
✦ Bu beyti Azərbaycanca dilində render edin

M6:2214

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — onun Məsnəvi mühazirələrinin səs yazılarından

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: آن مرد کور باز هم می‌گوید که «نه، آن [شیئی که به من خورد] سنگ بود، یا شاید از بلندای یک طاق [قبه‌ای] با طنینی [تنگ] افتاد.» معنا: این بیت ادامهٔ تخمین‌های مرد کور است که پس از حمله، در پیِ یافتن دلیل مادی و ملموس برای ترس خود است، و از گمان اولیهٔ خود (شتر) به یک احتمال دیگر می‌رسد.

شرح

ما در اینجا به یک نقطهٔ کلیدی از مثنوی و اندیشهٔ مولانا می‌رسیم، که بارها بر آن تاکید کرده‌ام. این بیت، بخشی از داستان مرد کوری است که مورد حمله قرار گرفته و به دلیل شنیدن صدای شتر، ابتدا گمان می‌برد شتر او را لگدکوب کرده است. اما در این بیت، او فراتر رفته و در صدد یافتن تبیینی مادی‌تر و عقلانی‌تر برمی‌آید؛ می‌گوید: «نه، آن [شیئی که به من خورد] سنگ بود، یا شاید از بلندای یک طاق [قبه‌ای] با طنینی [تنگ] افتاد.» این جستجوی مادی‌گرایانه، درواقع نشان‌دهندهٔ نقص عقل جزئی و حس ظاهری ماست.

مولانا در این داستان، همچون کانت در فلسفهٔ غرب، به دنبال نشان دادن محدودیت‌های عقل است. کانت نشان داد که عقل نظری قادر به حل بسیاری از مسائل بنیادی، از جمله علیت، نیست و در مواجهه با برخی از آنها به تناقض می‌رسد. مولانا نیز، پیش از او، دریافته بود که «استقرا ناقص است و مفید علم نیست» و «یک دسته مسائل هست که تا قیامت حل نمی‌شه، همچون جنگ جبر و اختیار.» با این حال، مولانا قصد ساختن یک کاخ فلسفی جدید را نداشت؛ او فقط می‌خواست به ما هشدار دهد که «این فلسفه پرطمطراقی که فیلسوفان این همه لاف می‌زنند، در میانش گزافه‌گویی‌های بسیار است و داوری‌های نامتعینی می‌کنند، نامطمئنی می‌کنند که تا قیامت هم سرش به بالین قرار نخواهد گرفت.» اینجاست که راهِ عشق را به جای عقل نشان می‌دهد و می‌گوید: «اون که برد بحث را عشق است و بس / کو ز گفتگو شود فریادرس.» عشق در اینجا وحدت‌بخش به وجودات است و می‌تواند راه حل مشکلات را نشان دهد.

اما نکتهٔ عمیق‌تر و محوری در تفسیر این ابیات، در بحث مولانا از حقیقت «وهم» و «دروغ» نهفته است. مولانا به تندی سخن حکیمانی را که ترس را صرفاً «وهم» می‌دانند، رد می‌کند. او می‌پرسد: «هیچ وهمی بی‌حقیقت کی بود؟ / هیچ قلبی بی‌صحیحی کی رود؟» این گزاره، کلید فهم بسیاری از سطوح واقعیت از نظر مولاناست. حتی اگر ترس از تاریکی یا یک شیء ناشناس، در ظاهر «خیالی» یا «وهمی» به نظر رسد، این وهم خود «بی‌حقیقت» نیست؛ یعنی باید منبع و سرچشمه‌ای واقعی داشته باشد، ولو آن منبع، القائات بیرونی در کودکی یا «طلسماتی» نامرئی باشد. به عبارت دیگر، مولانا اصرار دارد که ما چیزی را از نیستی محض خلق نمی‌کنیم؛ هر دروغ و هر وهمی، ردپایی از یک حقیقت را با خود حمل می‌کند. همان‌طور که «کی دروغی قیمت آرد بی‌ز راست؟ / در دو عالم هر دروغ از راست خاست.» سکهٔ تقلبی، در واقعیت، بر پایهٔ وجود سکهٔ حقیقی معنی پیدا می‌کند و یک دروغ، راست را می‌پوشاند.

مرد کور در این بیت، با «سنگ» یا «قبهٔ پر طنگ» به دنبال علتِ ترسِ خود در عالم مادی است. اما مولانا در ادامه پاسخ می‌دهد: «این نبود و او نبود و آن نبود / آنکه او ترس آفرید، اینها نمود.» هیچ‌کدام از این علل مادی، علت نهایی نیست. ریشهٔ همهٔ ترس‌ها در «آنکه او ترس آفرید» نهفته است. بنابراین، تلاش برای تبیین کامل پدیده‌ها فقط با علل مادی، کوششی ناکام است. «مولانا پی به اینها برده بود. خیلی هم خوب از خواب جزمی بیدار شده بود. اما نمی‌خواست فلسفه بسازه، فقط اومد به ما گفت که آی خلق‌الله بدانید که ماجرا از این قرار است.» این نگرش، مخالف ماتریالیست‌ها و طبیعت‌گرایانی است که علل را منحصر در همین علل طبیعی می‌دانند. مولانا معتقد است که برای توضیح حوادث طبیعی، توسل جستن به علل طبیعی کافی نیست و ورای اینها، «آنکه او ترس آفرید» است که سرچشمهٔ نهایی علل است. بنابراین، هر ادعایی از سوی «مفلسف» که ترسی «وهم» و بی‌اساس است، از نظر مولانا، کج‌فهمی درس واقعیت است.

نکات کلیدی

  • هر وهم و دروغی، هرچند نامعتبر بنماید، ریشه‌ای در حقیقت و واقعیت دارد؛ هیچ نیستی محض از آن برنمی‌خیزد.
  • تلاش برای یافتن علتِ پدیده‌ها تنها در عالم ماده، همچون گمان‌های مرد کور، ناکافی و فریبنده است؛ علل نهایی فراتر از آن قرار دارند.
  • عقل جزئی در درک مسائل بنیادین محدودیت دارد و نمی‌تواند به تنهایی حل‌کنندهٔ معضلاتی چون جبر و اختیار باشد؛ راه عشق، مسیر دیگری برای رسیدن به حقیقت است.
  • مولانا با این ابیات، فلسفه‌ورزی صرف را به چالش می‌کشد و به سمت معرفت شهودی و درک غیبی رهنمون می‌شود.
  • ترس، حتی اگر در ظاهر ناشی از خیالات باشد، از ناخودآگاه یا از القائات بیرونی (مانند تربیت دوران کودکی) سرچشمه می‌گیرد و از این رو، اصالت وجودی دارد.

Sources: d6-s51 · 44:37:00 d6-s51 · 47:35:00 d6-s51 · 57:53:00

به زبانِ تو — Sənin dilin · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.