Oxu Dəftər 6 Siçanın ördəyə yalvararaq deməsi ki, bəhanə axtarma və bu ehtiyacımı təxirə salma ki, təxirdə bəlalar var və sufi vaxtın oğludur və oğul atasının ətəyindən əl çəkməz və şəfqətli ata, yəni vaxt, onu sabaha möhtac etməz, onu öz sürətli hesabı gül bağçasında o qədər qərq edər ki, camaat kimi gələcəyi gözləməz, çay olar, dövr olmaz, çünki Allah yanında səhər də yoxdur, axşam da, keçmiş və gələcək, əzəl və əbəd orada yoxdur, Adəm qabaqcıl və Dəccal arxada qalan olmaz, çünki bu rəsmlər cüzi ağıl və heyvani ruhun səltənətindədir, laməkan və zamansız aləmdə bu rəsmlər yoxdur, deməli o, elə bir vaxtın oğludur ki, ondan zamanların fərqinin inkarından başqa heç nə başa düşülməz, necə ki, Allahın vahidliyindən ikiliyin inkarı, vahidliyin həqiqəti deyil Beyt 2738

M6:2738 — گر نبودی جذب موش گنده‌مغز / عیش‌ها کردی درون آب چغز

گر نبودی جذب موش گنده‌مغزعیش‌ها کردی درون آب چغز
✦ Bu beyti Azərbaycanca dilində render edin

M6:2738

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — onun Məsnəvi mühazirələrinin səs yazılarından

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: اگر نبود کشش این موش بدذات (یعنی بدنِ مادی)، روح (چغز) در درون دریای معارف الهی به خوشی‌ها و عیش‌ها مشغول می‌شد. معنا: این بیت بیان می‌کند که اگر جاذبه‌ها و خواسته‌های تن خاکی نبود، روح می‌توانست آزادانه در دریای معارف الهی شناور باشد و غرق در خوشی‌های اصیل خود شود.

شرح

این بیت، بی‌تردید، یکی از کلیدی‌ترین گزاره‌های مولانا در تبیین رابطهٔ روح و تن است که در قالب داستان تمثیلی موش و قورباغه بیان شده است. من بارها اشاره کرده‌ام که مثنوی، یک «سفرنامهٔ روح» است و قصهٔ این سفر، قصهٔ جدایی از وطن و بازگشت به اصل خویش است. در این بیت، مولانا دقیقاً به عامل اصلیِ این گسیختگی و این بازماندن از اصل می‌پردازد: همین تن خاکی و جاذبه‌های آن.

من این موش گنده‌مغز را چیزی نمی‌بینم جز همان «تن خاکی» که با جاذبه‌هایش، روحِ «آبی» و آسمانیِ ما را به بند می‌کشد. جانِ ما، همچون قورباغهٔ داستان، اهل آب است؛ اهل دریای بیکران معارف الهی و عیش و مستی در آنجاست. اما این ریسمان تن، این موشِ پست‌مغز، مدام او را از آسمانِ وصل به زمینِ فراق می‌کشاند. مولانا در جای دیگری می‌گوید: «هست تن چون ریسمان بر پای جان / می‌کشاند بر زمینش ز آسمان». این تن، وزنه‌ای است که به پای جان آویزان شده و نمی‌گذارد او به پرواز درآید؛ درست همان‌گونه که پیل داستان ابرهه، از رفتن به کعبه سر باز می‌زد اما به یمن پرشور می‌رفت، جانِ ما نیز چنین است؛ به سوی کعبهٔ وصال تمایلی ذاتی دارد، اما تن او را به سوی یمنِ تعلقات دنیا می‌کشاند.

چرا مولانا از تعبیر «موش گنده‌مغز» استفاده می‌کند؟ چون این تن، نه تنها به واسطهٔ جاذبه‌های ظاهری‌اش، بلکه با تفکر و اندیشه‌ای که از جنس ماده می‌زاید، روح را به خود مشغول می‌دارد. ذهنِ زمینی، که از این تن برمی‌خیزد، به جای عیشِ در آبِ معارف، روح را در دالان‌های تاریک مادی‌گرایی و تعلقات دنیا سرگردان می‌کند. اگر این کشش، این جاذبه، این «نفوذِ» تن نبود، روح در دریای جان، در «آب چغز» که همان ساحت قدسی و لازمان و لامکان است، بی‌قیدوبند عیش‌ها می‌کرد و در خوشی محض فرو می‌رفت.

این بیت، تجلی‌گاه «جلاء الاحزان» مثنوی است؛ طرب‌انگیزی‌ای که از عمق درد جدایی برمی‌خیزد. مولانا نمی‌گوید که این عیش هرگز حاصل نمی‌شود، بلکه می‌گوید اگر مانع نبود، این عیش محقق می‌شد. و این «اگر» به ما راهکار می‌دهد که این مانع را برطرف کنیم. اینجاست که مولانا با حافظ، تمایزی عمیق پیدا می‌کند. حافظ در جایی می‌گوید: «تا دل هرزه‌گرد من رفت به چین زلف او / زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند». حافظ در غربت، وطن می‌یابد و به بازگشت نمی‌اندیشد. اما مولانا به جدایی از اصل خویش می‌نالد و بازگشت به وطن را تنها راه می‌داند. برای مولانا، این جهان جز غربت نیست، و روحِ ما در اینجا مهمانی است که باید به اصل خود بازگردد.

نکتهٔ دیگر، تأکید بر «نقد حال» است که مولانا بارها بر آن اصرار می‌ورزد. این عیش‌ها و خوشی‌ها، نسیهٔ آینده نیستند، بلکه «نقد» و حاضرند اگر تن مجال دهد. بهشت عارف، همین‌جاست، در همین دنیا و در همین لحظه، اگر بتواند خود را از قید این «موش گنده‌مغز» رها کند. این «سیلی نقد» است که مولانا از دست معشوق می‌طلبد، زیرا حضور معشوق حتی با تلخی نیز بهتر از غیبت او با وعده‌های شیرین نسیه است. روح خواهان حضور است و این حضور اگر با رهایی از تن همراه شود، بهشت نقد را همین‌جا برایش می‌آورد.

نکات کلیدی

  • بدن (موش گنده‌مغز) مانع پرواز و عیش روح (چغز) در دریای معارف الهی است.
  • ماهیت ذاتی روح، پرواز و غرق شدن در ساحت قدسیِ وصال است.
  • این بیت تأکید می‌کند که خوشی‌های حقیقی روح، نقدِ حال هستند و نباید به آینده موکول شوند.
  • مولانا، جدایی از وطن اصلی را رنجی می‌داند که باید به وصال بیانجامد، در مقابل دیدگاه حافظ که گاه در غربت، توطن می‌جوید.
  • تنازع میان خواسته‌های مادی تن و کشش‌های معنوی جان، موضوع مرکزی این بیت است.

Sources: d6-s63 · 44:55:00 d6-s63 · 47:38:00 s01 [General Framing] s02 [Self-Knowledge & Joy] s03 [Separation as Journey, Hafez Contrast] s04 [Ney Symbolism & Refusal to Complain] s05 [Judāʾī vs. Tanḥāʾī, Anti-Existentialist]

به زبانِ تو — Sənin dilin · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.