Divani-Şəms Qəzəl 141 Beyt 10 ← əvvəlki · növbəti →

Divani-Şəms · غزل شمارهٔ ۱۴۱

  1. بی ترازو هیچ بازاری ندیدم در جهان جمله موزونند عالم نبوَدَش میزان چرا ؟

G141:10

Sənin dilin

Sizin dildə hələ tərcümə yoxdur — o, bütün qəzəl üçün birdəfəyə hazırlanır:

Bu beytin şərhi

Hələ yazılmayıb — bu beytin qəzəl daxilində yaxından oxunuşu:

Bütün qəzəl ↗

  1. 1 جمله یارانِ تو سنگند و توی مرجان چرا ؟·آسمان با جملگان جسمست و با تو جان چرا ؟
  2. 2 چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک می‌زنند·چون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا ؟
  3. 3 با خیالت جزو جزوم می‌شود خندان لبی·می‌شود با دشمن تو مو به مو دندان چرا ؟
  4. 4 بی خط و بی‌خالِ تو این عقل امی می‌بَود·چون ببیند آن خطت را می‌شود خط‌خوان چرا ؟
  5. 5 تن همی‌گوید به جان پرهیز کن از عشق او·جانْش می‌گوید حذر از چشمه حیوان چرا ؟
  6. 6 روی تو پیغامبر خوبی و حسن ایزدست·جان به تو ایمان نیارد با چنین بُرهان چرا ؟
  7. 7 کو یکی بُرهان که آن از روی تو روشنترست ؟·کف نبُرَّد کفرها زین یوسف کنعان چرا ؟
  8. 8 هر کجا تخمی بکاری آن بروید عاقبت·برنروید هیچ از شه‌دانه‌ی احسان چرا ؟
  9. 9 هر کجا ویران بوَد آن جا امید گنج هست·گنج حق را می‌نجویی در دلِ ویران چرا ؟
  10. 10 بی ترازو هیچ بازاری ندیدم در جهان·جمله موزونند عالم نبوَدَش میزان چرا ؟
  11. 11 گیرم این خربندگانْ خود بارِ سرگین می‌کشند·این سواران باز می‌مانند از میدان چرا ؟
  12. 12 هر ترانه اوّلی دارد دلا و آخری·بس کن آخر این ترانه نیستش پایان چرا ؟

ganjoor: sh141 · public domain