Divani-Şəms› Qəzəl 2571› Beyt 8 ← əvvəlki · növbəti →
Divani-Şəms · غزل شمارهٔ ۲۵۷۱
- گه جامه بگردانی گویی که رسولم من یا رب که چه گردد جان چون جامه بگردانی
G2571:8
Sənin dilin
Sizin dildə hələ tərcümə yoxdur — o, bütün qəzəl üçün birdəfəyə hazırlanır:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Bu beytin şərhi
Hələ yazılmayıb — bu beytin qəzəl daxilində yaxından oxunuşu:
Bütün qəzəl ↗
- 1 ای شاه مسلمانان وی جان مسلمانی·پنهان شده و افکنده در شهر پریشانی
- 2 ای آتش در آتش هم میکش و هم میکش·سلطان سلاطینی بر کرسی سبحانی
- 3 شاهنشه هر شاهی صد اختر و صد ماهی·هر حکم که میخواهی میکن که همه جانی
- 4 گفتی که تو را یارم رخت تو نگهدارم·از شیر عجب باشد بس نادره چوپانی
- 5 گر نیست و گر هستم گر عاقل و گر مستم·ور هیچ نمیدانم دانم که تو میدانی
- 6 گر در غم و در رنجم در پوست نمیگنجم·کز بهر چو تو عیدی قربانم و قربانی
- 7 گه چون شب یغمایی هر مدرکه بربایی·روز از تن همچون شب چون صبح برون رانی
- 8 گه جامه بگردانی گویی که رسولم من·یا رب که چه گردد جان چون جامه بگردانی
- 9 در رزم توی فارِس بر بام توی حارِس·آن چیست عجب جز تو کو را تو نگهبانی
- 10 ای عشق توی جمله بر کیست تو را حمله·ای عشق عدمها را خواهی که برنجانی
- 11 ای عشق توی تنها گر لطفی و گر قهری·سرنای تو مینالد هم تازی و سریانی
- 12 گر دیده ببندی تو ور هیچ نخندی تو·فر تو همیتابد از تابش پیشانی
- 13 پنهان نتوان بردن در خانه چراغی را·ای ماه چه میآیی در پرده پنهانی
- 14 ای چشم نمیبینی این لشکر سلطان را·وی گوش نمینوشی این نوبت سلطانی
- 15 گفتم که به چه دهی آن گفتا که به بذل جان·گنجی است به یک حبه در غایت ارزانی
- 16 لاحول کجا راند دیوی که تو بگماری·باران نکند ساکن گردی که تو ننشانی
- 17 چون سرمه جادویی در دیده کشی دل را·تمییز کجا ماند در دیده انسانی
- 18 هر نیست بود هستی در دیده از آن سرمه·هر وهم برد دستی از عقل به آسانی
- 19 از خاک درت باید در دیده دل سرمه·تا سوی درت آید جوینده ربانی
- 20 تا جزو به کل تازد حبه سوی کان یازد·قطره سوی بحر آید از سیل کهستانی
- 21 نی سیل بود این جا نی بحر بود آن جا·خامش که نشد ظاهر هرگز سر روحانی
ganjoor: sh2571 · public domain