Read Daftar 6 The tale of Imru' al-Qais, who was an Arab king of great beauty, the Joseph of his time. Arab women, like Zulaikha, longed for him. He was a poet of a natural disposition, 'Pause, let us weep, from the memory of a beloved and a dwelling.' Since all women sought him with their souls, it is strange what his ghazal and lamentation were for. Perhaps he knew that all these were mere pictorial representations etched on boards of dust. Eventually, a state came upon Imru' al-Qais where he fled his kingdom and children at midnight, hid himself in a cloak, and went from one region to another, seeking one who is beyond regions, 'He singles out for His mercy whom He wills,' to the end. beyt 4026

M6:4026 — ور بگفتی که سقا آورد آب / ور بگفتی که بر آمد آفتاب

ور بگفتی که سقا آورد آبور بگفتی که بر آمد آفتاب
✦ Render this beyt in English

M6:4026

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — from his recorded Masnavi lectures

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: اگر می‌گفت سقا آب آورد، یا اگر می‌گفت آفتاب طلوع کرد. معنا: این بیت، به عنوان بخشی از داستان زلیخا، نشان می‌دهد که چگونه زبان او از عشقش به یوسف آکنده شده بود، به گونه‌ای که هر کلام او، حتی اگر دربارهٔ امور روزمره باشد، به حال او در عشق یوسف اشاره دارد.

شرح

این ابیات، تصویری حیرت‌انگیز از سلطهٔ عشق بر زبان و ذهن ارائه می‌دهند. مولانا، با داستان زلیخا و یوسف، به ما نشان می‌دهد که چگونه عشق، نه تنها جهان‌بینی، بلکه حتی واژگان روزمرهٔ یک عاشق را نیز دگرگون می‌کند. من معتقدم که این وضعیت، نهایت غرق‌شدگی در یک تجربهٔ وجودی است؛ جایی که «غیری» در کار نیست.

زلیخا در این مقام، دیگر نمی‌تواند با زبانی «خنثی» یا «بی‌طرف» سخن بگوید. هر کلام او، یک ارجاع پنهان به معشوق است. آنجا که مولانا می‌فرماید: «ور بگفتی که سقا آورد آب / ور بگفتی که بر آمد آفتاب»، معنای ظاهری سخن او دربارهٔ آب و آفتاب نیست، بلکه تماماً در باب «یوسف» است. این عینیت یافتن معشوق در کلام، آن را تبدیل به رمزی برای دیگران می‌کند. اطرافیانش می‌دانستند که اگر او از «طلوع آفتاب» سخن می‌گوید، منظورش نشاط و حضور معشوق است و اگر از «شب شدن» گله می‌کند، به فراق و ناخوشی اشاره دارد. هر چه را که می‌ستود، اشاره به «هم‌آغوشی» او با یوسف بود و هر چه را که نکوهش می‌کرد، به «فراق» او مربوط می‌شد.

این نکته‌ای عمیق است: عشق، نه تنها برداشت ما از جهان را تغییر می‌دهد، بلکه شیوهٔ گفتن ما را نیز. زبان به مثابهٔ پرده‌ای می‌شود که عشق از پس آن می‌درخشد. این همان است که در عرفان «تجلی» می‌خوانیم؛ تجلی معشوق در همهٔ ذرات عالم، تا آنجا که حتی زبان روزمره نیز از او رنگ می‌گیرد. این دیگر صرفاً یک تشبیه یا استعاره نیست، بلکه گویای حقیقت وجودی عاشق است که یوسف در تاروپود سخنش تنیده شده است. عشق، زلیخا را به نقطه‌ای رسانده که دیگر «نام» یوسف نیست که او را گرم می‌کند، بلکه «معنای» یوسف در تمام هستی و زبان او جاری شده است.

نکات کلیدی

  • عشق، زبان عاشق را دگرگون می‌کند و به کلام او معنایی پنهان می‌بخشد.
  • زلیخا در هر کلام خود، حتی دربارهٔ امور روزمره، به یوسف اشاره داشت.
  • این نشان‌دهندهٔ غرق‌شدگی کامل عاشق در معشوق است، تا جایی که «غیری» در زبانش نمی‌ماند.
  • هر ستایش در کلام زلیخا، به وصال و هر نکوهش به فراق یوسف تعبیر می‌شد.
  • عشق، جهان و کلمات را به رمزی برای حضور یا غیاب معشوق تبدیل می‌کند.

Sources: d6-s90 · 00:19:49 d6-s88 · 20:05:00

به زبانِ تو — Your language · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.