Čitaj Knjiga 4 Odjeljak 125 ← prethodno · sljedeće →

بخش ۱۲۵ - قصهٔ فرزندان عزیر علیه‌السلام کی از پدر احوال پدر می‌پرسیدند می‌گفت آری دیدمش می‌آید بعضی شناختندش بیهوش شدند بعضی نشناختند می‌گفتند خود مژده‌ای داد این بیهوش شدن چیست

Priča o djeci Uzejra (a.s.) koja su pitala oca o očevim stanjima, a on je govorio: "Da, vidio sam ga kako dolazi." Neki su ga prepoznali i onesvijestili se, a neki ga nisu prepoznali i govorili su: "Dao je radosnu vijest, zašto je ovo onesvještavanje?"

  1. M4:3267 همچو پوران عزیر اندر گذرآمده پرسان ز احوال پدر
  2. M4:3268 گشته ایشان پیر و باباشان جوانپس پدرشان پیش آمد ناگهان
  3. M4:3269 پس بپرسیدند ازو کای ره‌گذراز عزیر ما عجب داری خبر
  4. M4:3270 که کسی‌مان گفت که امروز آن سندبعد نومیدی ز بیرون می‌رسد
  5. M4:3271 گفت آری بعد من خواهد رسیدآن یکی خوش شد چو این مژده شنید
  6. M4:3272 بانگ می‌زد کای مبشر باش شادوان دگر بشناخت بیهوش اوفتاد
  7. M4:3273 که چه جای مژده است ای خیره‌سرکه در افتادیم در کان شکر
  8. M4:3274 وهم را مژده‌ست و پیش عقل نقدز انک چشم وهم شد محجوب فقد
  9. M4:3275 کافران را درد و مؤمن را بشیرلیک نقد حال در چشم بصیر
  10. M4:3276 زانک عاشق در دم نقدست مستلاجرم از کفر و ایمان برترست
  11. M4:3277 کفر و ایمان هر دو خود دربان اوستکوست مغز و کفر و دین او را دو پوست
  12. M4:3278 کفر قشر خشک رو بر تافتهباز ایمان قشر لذت یافته
  13. M4:3279 قشرهای خشک را جا آتش استقشر پیوسته به مغز جان خوش است
  14. M4:3280 مغز خود از مرتبهٔ خوش برترستبرترست از خوش که لذت گسترست
  15. M4:3281 این سخن پایان ندارد باز گردتا برآرد موسیم از بحر گرد
  16. M4:3282 درخور عقل عوام این گفته شداز سخن باقی آن بنهفته شد
  17. M4:3283 زر عقلت ریزه است ای متهمبر قراضه مهر سکه چون نهم
  18. M4:3284 عقل تو قسمت شده بر صد مهمبر هزاران آرزو و طم و رم
  19. M4:3285 جمع باید کرد اجزا را به عشقتا شوی خوش چون سمرقند و دمشق
  20. M4:3286 جو جوی چون جمع گردی ز اشتباهپس توان زد بر تو سکهٔ پادشاه
  21. M4:3287 ور ز مثقالی شوی افزون تو خاماز تو سازد شه یکی زرینه جام
  22. M4:3288 پس برو هم نام و هم القاب شاهباشد و هم صورتش ای وصل خواه
  23. M4:3289 تا که معشوقت بود هم نان هم آبهم چراغ و شاهد و نقل و شراب
  24. M4:3290 جمع کن خود را جماعت رحمتستتا توانم با تو گفتن آنچ هست
  25. M4:3291 زانک گفتن از برای باوریستجان شرک از باوری حق بریست
  26. M4:3292 جان قسمت گشته بر حشو فلکدر میان شصت سودا مشترک
  27. M4:3293 پس خموشی به دهد او را ثبوتپس جواب احمقان آمد سکوت
  28. M4:3294 این همی‌دانم ولی مستی تنمی‌گشاید بی‌مراد من دهن
  29. M4:3295 آنچنان که از عطسه و از خامیازاین دهان گردد بناخواه تو باز