Čitaj› Knjiga 5› Odjeljak 146 ← prethodno · sljedeće →
بخش ۱۴۶ - حکایت ضیاء دلق کی سخت دراز بود و برادرش شیخ اسلام تاج بلخ به غایت کوتاه بالا بود و این شیخ اسلام از برادرش ضیا ننگ داشتی ضیا در آمد به درس او و همه صدور بلخ حاضر به درس او ضیا خدمتی کرد و بگذشت شیخ اسلام او را نیم قیامی کرد سرسری گفت آری سخت درازی پارهای در دزد
Priča o Zia Dalku koji je bio veoma visok, a njegov brat šejhul-islam Taj Balkh bio je izuzetno niskog rasta. Šejhul-islam se stidio svog brata Zije. Zia je došao na njegov ders, a svi uglednici Balkha bili su prisutni na njegovom dersu. Zia ga je pozdravio i prošao. Šejhul-islam ga je polovično ustao i bezbrižno rekao: "Ah, baš si visok, odsijeci malo!"
- M5:3466 آن ضیاء دلق خوش الهام بوددادر آن تاج شیخ اسلام بود
- M5:3467 تاج شیخ اسلام دار الملک بلخبود کوتهقد و کوچک همچو فرخ
- M5:3468 گرچه فاضل بود و فحل و ذو فنوناین ضیا اندر ظرافت بد فزون
- M5:3469 او بسی کوته ضیا بیحد درازبود شیخ اسلام را صد کبر و ناز
- M5:3470 زین برادر عار و ننگش آمدیآن ضیا هم واعظی بد با هدی
- M5:3471 روز محفل اندر آمد آن ضیابارگه پر قاضیان و اصفیا
- M5:3472 کرد شیخ اسلام از کبر تماماین برادر را چنین نصف القیام
- M5:3473 گفت او را بس درازی بهر مزداندکی زان قد سروت هم بدزد
- M5:3474 پس ترا خود هوش کو یا عقل کوتا خوری می ای تو دانش را عدو
- M5:3475 روت بس زیباست نیلی هم بکشضحکه باشد نیل بر روی حبش
- M5:3476 در تو نوری کی درآمد ای غویتا تو بیهوشی و ظلمتجو شوی
- M5:3477 سایه در روزست جستن قاعدهدر شب ابری تو سایهجو شده
- M5:3478 گر حلال آمد پی قوت عوامطالبان دوست را آمد حرام
- M5:3479 عاشقان را باده خون دل بودچشمشان بر راه و بر منزل بود
- M5:3480 در چنین راه بیابان مخوفاین قلاوز خرد با صد کسوف
- M5:3481 خاک در چشم قلاوزان زنیکاروان را هالک و گمره کنی
- M5:3482 نان جو حقا حرامست و فسوسنفس را در پیش نه نان سبوس
- M5:3483 دشمن راه خدا را خوار داردزد را منبر منه بر دار دار
- M5:3484 دزد را تو دست ببریدن پسنداز بریدن عاجزی دستش ببند
- M5:3485 گر نبندی دست او دست تو بستگر تو پایش نشکنی پایت شکست
- M5:3486 تو عدو را می دهی و نیشکربهر چه گو زهر خند و خاک خور
- M5:3487 زد ز غیرت بر سبو سنگ و شکستاو سبو انداخت و از زاهد بجست
- M5:3488 رفت پیش میر و گفتش باده کوماجرا را گفت یک یک پیش او