Čitaj Knjiga 5 Odjeljak 73 ← prethodno · sljedeće →

بخش ۷۳ - فیما یرجی من رحمة الله تعالی معطی النعم قبل استحقاقها و هو الذی ینزل الغیث من بعد ما قنطوا و رب بعد یورث قربا و رب معصیة میمونة و رب سعادة تاتی من حیث یرجی النقم لیعلم ان الله یبدل سیاتهم حسنات

U nadi Božije milosti, Onoga koji daje blagodati prije nego što se zasluže, i On je Taj koji spušta kišu nakon što su izgubili nadu. A ponekad blizina donosi bliskost, a ponekad sretan grijeh, a ponekad sreća dolazi odakle se očekuje kazna, da bi se znalo da Allah njihova zla djela zamjenjuje dobrim.

  1. M5:1771 در حدیث آمد که روز رستخیزامر آید هر یکی تن را که خیز
  2. M5:1772 نفخ صور امرست از یزدان پاککه بر آرید ای ذرایر سر ز خاک
  3. M5:1773 باز آید جان هر یک در بدنهم‌چو وقت صبح هوش آید به تن
  4. M5:1774 جان تن خود را شناسد وقت روزدر خراب خود در آید چون کنوز
  5. M5:1775 جسم خود بشناسد و در وی رودجان زرگر سوی درزی کی رود
  6. M5:1776 جان عالم سوی عالم می‌دودروح ظالم سوی ظالم می‌دود
  7. M5:1777 که شناسا کردشان علم الهچونک بره و میش وقت صبحگاه
  8. M5:1778 پای کفش خود شناسد در ظلمچون نداند جان تن خود ای صنم
  9. M5:1779 صبح حشر کوچکست ای مستجیرحشر اکبر را قیاس از وی بگیر
  10. M5:1780 آنچنان که جان بپرد سوی طیننامه پرد تا یسار و تا یمین
  11. M5:1781 در کفش بنهند نامهٔ بخل و جودفسق و تقوی آنچ دی خو کرده بود
  12. M5:1782 چون شود بیدار از خواب او سحرباز آید سوی او آن خیر و شر
  13. M5:1783 گر ریاضت داده باشد خوی خویشوقت بیداری همان آید به پیش
  14. M5:1784 ور بد او دی خام و زشت و در ضلالچون عزا نامه سیه یابد شمال
  15. M5:1785 ور بد او دی پاک و با تقوی و دینوقت بیداری برد در ثمین
  16. M5:1786 هست ما را خواب و بیداری مابر نشان مرگ و محشر دو گوا
  17. M5:1787 حشر اصغر حشر اکبر را نمودمرگ اصغر مرگ اکبر را زدود
  18. M5:1788 لیک این نامه خیالست و نهانوآن شود در حشر اکبر بس عیان
  19. M5:1789 این خیال اینجا نهان پیدا اثرزین خیال آنجا برویاند صور
  20. M5:1790 در مهندس بین خیال خانه‌ایدر دلش چون در زمینی دانه‌ای
  21. M5:1791 آن خیال از اندرون آید برونچون زمین که زاید از تخم درون
  22. M5:1792 هر خیالی کو کند در دل وطنروز محشر صورتی خواهد شدن
  23. M5:1793 چون خیال آن مهندس در ضمیرچون نبات اندر زمین دانه‌گیر
  24. M5:1794 مخلصم زین هر دو محشر قصه‌ایستمؤمنان را در بیانش حصه‌ایست
  25. M5:1795 چون بر آید آفتاب رستخیزبر جهند از خاک زشت و خوب تیز
  26. M5:1796 سوی دیوان قضا پویان شوندنقد نیک و بد به کوره می‌روند
  27. M5:1797 نقد نیکو شادمان و ناز نازنقد قلب اندر زحیر و در گداز
  28. M5:1798 لحظه لحظه امتحانها می‌رسدسر دلها می‌نماید در جسد
  29. M5:1799 چون ز قندیل آب و روغن گشته فاشیا چو خاکی که بروید سرهاش
  30. M5:1800 از پیاز و گندنا و کوکنارسر دی پیدا کند دست بهار
  31. M5:1801 آن یکی سرسبز نحن المتقونوآن دگر هم‌چون بنفشه سرنگون
  32. M5:1802 چشمها بیرون جهیده از خطرگشته ده چشمه ز بیم مستقر
  33. M5:1803 باز مانده دیده‌ها در انتظارتا که نامه ناید از سوی یسار
  34. M5:1804 چشم گردان سوی راست و سوی چپزانک نبود بخت نامهٔ راست زپ
  35. M5:1805 نامه‌ای آید به دست بنده‌ایسر سیه از جرم و فسق آگنده‌ای
  36. M5:1806 اندرو یک خیر و یک توفیق نهجز که آزار دل صدیق نه
  37. M5:1807 پر ز سر تا پای زشتی و گناهتسخر و خنبک زدن بر اهل راه
  38. M5:1808 آن دغل‌کاری و دزدیهای اوو آن چو فرعونان انا و انای او
  39. M5:1809 چون بخواند نامهٔ خود آن ثقیلداند او که سوی زندان شد رحیل
  40. M5:1810 پس روان گردد چو دزدان سوی دارجرم پیدا بسته راه اعتذار
  41. M5:1811 آن هزاران حجت و گفتار بدبر دهانش گشته چون مسمار بد
  42. M5:1812 رخت دزدی بر تن و در خانه‌اشگشته پیدا گم شده افسانه‌اش
  43. M5:1813 پس روان گردد به زندان سعیرکه نباشد خار را ز آتش گزیر
  44. M5:1814 چون موکل آن ملایک پیش و پسبوده پنهان گشته پیدا چون عسس
  45. M5:1815 می‌برندش می‌سپوزندش به نیشکه برو ای سگ به کهدانهای خویش
  46. M5:1816 می‌کشد پا بر سر هر راه اوتا بود که برجهد زان چاه او
  47. M5:1817 منتظر می‌ایستد تن می‌زنددر امیدی روی وا پس می‌کند
  48. M5:1818 اشک می‌بارد چو باران خزانخشک اومیدی چه دارد او جز آن
  49. M5:1819 هر زمانی روی وا پس می‌کندرو به درگاه مقدس می‌کند
  50. M5:1820 پس ز حق امر آید از اقلیم نورکه بگوییدش کای بطال عور
  51. M5:1821 انتظار چیستی ای کان شررو چه وا پس می‌کنی ای خیره‌سر
  52. M5:1822 نامه‌ات آنست کت آمد به دستای خدا آزار و ای شیطان‌پرست
  53. M5:1823 چون بدیدی نامهٔ کردار خویشچه نگری پس بین جزای کار خویش
  54. M5:1824 بیهده چه مول مولی می‌زنیدر چنین چه کو امید روشنی
  55. M5:1825 نه ترا از روی ظاهر طاعتینه ترا در سر و باطن نیتی
  56. M5:1826 نه ترا شبها مناجات و قیامنه ترا در روز پرهیز و صیام
  57. M5:1827 نه ترا حفظ زبان ز آزار کسنه نظر کردن به عبرت پیش و پس
  58. M5:1828 پیش چه بود یاد مرگ و نزع خویشپس چه باشد مردن یاران ز پیش
  59. M5:1829 نه ترا بر ظلم توبهٔ پر خروشای دغا گندم‌نمای جوفروش
  60. M5:1830 چون ترازوی تو کژ بود و دغاراست چون جویی ترازوی جزا
  61. M5:1831 چونک پای چپ بدی در غدر و کاستنامه چون آید ترا در دست راست
  62. M5:1832 چون جزا سایه‌ست ای قد تو خمسایهٔ تو کژ فتد در پیش هم
  63. M5:1833 زین قبل آید خطابات درشتکه شود که را از آن هم کوز پشت
  64. M5:1834 بنده گوید آنچ فرمودی بیانصد چنانم صد چنانم صد چنان
  65. M5:1835 خود تو پوشیدی بترها را به حلمورنه می‌دانی فضیحتها به علم
  66. M5:1836 لیک بیرون از جهاد و فعل خویشاز ورای خیر و شر و کفر و کیش
  67. M5:1837 وز نیاز عاجزانهٔ خویشتنوز خیال و وهم من یا صد چو من
  68. M5:1838 بودم اومیدی به محض لطف تواز ورای راست باشی یا عتو
  69. M5:1839 بخشش محضی ز لطف بی‌عوضبودم اومید ای کریم بی‌عوض
  70. M5:1840 رو سپس کردم بدان محض کرمسوی فعل خویشتن می‌ننگرم
  71. M5:1841 سوی آن اومید کردم روی خویشکه وجودم داده‌ای از پیش بیش
  72. M5:1842 خلعت هستی بدادی رایگانمن همیشه معتمد بودم بر آن
  73. M5:1843 چون شمارد جرم خود را و خطامحض بخشایش در آید در عطا
  74. M5:1844 کای ملایک باز آریدش به ماکه بدستش چشم دل سوی رجا
  75. M5:1845 لاابالی وار آزادش کنیموآن خطاها را همه خط بر زنیم
  76. M5:1846 لا ابالی مر کسی را شد مباحکش زیان نبود ز غدر و از صلاح
  77. M5:1847 آتشی خوش بر فروزیم از کرمتا نماند جرم و زلت بیش و کم
  78. M5:1848 آتشی کز شعله‌اش کمتر شرارمی‌بسوزد جرم و جبر و اختیار
  79. M5:1849 شعله در بنگاه انسانی زنیمخار را گلزار روحانی کنیم
  80. M5:1850 ما فرستادیم از چرخ نهمکیمیا یصلح لکم اعمالکم
  81. M5:1851 خود چه باشد پیش نور مستقرکر و فر اختیار بوالبشر
  82. M5:1852 گوشت‌پاره آلت گویای اوپیه‌پاره منظر بینای او
  83. M5:1853 مسمع او آن دو پاره استخوانمدرکش دو قطره خون یعنی جنان
  84. M5:1854 کرمکی و از قذر آکنده‌ایطمطراقی در جهان افکنده‌ای
  85. M5:1855 از منی بودی منی را واگذارای ایاز آن پوستین را یاد دار