Čitaj› Knjiga 6› Odjeljak 47 ← prethodno · sljedeće →

بخش ۴۷ - بار دیگر رجوع کردن به قصهٔ صوفی و قاضی

Ponovni povratak na priču o sufiji i kadiji

  1. M6:1482 گفت صوفی در قصاص یک قفاسر نشاید باد دادن از عمی
  2. M6:1483 خرقهٔ تسلیم اندر گردنمبر من آسان کرد سیلی خوردنم
  3. M6:1484 دید صوفی خصم خود را سخت زارگفت اگر مشتش زنم من خصم‌وار
  4. M6:1485 او به یک مشتم بریزد چون رصاصشاه فرماید مرا زجر و قصاص
  5. M6:1486 خیمه ویرانست و بشکسته وتداو بهانه می‌جود تا در فتد
  6. M6:1487 بهر این مرده دریغ آید دریغکه قصاصم افتد اندر زیر تیغ
  7. M6:1488 چون نمی‌تانست کف بر خصم زدعزمش آن شد کش سوی قاضی برد
  8. M6:1489 که ترازوی حق است و کیله‌اشمخلص است از مکر دیو و حیله‌اش
  9. M6:1490 هست او مقراض احقاد و جدالقاطع جن دو خصم و قیل و قال
  10. M6:1491 دیو در شیشه کند افسون اوفتنه‌ها ساکن کند قانون او
  11. M6:1492 چون ترازو دید خصم پر طمعسرکشی بگذارد و گردد تبع
  12. M6:1493 ور ترازو نیست گر افزون دهیشاز قسم راضی نگردد آگهیش
  13. M6:1494 هست قاضی رحمت و دفع ستیزقطره‌ای از بحر عدل رستخیز
  14. M6:1495 قطره گرچه خرد و کوته‌پا بودلطف آب بحر ازو پیدا بود
  15. M6:1496 از غبار ار پاک داری کله راتو ز یک قطره ببینی دجله را
  16. M6:1497 جزوها بر حال کلها شاهدستتا شفق غماز خورشید آمدست
  17. M6:1498 آن قسم بر جسم احمد راند حقآنچ فرمودست کلا والشفق
  18. M6:1499 مور بر دانه چرا لرزان بدیگر از آن یک دانه خرمن‌دان بدی
  19. M6:1500 بر سر حرف آ که صوفی بی‌دلستدر مکافات جفا مستعجلست
  20. M6:1501 ای تو کرده ظلمها چون خوش‌دلیاز تقاضای مکافی غافلی
  21. M6:1502 یا فراموشت شدست از کرده‌هاتکه فرو آویخت غفلت پرده‌هات
  22. M6:1503 گر نه خصمیهاستی اندر قفاتجرم گردون رشک بردی بر صفات
  23. M6:1504 لیک محبوسی برای آن حقوقاندک اندک عذر می‌خواه از عقوق
  24. M6:1505 تا به یکبارت نگیرد محتسبآب خود روشن کن اکنون با محب
  25. M6:1506 رفت صوفی سوی آن سیلی‌زنشدست زد چون مدعی در دامنش ❋
  26. M6:1507 اندر آوردش بر قاضی کشانکین خر ادبار را بر خر نشان ❋
  27. M6:1508 یا به زخم دره او را ده جزاآنچنان که رای تو بیند سزا ❋
  28. M6:1509 کانک از زجر تو میرد در دماربر تو تاوان نیست آن باشد جبار ❋
  29. M6:1510 در حد و تعزیر قاضی هر که مردنیست بر قاضی ضمان کو نیست خرد ❋
  30. M6:1511 نایب حقست و سایهٔ عدل حقآینهٔ هر مستحق و مستحق ❋
  31. M6:1512 کو ادب از بهر مظلومی کندنه برای عرض و خشم و دخل خود ❋
  32. M6:1513 چون برای حق و روز آجله‌ستگر خطایی شد دیت بر عاقله‌ست ❋
  33. M6:1514 آنک بهر خود زند او ضامنستوآنک بهر حق زند او آمنست ❋
  34. M6:1515 گر پدر زد مر پسر را و بمردآن پدر را خون‌بها باید شمرد ❋
  35. M6:1516 زانک او را بهر کار خویش زدخدمت او هست واجب بر ولد ❋
  36. M6:1517 چون معلم زد صبی را شد تلفبر معلم نیست چیزی لا تخف ❋
  37. M6:1518 کان معلم نایب افتاد و امینهر امین را هست حکمش همچنین ❋
  38. M6:1519 نیست واجب خدمت استا بروپس نبود استا به زجرش کارجو ❋
  39. M6:1520 ور پدر زد او برای خود زدستلاجرم از خونبها دادن نرست ❋
  40. M6:1521 پس خودی را سر ببر ای ذوالفقاربی‌خودی شو فانیی درویش‌وار ❋
  41. M6:1522 چون شدی بی‌خود هر آنچ تو کنیما رمیت اذ رمیتی آمنی ❋
  42. M6:1523 آن ضمان بر حق بود نه بر امینهست تفصیلش به فقه اندر مبین ❋
  43. M6:1524 هر دکانی راست سودایی دگرمثنوی دکان فقرست ای پسر ❋
  44. M6:1525 در دکان کفشگر چرمست خوبقالب کفش است اگر بینی تو چوب ❋
  45. M6:1526 پیش بزازان قز و ادکن بودبهر گز باشد اگر آهن بود ❋
  46. M6:1527 مثنوی ما دکان وحدتستغیر واحد هرچه بینی آن بتست ❋
  47. M6:1528 بت ستودن بهر دام عامه راهم‌چنان دان کالغرانیق العلی ❋
  48. M6:1529 خواندش در سورهٔ والنجم زودلیک آن فتنه بد از سوره نبود ❋
  49. M6:1530 جمله کفار آن زمان ساجد شدندهم سری بود آنک سر بر در زدند ❋
  50. M6:1531 بعد ازین حرفیست پیچاپیچ و دوربا سلیمان باش و دیوان را مشور ❋
  51. M6:1532 هین حدیث صوفی و قاضی بیاروان ستمکار ضعیف زار زار ❋
  52. M6:1533 گفت قاضی ثبت العرش ای پسرتا برو نقشی کنم از خیر و شر
  53. M6:1534 کو زننده کو محل انتقاماین خیالی گشته است اندر سقام
  54. M6:1535 شرع بهر زندگان و اغنیاستشرع بر اصحاب گورستان کجاست ❋
  55. M6:1536 آن گروهی کز فقیری بی‌سرندصد جهت زان مردگان فانی‌تراند ❋
  56. M6:1537 مرده از یک روست فانی در گزندصوفیان از صد جهت فانی شدند ❋
  57. M6:1538 مرگ یک قتلست و این سیصد هزارهر یکی را خونبهایی بی‌شمار ❋
  58. M6:1539 گرچه کشت این قوم را حق بارهاریخت بهر خونبها انبارها ❋
  59. M6:1540 هم‌چو جرجیس‌اند هر یک در سرارکشته گشته زنده گشته شصت بار ❋
  60. M6:1541 کشته از ذوق سنان دادگرمی‌بسوزد که بزن زخمی دگر ❋
  61. M6:1542 والله از عشق وجود جان‌پرستکشته بر قتل دوم عاشق‌ترست ❋
  62. M6:1543 گفت قاضی من قضادار حیمحاکم اصحاب گورستان کیم ❋
  63. M6:1544 این به صورت گر نه در گورست پستگورها در دودمانش آمدست ❋
  64. M6:1545 بس بدیدی مرده اندر گور توگور را در مرده بین ای کور تو ❋
  65. M6:1546 گر ز گوری خشت بر تو اوفتادعاقلان از گور کی خواهند داد ❋
  66. M6:1547 گرد خشم و کینهٔ مرده مگردهین مکن با نقش گرمابه نبرد ❋
  67. M6:1548 شکر کن که زنده‌ای بر تو نزدکانک زنده رد کند حق کرد رد ❋
  68. M6:1549 خشم احیا خشم حق و زخم اوستکه به حق زنده‌ست آن پاکیزه‌پوست ❋
  69. M6:1550 حق بکشت او را و در پاچه‌ش دمیدزود قصابانه پوست از وی کشید ❋
  70. M6:1551 نفخ در وی باقی آمد تا مابنفخ حق نبود چو نفخهٔ آن قصاب ❋
  71. M6:1552 فرق بسیارست بین النفختیناین همه زینست و آن سر جمله شین ❋
  72. M6:1553 این حیات از وی برید و شد مضروان حیات از نفخ حق شد مستمر ❋
  73. M6:1554 این دم آن دم نیست کاید آن به شرحهین بر آ زین قعر چه بالای صرح ❋
  74. M6:1555 نیستش بر خر نشاندن مجتهدنقش هیزم را کسی بر خر نهد ❋
  75. M6:1556 بر نشست او نه پشت خر سزدپشت تابوتیش اولیتر سزد ❋
  76. M6:1557 ظلم چه بود وضع غیر موضعشهین مکن در غیر موضع ضایعش
  77. M6:1558 گفت صوفی پس روا داری که اوسیلیم زد بی‌قصاص و بی‌تسو
  78. M6:1559 این روا باشد که خر خرسی قلاشصوفیان را صفع اندازد بلاش
  79. M6:1560 گفت قاضی تو چه داری بیش و کمگفت دارم در جهان من شش درم
  80. M6:1561 گفت قاضی سه درم تو خرج کنآن سه دیگر را به او ده بی‌سخن
  81. M6:1562 زار و رنجورست و درویش و ضعیفسه درم در بایدش تره و رغیف
  82. M6:1563 بر قفای قاضی افتادش نظراز قفای صوفی آن بد خوب‌تر
  83. M6:1564 راست می‌کرد از پی سیلیش دستکه قصاص سیلیم ارزان شدست
  84. M6:1565 سوی گوش قاضی آمد بهر رازسیلیی آورد قاضی را فراز
  85. M6:1566 گفت هر شش را بگیرید ای دو خصممن شوم آزاد بی خرخاش و وصم