Lesen Buch 6 Die Frage eines Fragenden nach einem Vogel, der auf einem Stadtfest sitzt: Ist sein Kopf edler und kostbarer, ehrenvoller und geschätzter, oder sein Schwanz? Und die Antwort des Predigers an den Fragenden nach seinem Verständnis Vers 143

M6:143 — بگذری زان نقش‌های هم‌چو حور / جلوه آری با عجوز نیم‌کور

بگذری زان نقش‌های هم‌چو حورجلوه آری با عجوز نیم‌کور
✦ Diesen Beyt auf Deutsch rendern

M6:143

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — aus seinen aufgezeichneten Masnawi-Vorlesungen

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: از نگاره‌هایی چون حوریان می‌گذری، اما خود را به پیرزنی نیمه‌کور می‌نمایانی. معنا: ما انسان‌ها خود را با زیبایی‌های بی‌جان و کائنات عظیم مقایسه نمی‌کنیم، بلکه با انسانی دیگر، هرچند ناتوان و پیر، خود را می‌سنجیم، زیرا جوهر مشترکِ «جان» و آگاهی میان ماست.

شرح

مولانا در این ابیات، یکی از ژرف‌ترین درس‌ها را دربارهٔ مقام و منزلت انسان می‌آموزد. او می‌گوید، ما آدمیان هرگز خود را با آسمان‌های پهناور، با ستارگان و سیارات، یا حتی با آن نگاره‌های زیبا و دل‌فریبِ نقش بسته بر دیوار حمام‌ها، که گویی حورانی بی‌نظیرند، مقایسه نمی‌کنیم. هیچ‌گاه برابری با این بی‌جان‌های پرشکوه یا بی‌جاندارِ دلربا، به ذهن ما خطور نمی‌کند. این‌ها همه در یک سو قرار دارند؛ زیبایند، بزرگ‌اند، شگفت‌انگیزند، اما بی‌جان‌اند. «هیچ کرمنا شنید این آسمان، که شنید این آدمی پرغمان؟» آن شرف و کرامتی که به آدمی داده شده، به آن‌ها داده نشده است.

اما، وضع در مقابلِ «عجوز نیم‌کور» کاملاً متفاوت است. مولانا می‌پرسد: «بگذری زان نقش‌های همچو حور، جلوه آری با عجوز نیم‌کور»؟ بله، از آن حوریانِ نقش‌کشیده می‌گذری، اما در برابر یک پیرزنِ بسیار سالخورده و ناتوان، که حتی بینایی کاملی ندارد، خود را نمایان می‌کنی. در آنجا احساس می‌کنی جای مقایسه هست. می‌گویی: من از تو جوان‌ترم، من تواناترم، من زیباترم. چرا؟ چه رازی در این عجوزه هست که در آن نقوش زیبا و آن کیهان بی‌کران نیست؟

مولانا خود به این پرسش کلیدی پاسخ می‌دهد: «در عجوزه چیست کیشان را نبود، که تو را زان نقش‌ها با خود ربود؟ تو نگویی، من بگویم در بیان، عقل و حس و درک و تدبیر است و جان». بلی، در این پیرزنِ ناتوان، «عقل و حس و درک و تدبیر» و از همه مهم‌تر «جان» حضور دارد. این جان است که وجهِ مقایسه و همتایی را ایجاد می‌کند. روح فقط با روح سخن می‌گوید، «King speaks only to the king». جان خود را تنها با جان‌های دیگر قیاس می‌کند. اگر آن حوریِ نقش‌بسته روزی «جنبش کند» و «جان بگیرد»، در آن صورت تو دست از عجوزه برمی‌داری و به او میل می‌کنی.

از دیدگاه مولانا، جان همان «آگاهی» است. او می‌فرماید: «جان نباشد جز خبر در آزمون / هر که را افزون خبر، جانش فزون». این یک تعریف بی‌نظیر است. جان کیفیتی ثابت و یکسان نیست؛ بلکه ذومراتب است. هر کس آگاه‌تر است، جان‌دارتر است. جان ما می‌تواند قوی یا ضعیف شود، فربه یا نحیف گردد، و این به میزان آگاهی‌ها و خودآگاهی‌های ما بستگی دارد. این همان نکته‌ای است که من سال‌هاست در کارهای خود، به‌ویژه در کتاب «نهاد ناآرام جهان»، بر آن تأکید کرده‌ام. این بینش، ما را از نگاه سطحی به هستی فراتر می‌برد و نشان می‌دهد که ملاک اصیلِ ارزش در انسان، «صورت» و جسم نیست، بلکه «سِرّ» و جانِ آگاه است.

نکات کلیدی

  • ارزش حقیقی انسان به «جان» و آگاهی اوست، نه به صورت ظاهری یا زیبایی فیزیکی.
  • روح تنها خود را با روح مقایسه می‌کند؛ معیار برتری در قلمرو بی‌جان‌ها بی‌معناست.
  • مولانا «جان» را مترادف با آگاهی می‌داند؛ هر که آگاه‌تر، جان‌دارتر.
  • «جان» کیفیتی ثابت نیست، بلکه ذومراتب است و با میزان آگاهی رشد یا ضعف می‌یابد.
  • وجود «عقل و حس و درک و تدبیر» در انسانی پیر و ناتوان، او را همتای ما می‌سازد، نه زیبایی‌های بی‌جان.

Sources: d6-s04 · 00:36:08 d6-s04 · 00:38:58 d6-s04 · 00:41:42

به زبانِ تو — Deine Sprache · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.