Lesen Buch 6 Der Vermittler verteilt im gesamten Stadtgebiet von Täbris und sammelt eine kleine Summe. Der Fremde geht zum Grab des Muhtasibs, um es zu besuchen, und erzählt diese Geschichte am Grabe als Klagegesang. Bis zum Ende. Vers 3329

M6:3329 — مجمع و پای علم ماوی القرون / هست حق کل لدینا محضرون

مجمع و پای علم ماوی القرونهست حق کل لدینا محضرون
✦ Diesen Beyt auf Deutsch rendern

M6:3329

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — aus seinen aufgezeichneten Masnawi-Vorlesungen

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: جمع‌کننده و ستون پرچم، پناهگاهِ نسل‌ها (همه این‌ها خداست) / حق چنین است که هر چه هست نزد ما حاضر است. معنا: این بیت، نقطه عطفی در سفر سالک را نشان می‌دهد: درک این حقیقت که خداوند خود مرکز تجمع، تکیه‌گاه و پناهگاه نهایی برای همهٔ نسل‌هاست و حضورش بی‌واسطه و همه‌جانبه است.

شرح

این بیت در پایان داستانی بسیار تأثیرگذار از مثنوی می‌آید، آنجا که وامداری به امید حل مشکل خود بر سر مزار یک محتسبِ از دنیا رفته می‌رود. با او سخن می‌گوید، تقاضا می‌کند و سرانجام به جایی می‌رسد که به ناامیدی می‌گوید: «تو شدی سوی خدا ای محترم / پس به سوی حق روم من نیز هم». در همین لحظه، پرده‌ای کنار می‌رود و درک او از هستی متحول می‌شود. اینجاست که مولانا از زبان این وامدار بیدارشده می‌گوید: «مجمع و پای علم ماوی القرون / هست حق کل لدینا محضرون».

من این را چنین می‌خوانم که مجمع، یعنی آنجا که همه جمع می‌شوند؛ محور و قطب عالم. پای علم، نماد همان جایی است که مردم گرد آن می‌آیند، یعنی ستون و تکیه‌گاه. «مأوی القرون» یعنی پناهگاهِ همهٔ نسل‌ها و عصرها. این هر سه وصف، یعنی مرکزیت، محوریّت و پناهندگی، نه به محتسبِ از دنیا رفته، بلکه به خداوندِ حیّ و حاضر تعلق دارد. این وامدار با این بینش جدید، از واسطه‌جویی به حق‌طلبی مستقیم رو می‌آورد؛ از تقاضا از «جوی» به سوی «دریا» می‌شتابد.

تأکید بر «هست حق کل لدینا محضرون» نیز ریشه‌ای قرآنی دارد و به حضور مطلق و بی‌واسطهٔ خداوند اشاره می‌کند. هر آنچه هست، در محضر اوست و غایب نیست. این نکته در مقابل تصوراتی قرار می‌گیرد که خداوند را غایب یا دور از دسترس می‌پندارند. برای مولانا، این ماییم که از حضورِ همیشگی او غافلیم، نه اینکه او از ما دور باشد. این بینش، اساسِ هرگونه رهایی از تنهایی (که حالتی اگزیستانسیالیستی از احساسِ رهاشدگی است) و حرکت به سوی وصال است. در جدایی، باز هم یک محبوبِ حاضر هست که جدایی از او احساس می‌شود، اما در تنهایی، اصلاً مبدأ و مقصدی وجود ندارد.

بلافاصله پس از این بیت، مولانا به تمثیل «نقاش» می‌پردازد و می‌گوید: «نقش‌ها گر بی‌خبر گر باخبر / در کف نقاش باشد محتضر». این یعنی نه تنها خداوند جامع و مأواست، بلکه یگانه فاعل حقیقی در عالم و در جان ماست. تغییر احوال ما، قبض و بسط‌های روحی‌مان، حتی خشم و رضای ما، همه تجلیاتِ محو و اثباتِ الهی در لوحِ هستیِ ما هستند. ما کوزه نیستیم که از خود پهن و دراز شویم، بلکه همیشه در دستِ کوزه‌گری هستیم که پیوسته در وجود ما صورت‌گری می‌کند. این درک، نه تنها او را به سوی حق می‌کشاند، بلکه به او می‌آموزد که همواره به تدبیر و فعل الهی در خود و جهان بنگرد.

نکات کلیدی

  • تحول از واسطه‌جویی به حق‌طلبی مستقیم: سالک از درخواست از خلق به سوی خالق بی‌واسطه می‌شتابد.
  • خداوند، محور و پناهگاه بی‌نیاز از واسطه: درک یگانگی خدا به عنوان مرکز تجمع، ستون و پناهگاه همهٔ نسل‌ها.
  • حضور مطلق و بی‌واسطهٔ الهی: پذیرش اینکه «همه نزد ما حاضرند» و خداوند هرگز غایب یا دور از دسترس نیست.
  • جدایی (فراق) نه تنهایی (اگزیستانسیال): احساس فراق از یک محبوب حاضر، نه رهاشدگی در تنهایی مطلق.
  • تغییر احوال درونی انسان به عنوان تجلی فعل الهی: دگرگونی‌های روحی و حالات درونی، بازیگریِ پیوستهٔ خداوند در لوح وجود ماست.

Sources: d6-s74 · 00:49:23 d6-s74 · 00:52:03

به زبانِ تو — Deine Sprache · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.