Diwan-i Schams› Ghasel 1833› Beyt 9 ← zurück · weiter →
Diwan-i Schams · غزل شمارهٔ ۱۸۳۳
- لاف زدم که هست او همدم و یار غار من یار منی تو بیگمان خیز بیا به غار جان
G1833:9
Deine Sprache
Noch keine Wiedergabe in Ihrer Sprache — sie wird für die ganze Ghasel auf einmal erstellt:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Kommentar zu diesem Beyt
Noch nicht verfasst — eine genaue Lektüre dieses Beyts im Kontext seiner Ghasel:
Die ganze Ghasel ↗
- 1 آمدهام به عذر تو ای طرب و قرار جان·عفو نما و درگذر از گنه و عثار جان
- 2 نیست به جز رضای تو قفل گشای عقل و دل·نیست به جز هوای تو قبله و افتخار جان
- 3 سوخته شد ز هجر تو گلشن و کشت زار من·زنده کنش به فضل خود ای دم تو بهار جان
- 4 بی لب می فروش تو کی شکند خمار دل·بی خم ابروی کژت راست نگشت کار جان
- 5 از تو چو مشرقی شود روشن پشت و روی دل·بر چو تو دلبری سزد هر نفسی نثار جان
- 6 تافتن شعاع تو در سر روزن دلی·تبصره خرد بود هر دم اعتبار جان
- 7 از غم دوری لقا راه حبیب طی شود·در ره و منهج خدا هست خدای یار جان
- 8 گلبن روی غیبیان چون برسد بدیدهای·از گل سرخ پر شود بیچمنی کنار جان
- 9 لاف زدم که هست او همدم و یار غار من·یار منی تو بیگمان خیز بیا به غار جان
- 10 گفت اناالحق و بشد دل سوی دار امتحان·آن دم پای دار شد دولت پایدار جان
- 11 باغ که بیتو سبز شد دی بدهد سزای او·جان که جز از تو زنده شد نیست وی از شمار جان
- 12 دانه نمود دام تو در نظر شکار دل·خانه گرفت عشق تو ناگه در جوار جان
- 13 نیم حدیث گفته شد نیم دگر مگو خمش·شهره کند حدیث را بر همه شهریار جان
ganjoor: sh1833 · public domain