Diwan-i Schams› Ghasel 408› Beyt 11 ← zurück · weiter →
Diwan-i Schams · غزل شمارهٔ ۴۰۸
- هله خامش به خموشیت اسیران برهند ز خموشانه تو ناطق و خاموش بجست
G408:11
Deine Sprache
Noch keine Wiedergabe in Ihrer Sprache — sie wird für die ganze Ghasel auf einmal erstellt:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Kommentar zu diesem Beyt
Noch nicht verfasst — eine genaue Lektüre dieses Beyts im Kontext seiner Ghasel:
Die ganze Ghasel ↗
- 1 آن شنیدی که خضر تخته کشتی بشکست·تا که کشتی ز کف ظالم جبار برست
- 2 خضر وقت تو عشق است که صوفی ز شکست·صافی است و مثل درد به پستی بنشست
- 3 لذت فقر چو بادهست که پستی جوید·که همه عاشق سجدهست و تواضع سرمست
- 4 تا بدانی که تکبر همه از بیمزگیست·پس سزای متکبر سر بیذوق بس است
- 5 گریه شمع همه شب نه که از درد سرست·چون ز سر رست همه نور شد از گریه برست
- 6 کف هستی ز سر خم مُدَمَّغ برود·چون بگیرد قدح باده جان بر کف دست
- 7 ماهیا هر چه تو را کام دل از بحر بجو·طمع خام مکن تا نخلد کام ز شست
- 8 بحر میغرد و میگوید کای امت آب·راست گویید بر این مایده کس را گله هست
- 9 دم به دم بحر دل و امت او در خوش و نوش·در خطابات و مجابات بلیاند و الست
- 10 نی در آن بزم کس از درد دلی سر بگرفت·نی در آن باغ و چمن پای کس از خار بخست
- 11 هله خامش به خموشیت اسیران برهند·ز خموشانه تو ناطق و خاموش بجست
- 12 لب فروبند چو دیدی که لب بسته یار·دست شمشیرزنان را به چه تدبیر ببست
ganjoor: sh408 · public domain