Lesen› Buch 2› Abschnitt 41 ← zurück · weiter →
بخش ۴۱ - گفتن نابینای سایل کی دو کوری دارم
Der blinde Bettler sagt, dass er zwei Blindheiten habe
- M2:1992 بود کوری کو همیگفت الامانمن دو کوری دارم ای اهل زمان
- M2:1993 پس دوباره رحمتم آرید هانچون دو کوری دارم و من در میان
- M2:1994 گفت یک کوریت میبینیم ماآن دگر کوری چه باشد وا نما
- M2:1995 گفت زشتآوازم و ناخوش نوازشتآوازی و کوری شد دوتا
- M2:1996 بانگ زشتم مایهٔ غم میشودمهر خلق از بانگ من کم میشود
- M2:1997 زشت آوازم بهر جا که رودمایهٔ خشم و غم و کین میشود
- M2:1998 بر دو کوری رحم را دوتا کنیداین چنین ناگنج را گنجا کنید
- M2:1999 زشتی آواز کم شد زین گلهخلق شد بر وی برحمت یکدله
- M2:2000 کرد نیکو چون بگفت او راز رالطف آواز دلش آواز را
- M2:2001 وانک آواز دلش هم بد بودآن سه کوری دوری سرمد بود
- M2:2002 لیک وهابان که بی علت دهندبوک دستی بر سر زشتش نهند
- M2:2003 چونک آوازش خوش و مظلوم شدزو دل سنگیندلان چون موم شد
- M2:2004 نالهٔ کافر چو زشتست و شهیقزان نمیگردد اجابت را رفیق
- M2:2005 اخسؤا بر زشت آواز آمدستکو ز خون خلق چون سگ بود مست
- M2:2006 چونک نالهٔ خرس رحمتکش بودنالهات نبود چنین ناخوش بود
- M2:2007 دان که با یوسف تو گرگی کردهاییا ز خون بی گناهی خوردهای
- M2:2008 توبه کن وز خورده استفراغ کنور جراحت کهنه شد رو داغ کن