Divan-e Shams› Ghazal 155› Beyt 14 ← previous · next →
Divan-e Shams · غزل شمارهٔ ۱۵۵
- در جهان محو باشی هست مطلق کامران در حریم محو باشی پیشوا و مقتدا
G155:14
Your language
No rendering in your language yet — it is made for the whole ghazal at once:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Commentary on this couplet
Not written yet — a close reading of this couplet inside its ghazal:
The whole ghazal ↗
- 1 از فراق شمس دین افتادهام در تنگنا·او مسیح روزگار و درد چشمم بیدوا
- 2 گرچه درد عشق او خود راحت جان منست·خون جانم گر بریزد او بود صد خونبها
- 3 عقل آواره شده دوش آمد و حلقه بزد·من بگفتم کیست بر در باز کن در اندرآ
- 4 گفت آخر چون درآید خانه تا سر آتش است·میبسوزد هر دو عالم را ز آتشهای لا
- 5 گفتمش تو غم مخور پا اندرون نه مردوار·تا کند پاکت ز هستی، هست گردی ز اجتبا
- 6 عاقبتبینی مکن تا عاقبتبینی شوی·تا چو شیر حق باشی در شجاعت لافتی
- 7 تا ببینی هستیات چون از عدم سر برزند·روح مطلق کامکار و شهسوار هل اتی
- 8 جمله عشق و جمله لطف و جمله قدرت جمله دید·گشته در هستی شهید و در عدم او مرتضی
- 9 آن عدم نامی که هستی موجها دارد از او·کز نهیب و موج او گردان شد صد آسیا
- 10 اندر آن موج اندرآیی چون بپرسندت از این·تو بگویی صوفیم صوفی بخواند مامضی
- 11 از میان شمع بینی برفروزد شمع تو·نور شمعت اندرآمیزد به نور اولیا
- 12 مر تو را جایی برد آن موج دریا در فنا·دررباید جانت را او از سزا و ناسزا
- 13 لیک از آسیب جانت وز صفای سینهات·بی تو داده باغ هستی را بسی نشو و نما
- 14 در جهان محو باشی هست مطلق کامران·در حریم محو باشی پیشوا و مقتدا
- 15 دیدههای کون در رویت نیارد بنگرید·تا که نجهد دیدهاش از شعشعه آن کبریا
- 16 ناگهان گردی بخیزد زان سوی محو فنا·که تو را وهمی نبوده زان طریق ماورا
- 17 شعلههای نور بینی از میان گردها·محو گردد نور تو از پرتو آن شعلهها
- 18 زو فروآ تو ز تخت و سجدهای کن زانک هست·آن شعاع شمس دین شهریار اصفیا
- 19 ور کسی منکر شود اندر جبین او نگر·تا ببینی داغ فرعونی بر آن جا قد طغی
- 20 تا نیارد سجدهای بر خاک تبریز صفا·کم نگردد از جبینش داغ نفرین خدا
ganjoor: sh155 · public domain