Divan-e Shams› Ghazal 2502› Beyt 2 ← previous · next →
Divan-e Shams · غزل شمارهٔ ۲۵۰۲
- تو را گر قحط نان باشد کند عشق تو خبازی وگر گم گشت دستارت کند عشق تو دستاری
G2502:2
Your language
No rendering in your language yet — it is made for the whole ghazal at once:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Commentary on this couplet
Not written yet — a close reading of this couplet inside its ghazal:
The whole ghazal ↗
- 1 امیر دل همیگوید تو را گر تو دلی داری·که عاشق باش تا گیری ز نان و جامه بیزاری
- 2 تو را گر قحط نان باشد کند عشق تو خبازی·وگر گم گشت دستارت کند عشق تو دستاری
- 3 ببین بینان و بیجامه خوش و طیار و خودکامه·ملایک را و جانها را بر این ایوان زنگاری
- 4 چو زین لوت و از این فرنی شود آزاد و مستغنی·پی ملکی دگر افتد تو را اندیشه و زاری
- 5 وگر دربند نان مانی بیاید یار روحانی·تو را گوید که یاری کن نیاری کردنش یاری
- 6 عصای عشق از خارا کند چشمه روان ما را·تو زین جوع البقر یارا مکن زین بیش بقاری
- 7 فروریزد سخن در دل مرا هر یک کند لابه·که اول من برون آیم خمش مانم ز بسیاری
- 8 الا یا صاحب الدار رایت الحسن فی جاری·فاوقد بیننا نارا یطفی نوره ناری
- 9 چو من تازی همیگویم به گوشم پارسی گوید·مگر بدخدمتی کردم که رو این سو نمیآری
- 10 نکردی جرم ای مه رو ولی انعام عام او·به هر باغی گلی سازد که تا نبود کسی عاری
- 11 غلامان دارد او رومی غلامان دارد او زنگی·به نوبت روی بنماید به هندو و به ترکاری
- 12 غلام رومیش شادی غلام زنگیش انده·دمی این را دمی آن را دهد فرمان و سالاری
- 13 همه روی زمین نبود حریف آفتاب و مه·به شب پشت زمین روشن شود روی زمین تاری
- 14 شب این روز آن باشد فراق آن وصال این·قدح در دور میگردد ز صحتها و بیماری
- 15 گرت نبود شبی نوبت مبر گندم از این طاحون·که بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاری
- 16 چو من قشر سخن گفتم بگو ای نغز مغزش را·که تا دریا بیاموزد درافشانی و درباری
ganjoor: sh2502 · public domain