Divan-e Shams› Ghazal 2519 ← previous · next →
Divan-e Shams · G2519 · 55 beyts
غزل شمارهٔ ۲۵۱۹
Open any couplet for its own page — rendering, commentary, hard words.
- G2519:1 غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستیبه چستی و به شبخیزی چو ماه و اخترانستی
- G2519:2 غلام باغبانانم که یارم باغبانستیبه تری و به رعنایی چو شاخ ارغوانستی
- G2519:3 نباشد عاشقی عیبی وگر عیب است تا باشدکه نفسم عیب دان آمد و یارم غیب دانستی
- G2519:4 اگر عیب همه عالم تو را باشد چو عشق آمدبسوزد جمله عیبت را که او بس قهرمانستی
- G2519:5 گذشتم بر گذرگاهی بدیدم پاسبانی رانشسته بر سر بامی که برتر ز آسمانستی
- G2519:6 کلاه پاسبانانه قبای پاسبانانهولیک از های های او دو عالم در امانستی
- G2519:7 به دست دیدبان او یکی آیینهای شش سوکه حال شش جهت یک یک در آیینه بیانستی
- G2519:8 چو من دزدی بدم رهبر طمع کردم بدان گوهربرآوردم یکی شکلی که بیرون از گمانستی
- G2519:9 ز هر سویی که گردیدم نشانه تیر او دیدمز هر شش سو برون رفتم که آن ره بینشانستی
- G2519:10 همه سوها ز بیسو شد نشان از بینشان آمدچو آمد راه واگشتن ز آینده نهانستی
- G2519:11 چو زان شش پرده تاری برون رفتم به عیاریز نور پاسبان دیدم که او شاه جهانستی
- G2519:12 چو باغ حسن شه دیدم حقیقت شد بدانستمکه هم شه باغبانستی و هم شه باغ جانستی
- G2519:13 از او گر سنگسار آیی تو شیشه عشق را مشکنازیرا رونق نقدت ز سنگ امتحانستی
- G2519:14 ز شاهان پاسبانی خود ظریف و طرفه میآیدچنان خود را خلق کرده که نشناسی که آنستی
- G2519:15 لباس جسم پوشیده که کمتر کسوه آن استسخن در حرف آورده که آن دونتر زبانستی
- G2519:16 به گل اندوده خورشیدی میان خاک ناهیدیدرون دلق جمشیدی که گنج خاکدانستی
- G2519:17 زبان وحییان را او ز ازل وجه العرب بودهزبان هندوی گوید که خود از هندوانستی
- G2519:18 زمین و آسمان پیشش دو که برگ است پنداریکه در جسم از زمینستی و در عمر از زمانستی
- G2519:19 ز یک خندش مصور شد بهشت ار هشت ور بیش استبه چشم ابلهان گویی ز جنت ارمغانستی
- G2519:20 بر او صفرا کنند آنگه ز نخوت اصل سیم و زرکه ما زر و هنر داریم و غافل زو که کانستی
- G2519:21 چه عذر آرند آن روزی که عذرا گردد از پردهچه خون گریند آن صبحی که خورشیدش عیانستی
- G2519:22 میان بلغم و صفرا و خون و مره و سودانماید روح از تأثیر گویی در میانستی
- G2519:23 ز تن تا جان بسی راه است و در تن مینماند جانچنین دان جان عالم را کز او عالم جوانستی
- G2519:24 نه شخص عالم کبری چنین بر کار بیجان استکه چرخ ار بیروانستی بدین سان کی روانستی
- G2519:25 زمین و آسمانها را مدد از عالم عقل استکه عقل اقلیم نورانی و پاک درفشانستی
- G2519:26 جهان عقل روشن را مددها از صفات آیدصفات ذات خلاقی که شاه کن فکانستی
- G2519:27 که این تیر عوارض را که میپرد به هر سوییکمان پنهان کند صانع ولی تیر از کمانستی
- G2519:28 اگر چه عقل بیدار است آن از حی قیوم استاگر چه سگ نگهبان است تأثیر شبانستی
- G2519:29 چو سگ آن از شبان بیند زیانش جمله سودستیچو سگ خود را شبان بیند همه سودش زیانستی
- G2519:30 چو خود را ملک او بینی جهان اندر جهان باشیوگر خود را ملک دانی جهان از تو جهانستی
- G2519:31 تو عقل کل چو شهری دان سواد شهر نفس کلو این اجزا در آمدشد مثال کاروانستی
- G2519:32 خنک آن کاروانی کان سلامت با وطن آیدغنیمت برده و صحت و بختش همعنانستی
- G2519:33 خفیر ارجعی با او بشیر ابشروا بر رهسلام شاه میآرند و جان دامن کشانستی
- G2519:34 خواطر چون سوارانند و زوتر زی وطن آیندو یا بازان و زاغانند پس در آشیانستی
- G2519:35 خواطر رهبرانند و چو رهبر مر تو را بار استمقامت ساعد شه دان که شاه شه نشانستی
- G2519:36 وگر زاغ است آن خاطر که چشمش سوی مردار استکسی کش زاغ رهبر شد به گورستان روانستی
- G2519:37 چو در مازاغ بگریزی شود زاغ تو شهبازیکه اکسیر است شادی ساز او را کاندهانستی
- G2519:38 گر آن اصلی که زاغ و باز از او تصویر مییابدتجلی سازدی مطلق اصالت را یگانستی
- G2519:39 ور آن نوری کز او زاید غم و شادی به یک اشکمدمی پهلو تهی کردی همه کس شادمانستی
- G2519:40 همه اجزا همیگویند هر یک ای همه تو توهمین گفت ار نه پرده ستی همه با همگنانستی
- G2519:41 درخت جانها رقصان ز باد این چنین بادهگران باد آشکارستی نه لنگر بادبانستی
- G2519:42 درای کاروان دل به گوشم بانگ میآردگر آن بانگش به حس آید هر اشتر ساربانستی
- G2519:43 درافتد از صدف هر دم صدف بازش خورد در دموگر نه عین کری هم کران را ترجمانستی
- G2519:44 سهیل شمس تبریزی نتابد در یمن ور نیادیم طایفی گشتی به هر جا سختیانستی
- G2519:45 ضیاوار ای حسام الدین ضیاء الحق گواهی دهندیدی هیچ دیده گر ضیا نه دیدبانستی
- G2519:46 گواهی ضیا هم او گواهی قمر هم روگواهی مشک اذفربو که بر عالم وزانستی
- G2519:47 اگر گوشت شود دیده گواهی ضیا بشنوولی چشم تو گوش آمد که حرفش گلستانستی
- G2519:48 چو از حرفی گلستانی ز معنی کی گل استانیچو پا در قیر جزوستت حجابت قیروانستی
- G2519:49 کتاب حس به دست چپ کتاب عقل دست راستتو را نامه به چپ دادند که بیرون ز آستانستی
- G2519:50 چو عقلت طبع حس دارد و دست راست خوی چپو تبدیل طبیعت هم نه کار داستانستی
- G2519:51 خداوندا تو کن تبدیل که خود کار تو تبدیل استکه اندر شهر تبدیلت زبانها چون سنانستی
- G2519:52 عدم را در وجود آری از این تبدیل افزونترتو نور شمع میسازی که اندر شمعدانستی
- G2519:53 تو بستان نامه از چپم به دست راستم درنهتو تانی کرد چپ را راست بنده ناتوانستی
- G2519:54 ترازوی سبک دارم گرانش کن به فضل خودتو که را که کنی زیرا نه کوه از خود گرانستی
- G2519:55 کمال لطف داند شد کمال نقص را چارهکه قعر دوزخ ار خواهی به از صدر جنانستی
ganjoor: sh2519 · public domain