Divan-e Shams› Ghazal 2535› Beyt 2 ← previous · next →
Divan-e Shams · غزل شمارهٔ ۲۵۳۵
- نباشد خامشی او را از آن کان درد ساکن شد چو طاقت طاق شد او را خموش است او ز ناچاری
G2535:2
Your language
No rendering in your language yet — it is made for the whole ghazal at once:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Commentary on this couplet
Not written yet — a close reading of this couplet inside its ghazal:
The whole ghazal ↗
- 1 هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری·نماند مر ورا ناله نباشد مر ورا زاری
- 2 نباشد خامشی او را از آن کان درد ساکن شد·چو طاقت طاق شد او را خموش است او ز ناچاری
- 3 زمان رقت و رحمت بنالید از برای او·شما یاران دلدارید گرییدش ز دلداری
- 4 ازیرا ناله یاران بود تسکین بیماران·نگنجد در چنین حالت به جز ناله شما یاری
- 5 بود کاین نالهها درهم شود آن درد را مرهم·درآرد آن پری رو را ز رحمت در کم آزاری
- 6 به ناگاهان فرود آید بگوید هی قنق گلدم·شود خرگاه مسکینان طربگاه شکرباری
- 7 خمار هجر برخیزد امیر بزم بنشیند·قدح گردان کند در حین به قانونهای خماری
- 8 همه اجزای عشاقان شود رقصان سوی کیوان·هوا را زیر پا آرد شکافد کره ناری
- 9 به سوی آسمان جان خرامان گشته آن مستان·همه ره جوی از باده مثال دجلهها جاری
- 10 زهی کوچ و زهی رحلت زهی بخت و زهی دولت·من این را بیخبر گفتم حریفا تو خبر داری
- 11 زره کاسد شود آن جا سلح بیقیمتی گردد·سیاستهای شاه ما چو درهم سوخت غداری
- 12 چو خوف از خوف او گم شد خجل شد امن از امنش·به پیش شمع علم او فضیحت گشته طراری
- 13 فضیحت شد کژی لیکن به زودی دامن لطفش·بر او هم رحمتی کرد و بپوشیدش به ستاری
- 14 که تا الطاف مخدومی شمس الحق تبریزی·ببیند دیده دشمن نماند کفر و انکاری
- 15 همه اضداد از لطفش بپوشد خلعتی دیگر·ز خجلت جمله محو آمد چو گیرد لطف بسیاری
- 16 دگربار از میان محو عجب نومستیی یابند·برویند از میان نفی چون کز خار گلزاری
- 17 پس آنگه دیده بگشایند جمال عشق را بینند·همه حکم و همه علم و همه حلم است و غفاری
ganjoor: sh2535 · public domain