Divan-e Shams› Ghazal 2807› Beyt 39 ← previous · next →
Divan-e Shams · غزل شمارهٔ ۲۸۰۷
- جان من چون سفره خود را درکشد از سحر او گرده گرم از تنورت بخشدش پهناییی
G2807:39
Your language
No rendering in your language yet — it is made for the whole ghazal at once:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Commentary on this couplet
Not written yet — a close reading of this couplet inside its ghazal:
The whole ghazal ↗
- 1 گشت جان از صدر شمس الدین یکی سوداییی·در درون ظلمت سودا ورا داناییی
- 2 یک بلندی یافت بختم در هوای شمس دین·کز ورای آن نباشد وهم را گنجاییی
- 3 مایه سودا در این عشقم چنان بالا گرفت·کز سر سودا نداند پستی از بالاییی
- 4 موج سودا و جنونی کز هوای او بخاست·بر سر آن موج چون خاشاک من هرجاییی
- 5 عقل پابرجای من چون دید شور بحر او·با چنین شوری ندارد عقل کل تواناییی
- 6 مصحف دیوانگی دیدم بخواندم آیتی·گشت منسوخ از جنونم دانش و قراییی
- 7 عشق یکتا دزد شب رو بود اندر سینهها·عقل را خفته بگیرد دزددش یکتاییی
- 8 پیش از این سودا دل و جان عاقل رای خودند·بعد از آن غرقاب کی باشد تو را خودراییی
- 9 رو تو در بیمارخانه عاشقی تا بنگری·هر طرف دیوانه جانی هر سوی شیداییی
- 10 دوش دیدم عشق را میکرد از خون سرشک·بر سر بام دلم از هجر خون انداییی
- 11 هست مر سودای عاشق را دلا این خاصیت·گرچه او پستی رود باشد بر آن بالاییی
- 12 گرد دارایی جان مظلم ناپایدار·گشت جان پایداری از چنان داراییی
- 13 یک دمی مرده شو از جمله فضولیها ببین·هر نفس جان بخشیی هر دم مسیح آساییی
- 14 یک نفس در پرده عشقش چو جانت غسل کرد·همچو مریم از دمی بینی تو عیسی زاییی
- 15 چون بزادی همچو مریم آن مسیح بیپدر·گردد این رخسار سرخت زعفران سیماییی
- 16 نام مخدومی شمس الدین همیگو هر دمی·تا بگیرد شعر و نظمت رونق و رعناییی
- 17 خون ببین در نظم شعرم شعر منگر بهر آنک·دیده و دل را به عشقش هست خون پالاییی
- 18 خون چو میجوشد منش از شعر رنگی میدهم·تا نه خون آلود گردد جامه خون آلاییی
- 19 من چو جانداری بدم در خدمت آن پادشاه·اینک اکنون در فراقش میکنم جان ساییی
- 20 در هوای سایهٔ عنقای آن خورشید لطف·دل به غربت برگرفته عادت عنقاییی
- 21 چون به خوبی و ملاحت هست تنها در جهان·داد جان را از زمانه شیوه تنهاییی
- 22 چون شوم نومید از آن آهو که مشکش دم به دم·در طلب میداردم از بوی و از بویاییی
- 23 آه از آن رخسار مریخی خون ریزش مرا·آه از آن ترکانه چشم کافر یغماییی
- 24 عقل در دهلیز عشقش خاکروبی بیدلی·ناطقه در لشکرش یا طبلیی یا ناییی
- 25 او همه دیدهست اندر درد و اندر رنج من·من نمیتانم که گویم نیستش بیناییی
- 26 من نظر کردم دمی در جان سودارنگ خویش·دیدم او را پیچ پیچ و شورش و درواییی
- 27 گفتم آخر چیست گفتا دست را از من بشو·من نیم در عشق او امروزی و فرداییی
- 28 در هر آن شهری که نوشروان عشقش حاکم است·شد به جان درباختن آن شهر حاتم طاییی
- 29 و اندر آن جانی که گردان شد پیاله عشق او·عقل را باشد از آن جان محو و ناپیداییی
- 30 چون خیالش نیم شب در سینه آید مینگر·هر نواحی یوسفی و هر طرف حوراییی
- 31 در شکرریز لبش جانها به هنگام وصال·هر سر مویی تو را بودهست شکرخاییی
- 32 چون میی در عشق او تا کهنهتر تو مستتر·کی جوانی یاد آرد جانت یا برناییی
- 33 سلسله این عشق درجنبان و شورم بیش کن·بحر سودا را بجوش و کن جنون افزاییی
- 34 این عجب بحری که بهر نازکی خاک تو·قطرهای گشتهست و ننماید همیدریاییی
- 35 بهر ضعف این دماغ زخمگاه عشق خویش·میکند آن زلف عنبر مشک و عنبرساییی
- 36 چهرههای یوسفان و فتنه انگیزان دهر·از گدایی حسن او دارند هر زیباییی
- 37 گر شود موسی بیاموزم جهودی را تمام·ور بود عیسی بگیرم ملت ترساییی
- 38 گر به جانش میل باشد جان شوم همچون هوا·ور به دنیا رو بیارد من شوم دنیاییی
- 39 جان من چون سفره خود را درکشد از سحر او·گرده گرم از تنورت بخشدش پهناییی
- 40 نفس و شیطان در غرور باغ لطفت میچرند·ز اعتماد عفو تو دارند بدفرماییی
- 41 نفس را نفسی نماند دیو را دیوی شود·گر تو از رخسار یک دم پردهها بگشاییی
- 42 ای صبا جانم تو را چاکر شدی بر چشم و سر·گر ز تبریزم کنی خاک کفش بخشاییی
ganjoor: sh2807 · public domain