Divan-e Shams› Ghazal 2992› Beyt 2 ← previous · next →
Divan-e Shams · غزل شمارهٔ ۲۹۹۲
- گه در زمین خدمت چون خاک ره شدم بر چرخ روح گاه دویدم باختری
G2992:2
Your language
No rendering in your language yet — it is made for the whole ghazal at once:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Commentary on this couplet
Not written yet — a close reading of this couplet inside its ghazal:
The whole ghazal ↗
- 1 ای بس فراز و شیب که کردم طلب گری·گه لوح دل بخواندم و گه نقش کافری
- 2 گه در زمین خدمت چون خاک ره شدم·بر چرخ روح گاه دویدم باختری
- 3 گم گشته از خود و دل و دلبر هزار بار·گه سر دل بجسته و گه سر دلبری
- 4 بر کوه طور طالب ارنی کلیم وار·وز خلق دررمیده به عالم چو سامری
- 5 در وادیی رسیدم کان جا نبرد بوی·نی معجز و کرامت و نی مکر و ساحری
- 6 وادی ز بوی دوست مرا رهبری شده·کان بو نه مشک دارد نی زلف عنبری
- 7 آن جا نتان دویدن ای دوست بر قدم·پر نیز میبسوزد گر ز آنک میپری
- 8 کز گرم و سرد و خشک و تر است این نهاد حس·وین چار مرغ هست از این باغ عنصری
- 9 آن جا بپر دوست که روید ز بوی دوست·پری و گر نه زرد درافتی به شش دری
- 10 ای کامل کمال کز این سو تو کاملی·زان سو که سوی نیست حذر کن که قاصری
- 11 آن مرغ خاکیی که به خشکی کمال داشت·در بحر عاجز آمد و رسوا شد از تری
- 12 با آنک بر و بحر یکی جنس و یک فنند·هر یک به حس درآید چونشان درآوری
- 13 صد بر و بحر و چرخ و فلک در فضای غیب·در پا فتاده باشد چون نقش سرسری
- 14 زین بر و بحر آن رسد آن سو که او ز عشق·گردد هزار بار از این هر دو او بری
- 15 حقا به ذات پاک خداوند هر کی هست·از تیغ غیب سر نبرد گر برد سری
- 16 در آتش خلیل کجا آید آن خسی·کو خشک شد ز عشق دلارام آزری
- 17 جان خلیل عشق به شادی و خرمی·در آتش آ چو زر که ز هر غش طاهری
- 18 گر محو مینمایی در دودمان حس·در عشق آتشین دلارام ظاهری
- 19 این عشق همچو آتش بر جمله قاهر است·تو بس عجایبی که بر آتش تو قادری
- 20 هر چند کوشد آتش تا تو سیه شوی·بر رغم او لطیف و شریفی و احمری
- 21 دانم که پرتو نظری داری از شهی·چشم و چراغ غیب به شاهی و سروری
- 22 بر خار خشک گر نظری افکند ز لطف·پیدا شود ز خار دو صد گونه عبهری
- 23 نی خود اگر به محو و عدم غمزهای کند·ظاهر شود ز نیست دل و دیده پروری
- 24 در لطف و در نوازش آن شه نگاه کن·ای تیغ هجر چند زنی زخم خنجری
- 25 نی نی خود از نوازش او تند شد فراق·کز یک نهاله آمد این لطف و قاهری
- 26 گر خوگری به لطف نباشد دل مرا·او کی فراق داند در دور دایری
- 27 حنجر غذا خورد ز غذا رست حنجرش·پس او غذا دهد به غذا رسم حنجری
- 28 این جمله من بگفتم و القاب شمس دین·از رشک کرده در غم تبریز ساتری
- 29 آن است اصل و قصد و غرض زین همه حدیث·لیکن مزاد نیست که من رام یشتری
ganjoor: sh2992 · public domain