Divan-e Shams› Ghazal 325› Beyt 5 ← previous · next →
Divan-e Shams · غزل شمارهٔ ۳۲۵
- خداوندا به احسانت به حق لطف و اکرامت مگیر آشفته میگویم که جان بیتو پریشانست
G325:5
Your language
No rendering in your language yet — it is made for the whole ghazal at once:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Commentary on this couplet
Not written yet — a close reading of this couplet inside its ghazal:
The whole ghazal ↗
- 1 که دید ای عاشقان شهری که شهر نیکبختانست·که عاشق کم رسد آنجا و معشوقش فراوانست
- 2 که تا نازی کنیم آن جا و بازاری نهیم آن جا·که تا دلها خنک گردد که دلها سخت بریانست
- 3 نباشد این چنین شهری ولی باری کم از شهری·که در وی عدل و انصافست و معشوق مسلمانست
- 4 که این سو عاشقان باری چو عود کهنه میسوزد·و آن معشوقْ نادرتر کز او آتش فروزانست
- 5 خداوندا به احسانت به حق لطف و اکرامت·مگیر آشفته میگویم که جان بیتو پریشانست
- 6 تو مستان را نمیگیری پریشان را نمیگیری·خنک آن را که میگیری که جانم مست ایشانست
- 7 اگر گیری ور اندازی چه غم داری چه کم داری·که عاشق هر طرف این جا بیابان در بیابانست
- 8 بخندد چشم مرّیخش مرا گوید: «نمیترسی؟»·نگارا بوی خون آید اگر مریخ خندانست
- 9 دلم با خویشتن آمد شکایت را رها کردم·هزاران جان همیبخشد چه شد گر خصم یک جانست
- 10 منم قاضی خشم آلود و هر دو خصم خشنودند·که جانان طالب جانست و جان جویای جانانست
- 11 که جان ذرهست و او کیوان که جان میوهست و او بستان·که جان قطرهست و او عمان که جان حبهست و او کانست
- 12 سخن در پوست میگویم که جان این سخن غیبست·نه در اندیشه میگنجد نه آن را گفتن امکانست
- 13 خمش کن همچو عالم باش خموش و مست و سرگردان·وگر او نیست مست مست چرا افتان و خیزانست
ganjoor: sh325 · public domain