Divan-e Shams Ghazal 409 Beyt 4 ← previous · next →

Divan-e Shams · غزل شمارهٔ ۴۰۹

  1. کِه رسول حق« الناس معادن» گفته‌ست مَعْدَنِ نُقْرِه و زَرّ اَسْت و یَقین، پُرگُهَر اَسْت

G409:4

Your language

No rendering in your language yet — it is made for the whole ghazal at once:

Commentary on this couplet

Not written yet — a close reading of this couplet inside its ghazal:

The whole ghazal ↗

  1. 1 تا نَلَغْزی کِه زِ خون، راهِ پَس و پیش‌، تَر اَسْت·آدَمی‌دُزْد، زِ زَرْدُزْد، کُنون، بیش‌تَر است
  2. 2 گُرْبُزان‌اَنْد کِه اَز عَقْل و خَبْر می‌دُزْدَنْد·خود، چِه دارَنْد کَسی را کِه زِ خود، بی‌خَبَر اَسْت
  3. 3 خودِ خود را تو، چُنین، کاسِد و بی‌خَصْم مَدان·کِه جَهان، طالِبِ زَرّ و خودِ تو، کانِ زَر اَسْت
  4. 4 کِه رسول حق« الناس معادن» گفته‌ست·مَعْدَنِ نُقْرِه و زَرّ اَسْت و یَقین، پُرگُهَر اَسْت
  5. 5 گنج یابی و در او عمر نیابی تو به گنج·خویش دریاب که این گنج ز تو بر گذرست
  6. 6 خویش دریاب و حذر کن تو ولیکن چه کنی·که یکی دزد سبک دست در این ره حذرست
  7. 7 سحر ار چند که تاریست حساب روزست·هر که را روی سوی شمس بود چون سحرست
  8. 8 روح‌ها مست شود از دم صبح از پی آنک·صبح را روی به شمس است و حریف نظرست
  9. 9 چند بر بوک و مگر مهره فروگردانی·که تو بس مفلسی و چرخ فلک پاک برست
  10. 10 مغز پالوده و بر هیچ نه در خواب شدی·گوییا لقمه هر روزه تو مغز خرست
  11. 11 بیشتر جان کن و زر جمع کن و خوشدل باش·که همه سیم و زر و مال تو مار سقرست
  12. 12 یک شب از بهر خدا بی‌خور و بی‌خواب بزی·صد شب از بهر هوا نفس تو بی‌خواب و خورست
  13. 13 از سر درد و دریغ از پس هر ذره خاک·آه و فریاد همی‌آید گوش تو کرست
  14. 14 خون دل بر رخت افشان به سحرگاه از آنک·توشه راه تو خون دل و آه سحرست
  15. 15 دل پرامید کن و صیقلیش ده به صفا·که دل پاک تو آیینه خورشید فرست
  16. 16 مونس احمد مرسل به جهان کیست بگو·شمس تبریز شهنشاه که احدی الکبرست

ganjoor: sh409 · public domain