Divan-e Shams› Ghazal 963› Beyt 2 ← previous · next →
Divan-e Shams · غزل شمارهٔ ۹۶۳
- فلکش گرفتم چو مهش گرفتم چه زنند هر دو چو ضیا نباشد
G963:2
Your language
No rendering in your language yet — it is made for the whole ghazal at once:
ai-draft · gemini-2.5-pro
Commentary on this couplet
Not written yet — a close reading of this couplet inside its ghazal:
The whole ghazal ↗
- 1 دل من که باشد که تو را نباشد·تن من کی باشد که فنا نباشد
- 2 فلکش گرفتم چو مهش گرفتم·چه زنند هر دو چو ضیا نباشد
- 3 به درون جنت به میان نعمت·چه شکنجه باشد چو لقا نباشد
- 4 چو تو عذر خواهی گنه و جفا را·چه کند جفاها که وفا نباشد
- 5 چو خطا تو گیری به عتاب کردن·چه کند دل و جان که خطا نباشد
- 6 دو هزار دفتر چو به درس گویم·نه فسرده باشم چو صفا نباشد
- 7 سمنی نخندد شجری نرقصد·چمنی نبوید چو صبا نباشد
- 8 تو به فقر اگر چه که برهنه گردی·چه غمست مه را که قبا نباشد
- 9 چه عجب که جاهل ز دلست غافل·ملکی و شاهی همه را نباشد
- 10 همه مجرمان را کرمش بخواند·چو به توبه آیند و دغا نباشد
- 11 بگداز جان را مه آسمان را·به خدا که چیزی چو خدا نباشد
- 12 چه کنی سری را که فنا بکوبد·چه کنی زری را که تو را نباشد
- 13 همه روز گویی چو گلست یارم·چه کنی گلی را که بقا نباشد
- 14 مگریز ای جان ز بلای جانان·که تو خام مانی چو بلا نباشد
- 15 چه خوشست شبها ز مهی که آن مه·همه روی باشد که قفا نباشد
- 16 چه خوشست شاهی که غلام او شد·چه خوشست یاری که جدا نباشد
- 17 تو خمش کن ای تن که دلم بگوید·که حدیث دل را من و ما نباشد
ganjoor: sh963 · public domain