Leer Libro 6 El ratón rogando a la rana: 'No busques pretextos ni postergues la realización de esta necesidad mía, pues en la demora hay calamidades, y el sufí es hijo del momento. Y el hijo no se suelta de la mano de su padre, y el padre compasivo del sufí es el tiempo. No necesita el mañana, tanto lo tiene absorto en su jardín de rápida contabilidad. No es como la gente común que espera el futuro. Es un río, no una era, pues 'no hay mañana ni tarde ante Dios'. Pasado, futuro, eternidad y perpetuidad no existen allí. Adán no es anterior y el Dajjal no es posterior, pues estas convenciones están en el ámbito de la razón parcial y del espíritu animal. En el mundo sin lugar ni tiempo, estas convenciones no existen. Así pues, él es un hijo de un tiempo del que 'no se entiende más que la negación de la diferencia de los tiempos', así como de 'Dios es Uno' se entiende la negación de la dualidad, no la realidad de la unidad. Verso 2733

M6:2733 — یک سری بر پای این بندهٔ دوتو / بست باید دیگرش بر پای تو

یک سری بر پای این بندهٔ دوتوبست باید دیگرش بر پای تو
✦ Renderizar este beyt en Español

M6:2733

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — de sus conferencias grabadas sobre el Masnavi

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: یک سر این رشته باید بر پای این بندهٔ دوتو (تن خم‌شده و خاکی) بسته شود، و سر دیگرش بر پای تو (جان آزاد). معنا: این بیت، به زبان تمثیل، پیوند اجباری و در عین حال حیاتی میان روح و تن را بیان می‌کند؛ پیوندی که جان پروازجو را به جسم خاکی مقید ساخته است.

شرح

این بیت در ادامهٔ حکایت موش و قورباغه می‌آید، آنجا که این دو تصمیم می‌گیرند ریسمانی میان خود ببندند تا به وقت نیاز از حال یکدیگر با خبر شوند. مولانا این داستان را دستمایه‌ای قرار می‌دهد برای تبیین عمیق‌ترین مسئلهٔ وجودی انسان: رابطهٔ جان و تن. من بارها گفته‌ام که مثنوی اساساً شرح همین جدایی است؛ حکایت روح از وطن اصلی‌اش و اسارتش در این کالبد خاکی.

در اینجا، موشِ خاکی کنایه از تن است و قورباغهٔ آبی که در دریاست، رمزی از جان. این ریسمان، همان کالبد جسمانی است که بر پای جانِ سبک‌روح بسته شده است. جان، به قول مولانا، «اهل پرواز است» و «متعلق به این عالم نیست»، اما «موش تن» با احتیاجات خود او را باز می‌کشاند. وزنه‌ای است آویزان به جان که نمی‌گذارد به سوی ملکوت پر بکشد. این جهان برای روح همچون «قفس خاک» و «تله» است، دامی که در آن عنقا گرفتار آمده است.

این درک از غربت و بیگانگی روح در این جهان، قلب منظومهٔ فکری مولاناست. او صراحتاً می‌گوید که «هر گرانی و کسل خود از تن است / جان ز خفت جمله در پریدن است.» این نیست که مولانا بخواهد تن را تحقیر کند، بلکه او را در جایگاه خود می‌نشاند؛ واسطه‌ای که به ظاهر مقید کننده است، اما در حقیقت، پلی است برای بازگشت به اصل. همان‌طور که شیخ بهایی در تفسیر حدیث «حب الوطن من الایمان» فرموده، وطن حقیقی روح، نه این خاک و آب، بلکه آن جایگاه لایزال است که از آن آمده‌ایم.

این نگاه مولانا درست در نقطهٔ مقابل دیدگاه برخی دیگر از شاعران، از جمله حافظ قرار می‌گیرد. حافظ ممکن است بگوید: «تا دل هرزه‌گرد من رفت به چین زلف او / زان سفر دراز خود عزم وطن نمی‌کند»، یعنی دل در این جهان چنان دل‌بسته می‌شود که فراموش می‌کند وطنی دیگر داشته است. اما مولانا، و عارفان دیگر، همواره بر جدایی و بازگشت پای فشرده‌اند. این ریسمان، هرچند که کشنده است، اما در نهایت، اتصال را حفظ می‌کند و همین اتصال، امید به وصال دوباره را زنده نگاه می‌دارد.

نکات کلیدی

  • بدن همچون ریسمانی است که جان را به زمین مقید می‌کند.
  • جان ذاتاً سبک‌روح و پروازگر است و متعلق به این جهان نیست.
  • این جهان برای روح حکم قفس و تله‌ای موقت را دارد.
  • مولانا جوهر مثنوی را حکایت از جدایی و بازگشت به وطن اصلی روح می‌داند.
  • نگاه مولانا به جدایی و شوق بازگشت، در تضاد با دل‌بستگی حافظ به «وطن» زمینی است.

Sources: d6-s63 · 49:09:00 d6-s63 · 44:55:00 d6-s63 · 47:38:00 d6-s63 · 51:45:00 d6-s63 · 52:30:00 s03 [35:00] s05 [45:00]

به زبانِ تو — Tu idioma · AI

Discussion — Ask about this beyt — answered from the Masnavi, every verse cited

Your conversation stays on this device unless you share it.

What readers asked

No questions shared yet — yours could be the first.