Leer Libro 1 Sección 150 ← anterior · siguiente →

بخش ۱۵۰ - مرتد شدن کاتب وحی به سبب آنک پرتو وحی برو زد آن آیت را پیش از پیغامبر صلی الله علیه و سلم بخواند گفت پس من هم محل وحیم

El escriba de la revelación apostata porque el rayo de la revelación lo golpeó, y leyó el verso antes que el Profeta (la paz y las bendiciones sean con él), diciendo: 'Entonces yo también soy un lugar de revelación.'

  1. M1:3236 پیش از عثمان یکی نساخ بودکو به نسخ وحی جدی می‌نمود
  2. M1:3237 چون نبی از وحی فرمودی سبقاو همان را وا نبشتی بر ورق
  3. M1:3238 پرتو آن وحی بر وی تافتیاو درون خویش حکمت یافتی
  4. M1:3239 عین آن حکمت بفرمودی رسولزین قدر گمراه شد آن بوالفضول
  5. M1:3240 کانچ می‌گوید رسول مستنیرمر مرا هست آن حقیقت در ضمیر
  6. M1:3241 پرتو اندیشه‌اش زد بر رسولقهر حق آورد بر جانش نزول
  7. M1:3242 هم ز نساخی بر آمد هم ز دینشد عدوّ مصطفی و دین بکین
  8. M1:3243 مصطفی فرمود کای گبر عنودچون سیه گشتی اگر نور از تو بود؟
  9. M1:3244 گر تو ینبوع الهی بودییاین چنین آب سیه نگشودیی
  10. M1:3245 تا که ناموسش به پیش این و آننشکند بر بست این او را دهان
  11. M1:3246 اندرون می‌سوختش هم زین سببتوبه کردن می‌نیارست این عجب
  12. M1:3247 آه می‌کرد و نبودش آه سودچون در آمد تیغ و سر را در ربود
  13. M1:3248 کرده حق ناموس را صد من حدیدای بسا بسته به بند ناپدید
  14. M1:3249 کبر و کفر آن سان ببست آن راه راکه نیارد کرد ظاهر آه را
  15. M1:3250 گفت اغلالا فهم به مقمحوننیست آن اغلال بر ما از برون
  16. M1:3251 خلفهم سدا فاغشیناهممی‌نبیند بند را پیش و پس او
  17. M1:3252 رنگ صحرا دارد آن سدی که خاستاو نمی‌داند که آن سد قضاست
  18. M1:3253 شاهد تو سد روی شاهدستمرشد تو سد گفت مرشدست
  19. M1:3254 ای بسا کفار را سودای دینبندشان ناموس و کبر آن و این
  20. M1:3255 بند پنهان لیک از آهن بتربند آهن را کند پاره تبر
  21. M1:3256 بند آهن را توان کردن جدابند غیبی را نداند کس دوا
  22. M1:3257 مرد را زنبور اگر نیشی زندطبع او آن لحظه بر دفعی تند
  23. M1:3258 زخم نیش اما چو از هستی تستغم قوی باشد نگردد درد سست
  24. M1:3259 شرح این از سینه بیرون می‌جهدلیک می‌ترسم که نومیدی دهد
  25. M1:3260 نی مشو نومید و خود را شاد کنپیش آن فریادرس فریاد کن
  26. M1:3261 کای محب عفو از ما عفو کنای طبیب رنج ناسور کهن
  27. M1:3262 عکس حکمت آن شقی را یاوه کردخود مبین تا بر نیارد از تو گرد
  28. M1:3263 ای برادر بر تو حکمت جاریه‌ستآن ز ابدالست و بر تو عاریه‌ست
  29. M1:3264 گرچه در خودخانه نوری یافتستآن ز همسایهٔ منور تافتست
  30. M1:3265 شکر کن، غره مشو، بینی مکنگوش دار و هیچ خودبینی مکن
  31. M1:3266 صد دریغ و درد، کین عاریتیامتّان را دور کرد از امّتی
  32. M1:3267 من غلام آن که او در هر رباطخویش را واصل نداند بر سماط
  33. M1:3268 بس رباطی که بباید ترک کردتا به مسکن در رسد یک روز مرد
  34. M1:3269 گرچه آهن سرخ شد، او سرخ نیستپرتو عاریت آتش‌زنیست
  35. M1:3270 گر شود پر نور روزن یا سراتو مدان روشن مگر خورشید را
  36. M1:3271 هر در و دیوار گوید روشنمپرتو غیری ندارم این منم
  37. M1:3272 پس بگوید آفتاب ای نارشیدچونک من غارب شوم، آید پدید
  38. M1:3273 سبزه‌ها گویند ما سبز از خودیمشاد و خندانیم و بس زیبا خدیم
  39. M1:3274 فصل تابستان بگوید ای اممخویش را بینید چون من بگذرم
  40. M1:3275 تن همی‌نازد به خوبی و جمالروح پنهان کرده فرُّ و پر و بال
  41. M1:3276 گویدش ای مزبله تو کیستییک دو روز از پرتو من زیستی
  42. M1:3277 غنج و نازت می‌نگنجد در جهانباش تا که من شوم از تو جهان
  43. M1:3278 گرم‌دارانت ترا گوری کنندطعمهٔ ماران و مورانت کنند
  44. M1:3279 بینی از گند تو گیرد آن کسیکو به پیش تو همی‌مردی بسی
  45. M1:3280 پرتو روحست نطق و چشم و گوشپرتو آتش بود در آب جوش
  46. M1:3281 آنچنانک پرتو جان بر تنستپرتو ابدال بر جان منست
  47. M1:3282 جان جان چو واکشد پا را ز جانجان چنان گردد که بی‌جان تن بدان
  48. M1:3283 سر از آن رو می‌نهم من بر زمینتا گواه من بود در روز دین
  49. M1:3284 یوم دین که زلزلت زلزالهااین زمین باشد گواه حالها
  50. M1:3285 گو تحدث جهرة اخبارهادر سخن آید زمین و خاره‌ها
  51. M1:3286 فلسفی منکر شود در فکر و ظنگو برو سر را بر آن دیوار زن
  52. M1:3287 نطق آب و نطق خاک و نطق گلهست محسوسِ حواسِ اهل دل
  53. M1:3288 فلسفی کو منکر حنّانه استاز حواس اولیا بیگانه است
  54. M1:3289 گوید او که پرتو سودای خلقبس خیالات آورد در رای خلق
  55. M1:3290 بلک عکس آن فساد و کفر اواین خیال منکری را زد برو
  56. M1:3291 فلسفی مر دیو را منکر شوددر همان دم سخرهٔ دیوی بود
  57. M1:3292 گر ندیدی دیو را خود را ببینبی جنون نبود کبودی بر جبین
  58. M1:3293 هر که را در دل شک و پیچانیَستدر جهان او فلسفی پنهانیست
  59. M1:3294 می‌نماید اعتقاد و گاه گاهآن رگ فلسف کند رویش سیاه
  60. M1:3295 الحذر ای مؤمنان کان در شماستدر شما بس عالم بی‌منتهاست
  61. M1:3296 جمله هفتاد و دو ملت در توستوه که روزی آن بر آرد از تو دست
  62. M1:3297 هر که او را برگ آن ایمان بودهمچو برگ از بیم این لرزان بود
  63. M1:3298 بر بِلیس و دیو زان خندیده‌ایکه تو خود را نیک‌مردم دیده‌ای
  64. M1:3299 چون کند جان بازگونه پوستینچند وا ویلی بر آید ز اهل دین
  65. M1:3300 بر دکان، هر زرنما خندان شدستزانک سنگ امتحان پنهان شدست
  66. M1:3301 پرده‌ ای ستار از ما بر مگیرباش اندر امتحان ما را مجیر
  67. M1:3302 قلب پهلو می‌زند با زر به شبانتظار روز می‌دارد ذهب
  68. M1:3303 با زبان حال زر گوید که باشای مُزَوَّر تا بر آید روز فاش
  69. M1:3304 صد هزاران سال ابلیس لعینبود ز ابدال و امیر المؤمنین
  70. M1:3305 پنجه زد با آدم از نازی که داشتگشت رسوا همچو سرگین وقت چاشت