Leer› Libro 4› Sección 137 ← anterior · siguiente →
بخش ۱۳۷ - رفتن ذوالقرنین به کوه قاف و درخواست کردن کی ای کوه قاف از عظمت صفت حق ما را بگو و گفتن کوه قاف کی صفت عظمت او در گفت نیاید کی پیش آنها ادراکها فدا شود و لابه کردن ذوالقرنین کی از صنایعش کی در خاطر داری و بر تو گفتن آن آسانتر بود بگوی
Dhul-Qarnayn yendo al Monte Qaf y pidiendo: "¡Oh Monte Qaf! Háblanos de la grandeza de Dios". Y el Monte Qaf diciendo: "Su grandeza no puede ser descrita con palabras, pues ante ella las percepciones se sacrifican". Y Dhul-Qarnayn suplicando: "Dinos de Sus obras que recuerdes y que te sea más fácil decir"
- M4:3707 رفت ذوالقرنین سوی کوه قافدید او را کز زمرد بود صاف
- M4:3708 گرد عالم حلقه گشته او محیطماند حیران اندر آن خلق بسیط
- M4:3709 گفت تو کوهی دگرها چیستندکه به پیش عظم تو بازیستند
- M4:3710 گفت رگهای مناند آن کوههامثل من نبوند در حسن و بها
- M4:3711 من به هر شهری رگی دارم نهانبر عروقم بسته اطراف جهان
- M4:3712 حق چو خواهد زلزلهٔ شهری مراگوید او من بر جهانم عرق را
- M4:3713 پس بجنبانم من آن رگ را بقهرکه بدان رگ متصل گشتست شهر
- M4:3714 چون بگوید بس شود ساکن رگمساکنم وز روی فعل اندر تگم
- M4:3715 همچو مرهم ساکن و بس کارکنچون خرد ساکن وزو جنبان سخن
- M4:3716 نزد آنکس که نداند عقلش اینزلزله هست از بخارات زمین