Leer› Libro 6› Sección 133 ← anterior · siguiente →
بخش ۱۳۳ - متوفی شدن بزرگین از شهزادگان و آمدن برادر میانین به جنازهٔ برادر کی آن کوچکین صاحبفراش بود از رنجوری و نواختن پادشاه میانین را تا او هم لنگ احسان شد ماند پیش پادشاه صد هزار از غنایم غیبی و غنی بدو رسید از دولت و نظر آن شاه مع تقریر بعضه
El fallecimiento del mayor de los príncipes, y la llegada del hermano mediano al funeral de su hermano, ya que el más joven estaba postrado por la enfermedad. Y el rey agasajó al mediano hasta que él también cojeó de benevolencia, y permaneció ante el rey. Cien mil de los botines invisibles y riquezas le llegaron por la fortuna y la mirada de ese rey, con la mención de parte de ello.
- M6:4630 کوچکین رنجور بود و آن وسطبر جنازهٔ آن بزرگ آمد فقط
- M6:4631 شاه دیدش گفت قاصد کین کیستکه از آن بحرست و این هم ماهیست
- M6:4632 پس معرف گفت پور آن پدراین برادر زان برادر خردتر
- M6:4633 شه نوازیدش که هستی یادگارکرد او را هم بدان پرسش شکار
- M6:4634 از نواز شاه آن زار حنیذدر تن خود غیر جان جانی بدیذ
- M6:4635 در دل خود دید عالی غلغلهکه نیابد صوفی آن در صد چله
- M6:4636 عرصه و دیوار و کوه سنگبافتپیش او چون نار خندان میشکافت
- M6:4637 ذره ذره پیش او همچون قبابدم به دم میکرد صدگون فتح باب
- M6:4638 باب گه روزن شدی گاهی شعاعخاک گه گندم شدی و گاه صاع
- M6:4639 در نظرها چرخ بس کهنه و قدیدپیش چشمش هر دمی خلق جدید
- M6:4640 روح زیبا چونک وا رست از جسداز قضا بی شک چنین چشمش رسد
- M6:4641 صد هزاران غیب پیشش شد پدیدآنچ چشم محرمان بیند بدید
- M6:4642 آنچ او اندر کتب بر خوانده بودچشم را در صورت آن بر گشود
- M6:4643 از غبار مرکب آن شاه نریافت او کحل عزیزی در بصر
- M6:4644 برچنین گلزار دامن میکشیدجزو جزوش نعره زن هل من مزید
- M6:4645 گلشنی کز بقل روید یک دمستگلشنی کز عقل روید خرمست
- M6:4646 گلشنی کز گل دمد گردد تباهگلشنی کز دل دمد وافر حتاه
- M6:4647 علمهای با مزهٔ دانستهمانزان گلستان یک دو سه گلدسته دان
- M6:4648 زان زبون این دو سه گل دستهایمکه در گلزار بر خود بستهایم
- M6:4649 آنچنان مفتاحها هر دم به نانمیفتد ای جان دریغا از بنان
- M6:4650 ور دمی هم فارغ آرندت ز نانگرد چادر گردی و عشق زنان
- M6:4651 باز استسقات چون شد موجزنملک شهری بایدت پر نان و زن
- M6:4652 مار بودی اژدها گشتی مگریک سرت بود این زمانی هفتسر
- M6:4653 اژدهای هفتسر دوزخ بودحرص تو دانهست و دوزخ فخ بود
- M6:4654 دام را بدران بسوزان دانه راباز کن درهای نو این خانه را
- M6:4655 چون تو عاشق نیستی ای نرگداهمچو کوهی بیخبر داری صدا
- M6:4656 کوه را گفتار کی باشد ز خودعکس غیرست آن صدا ای معتمد
- M6:4657 گفت تو زان سان که عکس دیگریستجمله احوالت به جز هم عکس نیست
- M6:4658 خشم و ذوقت هر دو عکس دیگرانشادی قواده و خشم عوان
- M6:4659 آن عوان را آن ضعیف آخر چه کردکه دهد او را به کینه زجر و درد
- M6:4660 تا بکی عکس خیال لامعهجهد کن تا گرددت این واقعه
- M6:4661 تا که گفتارت ز حال تو بودسیر تو با پر و بال تو بود
- M6:4662 صید گیرد تیر هم با پر غیرلاجرم بیبهره است از لحم طیر
- M6:4663 باز صید آرد به خود از کوهسارلاجرم شاهش خوراند کبک و سار
- M6:4664 منطقی کز وحی نبود از هواستهمچو خاکی در هوا و در هباست
- M6:4665 گر نماید خواجه را این دم غلطز اول والنجم بر خوان چند خط
- M6:4666 تا که ما ینطق محمد عن هویان هو الا بوحی احتوی
- M6:4667 احمدا چون نیستت از وحی یاسجسمیان را ده تحری و قیاس
- M6:4668 کز ضرورت هست مرداری حلالکه تحری نیست در کعبهٔ وصال
- M6:4669 بیتحری و اجتهادات هدیهر که بدعت پیشه گیرد از هوی
- M6:4670 همچو عادش بر برد باد و کشدنه سلیمانست تا تختش کشد
- M6:4671 عاد را با دست حمال خذولهمچو بره در کف مردی اکول
- M6:4672 همچو فرزندش نهاده بر کنارمیبرد تا بکشدش قصابوار
- M6:4673 عاد را آن باد ز استکبار بودیار خود پنداشتند اغیار بود
- M6:4674 چون بگردانید ناگه پوستینخردشان بشکست آن بئس القرین
- M6:4675 باد را بشکن که بس فتنهست بادپیش از آن کت بشکند او همچو عاد
- M6:4676 هود دادی پند که ای پر کبر خیلبر کند از دستتان این باد ذیل
- M6:4677 لشکر حق است باد و از نفاقچند روزی با شما کرد اعتناق
- M6:4678 او به سر با خالق خود راستستچون اجل آید بر آرد باد دست
- M6:4679 باد را اندر دهن بین رهگذرهر نفس آیان روان در کر و فر
- M6:4680 حلق و دندانها ازو آمن بودحق چو فرماید به دندان در فتد
- M6:4681 کوه گردد ذرهای باد و ثقیلدرد دندان داردش زار و علیل
- M6:4682 این همان بادست کآمن میگذشتبود جان کشت و گشت او مرگ کشت
- M6:4683 دست آن کس که بکردت دستبوسوقت خشم آن دست میگردد دبوس
- M6:4684 یا رب و یا رب بر آرد او ز جانکه ببر این باد را ای مستعان
- M6:4685 ای دهان غافل بدی زین باد رواز بن دندان در استغفار شو
- M6:4686 چشم سختش اشکها باران کندمنکران را درد اللهخوان کند
- M6:4687 چون دم مردان نپذرفتی ز مردوحی حق را هین پذیرا شو ز درد
- M6:4688 باد گوید پیکم از شاه بشرگه خبر خیر آورم گه شوم و شر
- M6:4689 ز آنک مامورم امیر خود نیممن چو تو غافل ز شاه خود کیم
- M6:4690 گر سلیمانوار بودی حال توچون سلیمان گشتمی حمال تو
- M6:4691 عاریهستم گشتمی ملک کفتکردمی بر راز خود من واقفت
- M6:4692 لیک چون تو یاغیی من مستعارمیکنم خدمت ترا روزی سه چار
- M6:4693 پس چو عادت سرنگونیها دهمز اسپه تو یاغیانه بر جهم
- M6:4694 تا به غیب ایمان تو محکم شودآن زمان که ایمانت مایهٔ غم شود
- M6:4695 آن زمان خود جملگان مؤمن شوندآن زمان خود سرکشان بر سر دوند
- M6:4696 آن زمان زاری کنند و افتقارهمچو دزد و راهزن در زیر دار
- M6:4697 لیک گر در غیب گردی مستویمالک دارین و شحنهٔ خود توی
- M6:4698 شحنگی و پادشاهی مقیمنه دو روزه و مستعارست و سقیم
- M6:4699 رستی از بیگار و کار خود کنیهم تو شاه و هم تو طبل خود زنی
- M6:4700 چون گلو تنگ آورد بر ما جهانخاک خوردی کاشکی حلق و دهان
- M6:4701 این دهان خود خاکخواری آمدستلیک خاکی را که آن رنگین شدست
- M6:4702 این کباب و این شراب و این شکرخاک رنگینست و نقشین ای پسر
- M6:4703 چونک خوردی و شد آن لحم و پوسترنگ لحمش داد و این هم خاک کوست
- M6:4704 هم ز خاکی بخیه بر گل میزندجمله را هم باز خاکی میکند
- M6:4705 هندو و قفچاق و رومی و حبشجمله یک رنگاند اندر گور خوش
- M6:4706 تا بدانی کان همه رنگ و نگارجمله روپوشست و مکر و مستعار
- M6:4707 رنگ باقی صبغة الله است و بسغیر آن بر بسته دان همچون جرس
- M6:4708 رنگ صدق و رنگ تقوی و یقینتا ابد باقی بود بر عابدین
- M6:4709 رنگ شک و رنگ کفران و نفاقتا ابد باقی بود بر جان عاق
- M6:4710 چون سیهرویی فرعون دغارنگ آن باقی و جسم او فنا
- M6:4711 برق و فر روی خوب صادقینتن فنا شد وان به جا تا یوم دین
- M6:4712 زشت آن زشتست و خوب آن خوب و بسدایم آن ضحاک و این اندر عبس
- M6:4713 خاک را رنگ و فن و سنگی دهدطفلخویان را بر آن جنگی دهد
- M6:4714 از خمیری اشتر وشیری پزندکودکان از حرص آن کف میگزند
- M6:4715 شیر و اشتر نان شود اندر دهاندر نگیرد این سخن با کودکان
- M6:4716 کودک اندر جهل و پندار و شکیستشکر باری قوت او اندکیست
- M6:4717 طفل را استیزه و صد آفتستشکر این که بیفن و بیقوتست
- M6:4718 وای ازین پیران طفل ناادیبگشته از قوت بلای هر رقیب
- M6:4719 چون سلاح و جهل جمع آید به همگشت فرعونی جهانسوز از ستم
- M6:4720 شکر کن ای مرد درویش از قصورکه ز فرعونی رهیدی وز کفور
- M6:4721 شکر که مظلومی و ظالم نهایآمن از فرعونی و هر فتنهای
- M6:4722 اشکم تی لاف اللهی نزدکه آتشش را نیست از هیزم مدد
- M6:4723 اشکم خالی بود زندان دیوکش غم نان مانعست از مکر و ریو
- M6:4724 اشکم پر لوت دان بازار دیوتاجران دیو را در وی غریو
- M6:4725 تاجران ساحر لاشیفروشعقلها را تیره کرده از خروش
- M6:4726 خم روان کرده ز سحری چون فرسکرده کرباسی ز مهتاب و غلس
- M6:4727 چون بریشم خاک را برمیتنندخاک در چشم ممیز میزنند
- M6:4728 چندلی را رنگ عودی میدهندبر کلوخیمان حسودی میدهند
- M6:4729 پاک آنک خاک را رنگی دهدهمچو کودکمان بر آن جنگی دهد
- M6:4730 دامنی پر خاک ما چون طفلکاندر نظرمان خاک همچون زر کان
- M6:4731 طفل را با بالغان نبود مجالطفل را حق کی نشاند با رجال
- M6:4732 میوه گر کهنه شود تا هست خامپخته نبود غوره گویندش به نام
- M6:4733 گر شود صدساله آن خام ترشطفل و غورهست او بر هر تیزهش
- M6:4734 گرچه باشد مو و ریش او سپیدهم در آن طفلی خوفست و امید
- M6:4735 که رسم یا نارسیده ماندهامای عجب با من کند کرم آن کرم
- M6:4736 با چنین ناقابلی و دورییبخشد این غورهٔ مرا انگوریی
- M6:4737 نیستم اومیدوار از هیچ سووان کرم میگویدم لا تیاسوا
- M6:4738 دایما خاقان ما کردست طوگوشمان را میکشد لا تقنطوا
- M6:4739 گرچه ما زین ناامیدی در گویمچون صلا زد دست اندازان رویم
- M6:4740 دست اندازیم چون اسپان سیسدر دویدن سوی مرعای انیس
- M6:4741 گام اندازیم و آنجا گام نیجام پردازیم و آنجا جام نی
- M6:4742 زانک آنجا جمله اشیا جانیستمعنی اندر معنی اندر معنیست
- M6:4743 هست صورت سایه معنی آفتابنور بیسایه بود اندر خراب
- M6:4744 چونک آنجا خشت بر خشتی نماندنور مه را سایهٔ زشتی نماند
- M6:4745 خشت اگر زرین بود بر کندنیستچون بهای خشت وحی و روشنیست
- M6:4746 کوه بهر دفع سایه مندکستپاره گشتن بهر این نور اندکست
- M6:4747 بر برون که چو زد نور صمدپاره شد تا در درونش هم زند
- M6:4748 گرسنه چون بر کفش زد قرص نانوا شکافد از هوس چشم و دهان
- M6:4749 صد هزاران پاره گشتن ارزد ایناز میان چرخ برخیز ای زمین
- M6:4750 تا که نور چرخ گردد سایهسوزشب ز سایهٔ تست ای یاغی روز
- M6:4751 این زمین چون گاهوارهٔ طفلکانبالغان را تنگ میدارد مکان
- M6:4752 بهر طفلان حق زمین را مهد خواندشیر در گهواره بر طفلان فشاند
- M6:4753 خانه تنگ آمد ازین گهوارههاطفلکان را زود بالغ کن شها
- M6:4754 ای گواره خانه را ضیق مدارتا تواند کرد بالغ انتشار