دیوان شمس› غزل ۱۸۴۷› بیت ۳۹ → پیشین · پسین ←
دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۸۴۷
- قضا خنبک زند گوید که: «مردان عهدها کردند شکستم عهدهاشان را» هلا میکوش ما امکن
G1847:39
به زبانِ شما
هنوز به زبان شما برگردانی ساخته نشده — برای تمام غزل یکجا ساخته میشود:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرح این بیت
هنوز نوشته نشده — خوانش نزدیک این بیت در دل غزلش:
متن کامل غزل ↗
- 1 خرامان میروی در دل، چراغافروز جان و تن·زهی چشموچراغ دل، زهی چشمم به تو روشن
- 2 زهی دریای پر گوهر، زهی افلاک پر اختر·زهی صحرای پر عبهر، زهی بستان پر سوسن
- 3 ز تو اجسام را چَستی، ز تو ارواح را مستی·ایا پر کرده گوهرها جهان خاک را دامن
- 4 چه میگویم من ای دلبر، نظیر تو دو سه ابتر·چه تشبیهت کنم دیگر؟! چه دارم من؟! چه دانم من؟!
- 5 بگو ای چشم حیران را: «چو دیدی لطف جانان را·چه خواهی دید خلقان را؟! چه گردی گرد آهرمن؟!
- 6 شکار شیر بگذاری شکار خوک برداری·زهی تدبیر و هشیاری زهی بیگار و جان کندن»
- 7 مرا باری عنایاتش، خطابات و مراعاتش·شعاعات و ملاقاتش، یکی طوقی است در گردن
- 8 حلاوتهای آن مُفضل قرار و صبر برد از دل·که دیدم غیر او تا من سکون یابم در این مسکن؟!
- 9 بهغیر آن جلال و عزّ که او دیگر نشد هرگز·همه درمانده و عاجز ز خاص و عام و مرد و زن
- 10 منم از عشق افروزان، مثال آتش از هیزم·ز غیر عشق بیگانه، مثال آب با روغن
- 11 بسوزان هر چه من دارم به غیر دل که اندر دل·به هر ساعت همیسازی ز کًّر و فًّر خود گلشن
- 12 غلام زنگی شب را تو کردی ساقی خلقان·غلام روز رومی را بدادی دار و گیر و فن
- 13 وآنگه این دو لالا را رقیب مرد و زن کردی·که تا چون دانهشان از کَه گزینی اندر این خرمن
- 14 همه صاحبدلان گندم که بامغزند و با لذت·همه جسمانیان چون کَه که بیمغزند در مطحن
- 15 درخت سبز صاحب دل میان باغ دین خندان·درخت خشک بیمعنی چه باشد؟ هیزم گلخن
- 16 خیالت میرود در دل چو عیسی بهر جانبخشی·چنانک وحی ربانی به موسی جانب ایمن
- 17 خیالت را نشانیها زر و گوهرفشانیها·کز او خندان شود دندان کز او گویا شود الکن
- 18 دو غَمّاز دگر دارم یکی عشق و دگر مستی·حریفان را نمیگویم یکی از دیگری احسن
- 19 ز تو ای دیده و دینم، هزاران لطف میبینم·ولیکن خاطر عاشق بداندیش آمد و بدظن
- 20 ز چشم روز میترسم که چشمش سحرها دارد·ز زلف شام میترسم که شب فتنه است و آبستن
- 21 مرا گوید: «چه می ترسی که کوبد مر تو را محنت؟!·که سرمه نور دیده شد چو شد ساییده در هاون»
- 22 همه خوف از وجود آید، بر او کم لرز و کم میزن·همه ترس از شکست آید، شکسته شو ببین مأمن
- 23 ز ارکان من بدزدیدم زر و در کیسه پیچیدم·ز ترس بازدادن من چو دزدانم در این مکمن
- 24 سبوس ار چه که پنهان شد میان آرد چون دزدان·کشاند شحنهٔ دادش ز هر گوشه به پَرویزن
- 25 چو هیزم بیخبر بودی ز عشق آتش به تو درزد·بجه چون برق از این آتش، برآ چون دود از این روزن
- 26 چه خنجر میکشی این جا؟! تو گردن پیش خنجر نِه·که تا زفتی نگنجی تو درون چشمهٔ سوزن
- 27 در جنّت چو تنگ آمد مثال چشمهٔ سوزن·اگر خواهی چو پشمی شو لِتَغْزل ذاکَ تغزیلاً
- 28 بود کان غَزْل در سوزن نگنجد کاین دمت غَزْل است·که میریسی ز پنبهْٔ تن که بافی حلّه ادکن
- 29 لباس حلّهٔ اَدکَن ز غَزْلِ پنبگی ناید·مگر این پنبه ابریشم شود ز اکسیر آن مخزن
- 30 چو ابریشم شوی آید وریشمتابِ وحی او·تو را گوید: «بریس اکنون» بدم پیغام مُستَحَسن
- 31 چه باشد وحی در تازی؟ بهگوشاندر سخن گفتن·دُهل مینشنود گوشَت به جهد و جِدّ نوبتزن
- 32 گران گوشی و آنگه تو به گوشاندر کنی پنبه·چنانک گفت: «واستغشوا» بپیچی سر به پیراهن
- 33 گرانگوشی، گرانجسمی، گرانجانی نذیر آمد·که میگوید تو را هر یک: «الا یا علج لا تأمن»
- 34 سبکگوشی، سبکجسمی، سبکجانی بشیر آمد·که می گوید تو را هر یک: «الا یا لیث لا تحزن»
- 35 بهاری باش تا خوبان به بستان در تو آویزند·که بگریزند این خوبان ز شکل بارِد بهمن
- 36 بهار ار نیستی اکنون چو تابستان در آتش رو·که بیآن حسن و بیآن عشق باشد مرد مستهجن
- 37 اگر خواهی که هر جزوت شود گویا و شاعر، رو·خمش کن سوی این منطق، به نظم و نثر لاتَرکَن
- 38 که برکَنده شوی از فکر، چون در گفت میآیی·مکَن از فکر دل، خود را، از این گفتِزبان بر کن
- 39 قضا خنبک زند گوید که: «مردان عهدها کردند·شکستم عهدهاشان را» هلا میکوش ما امکن
- 40 ستیزه میکنی با خود کز این پس من چنین باشم·ز استیزه چه بربندی؟ قضا را بنگر ای کودن
- 41 نکاحی میکند با دل به هر دم صورت غیبی·نزاید، گرچه جمع آیند صد عنّین و استرون
- 42 صور را دل شده جاذب، چو عنّین شهوتِ کاذب·ز خوبان نیست عنین را به جز بخشیدن وجکن
- 43 بیا ای شمس تبریزی که سلطانی و خونریزی·قضا را گو: «که از بالا جهان را در بلا مفکن»
ganjoor: sh1847 · public domain