قرائت دفتر ۶ بخش ۵۲ - باز سؤال کردن صوفی از آن قاضی بیت ۱۶۴۴

M6:1644 — گفت صوفی که چه بودی کین جهان / ابروی رحمت گشادی جاودان

گفت صوفی که چه بودی کین جهانابروی رحمت گشادی جاودان
✦ ارائهٔ این بیت به فارسی

M6:1644

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — برگرفته از درس‌گفتارهای ضبط‌شدهٔ مثنوی او

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: صوفی پرسید: چه می‌شد اگر این جهان همیشه ابروی رحمت می‌گشود و لبخندی جاودان بر چهره داشت؟ معنا: این بیت، پرسش ژرف یک صوفی است دربارهٔ چرایی آمیختگی رنج و ناخوشی با نعمت‌ها و خوشی‌ها در جهان، و گله از این حقیقت که چرا هستی همواره بر مدار رحمت مطلق نچرخیده است.

شرح

این بیت از مثنوی، که در داستان صوفی و رنجور و قاضی می‌آید، پرسشی بنیادین و به تعبیر من «پرنیال» (جاودانه) را مطرح می‌کند: پرسش از شرّ و رنج در عالم. این سؤالی است که از فجر الهیات و فلسفه الهی تا امروز مطرح بوده و هیچ‌کس به‌راستی به پاسخ نهایی آن دست نیافته است؛ نزاع میان جبر و اختیار، چنان‌که مولانا خود می‌فرماید، «همچنان جنگ است تا حشر ای پدر». امانوئل کانت، فیلسوف قرن هجدهم آلمان، نیز در همین میدان جولان داده است.

صوفی در اینجا می‌پرسد: چه می‌شد اگر این جهان، به‌جای آنکه ابروها را درهم کشد و ترش‌رو باشد، «ابروی رحمت» می‌گشود و همیشه لبخند می‌زد؟ چه می‌شد اگر به‌جای شور و تلخی، همواره شیرینی بود و «هر دمی شوری نیاوردی به پیش»؟ این «تلوین‌ها» و دگرگونی‌های بی‌امان جهان، که رنگ به رنگ می‌شود و چهره عوض می‌کند، چرا باید «نیش» به همراه داشته باشد و نوش را به زهر آمیزد؟

او در ادامهٔ سؤالش، این ماهیت دوگانهٔ جهان را با مثال‌های ملموس بیان می‌کند: «شب ندزدیدی چراغ روز را»؛ چه می‌شد اگر همیشه روز بود و روشنایی، و ظلمت شب فرا نمی‌رسید؟ «دی نبردی باغ عیش‌آموز را»؛ چه می‌شد اگر همیشه بهار بود و باغ‌های نشاط‌بخش هرگز به زمستان نمی‌رسیدند؟ این آمیختگی، حتی در وجود انسان هم پیداست: «جام صحت را نبودی سنگ تب / ایمنی را خوف ناوردی کرب». چرا باید جام بلورینِ صحت و عافیت با «سنگ تب» شکسته شود؟ چرا باید «خوف» و رنج (کرب به معنای رنج‌ها) بر سر ایمنی آید و آن را بستاند؟

صوفی پرسش خود را به اوج می‌رساند و می‌پرسد: «خود چه کم گشتی ز جود و رحمتش / گر نبودی خرخشه در نعمتش؟» چه می‌شد؟ از جود و رحمت بی‌منتهای خداوند چه کاسته می‌شد اگر نعمت‌هایش آلوده به «خرخشه» (ناخالصی و نقمت) نبودند؟ اگر خوشی‌ها بی‌هیچ ناخوشی و رنجی به ما می‌رسید؟

این پرسش‌ها عمق درد بشر در برابر کاستی‌های جهان را نشان می‌دهد. اما نکتهٔ درخور توجه، شیوهٔ مولانا در پاسخ‌گویی است. او در اینجا بلافاصله به این سؤالات فلسفی و الهیاتی عمیق پاسخ نمی‌دهد. ظاهراً نگاهی به مستمعان خود می‌کند و مصلحت می‌بیند که چون از بحث‌های سنگین خسته شده‌اند، داستان «ترک و درزی» را پیش بکشد. این نشان می‌دهد که مولانا نه‌تنها یک متفکر عمیق، بلکه یک خطیب و روان‌شناس زبردست نیز هست که حال مخاطب را در نظر می‌گیرد. قاضی نیز در آغاز، صوفی را «تهی‌رو صوفه‌ای» و «خالی از فطنت چو کاف کوفه‌ای» می‌خواند؛ توصیفی تند که بی‌ادراکی از پیچیدگی‌های جهان را به او نسبت می‌دهد، پیش از آنکه با حکایت خیاطان (درزیان) سرگرمشان کند.

نکات کلیدی

  • پرسش از شرّ و آمیختگی جهان با رنج، مسئله‌ای جاودانه است که ذهن انسان را از دیرباز به خود مشغول کرده است.
  • سؤال صوفی تجسمی از آرزوی فطری انسان برای جهانی سراسر رحمت، بی‌عیب و نقص است.
  • مولانا، در مقام یک معلم عارف، گاه برای استراحت ذهن مخاطبان و حفظ نشاط جلسه، از بحث‌های عمیق فلسفی به سوی حکایات لطیف و سرگرم‌کننده روی می‌آورد.
  • از دیدگاه صوفی، جهان آمیزه‌ای از اضداد است: شب و روز، صحت و تب، ایمنی و خوف، که تلخی و شیرینی را در هم آمیخته است.
  • این پرسش بنیادین، با مباحث کلامی و فلسفی دیرینه‌ای چون جبر و اختیار و ماهیت جود الهی، گره می‌خورد.

Sources: d6-s37 · 00:21:08 d6-s37 · 00:22:19 d6-s37 · 00:26:00

به زبانِ تو — AI

گفتگو — دربارهٔ این بیت بپرس — پاسخ از دل مثنوی، با ارجاع به ابیات

گفتگوی تو تا وقتی عمومی‌اش نکنی، فقط روی همین دستگاه می‌ماند.

پرسش‌های خوانندگان

هنوز پرسشی به‌اشتراک گذاشته نشده — اولین نفر باش.