قرائت دفتر ۶ بخش ۵۶ - مضاحک گفتن درزی و ترک را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت یافتن درزی بیت ۱۶۹۲

M6:1692 — ترک خندیدن گرفت از داستان / چشم تنگش گشت بسته آن زمان

ترک خندیدن گرفت از داستانچشم تنگش گشت بسته آن زمان
✦ ارائهٔ این بیت به فارسی

M6:1692

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — برگرفته از درس‌گفتارهای ضبط‌شدهٔ مثنوی او

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: ترک از شنیدن آن داستان‌های خنده‌آور به خنده افتاد و در آن لحظه چشمان کوچک و تنگش از شدت خنده کاملاً بسته شد. معنا: این بیت حکایت از غفلت انسان دارد که چگونه با سرگرم شدن به مکر و شوخی‌های دنیا، از سرمایهٔ اصلی خود غافل می‌ماند و فرصت‌ها را از دست می‌دهد.

شرح

این بیت، پرده از یک داستان تمثیلیِ بسیار عمیق و دردناک برمی‌دارد. مولانا در اینجا قصهٔ آن درزیِ مکار را باز می‌گوید که در ازای بریدن جامه‌ای برای یک ترک خطا، از او پارچه می‌دزدد. اما چگونه؟ نه با زور و قلدری، بلکه با حربهٔ «لاغ» و «افسانه» و «شوخی». این ترکِ ساده‌دل، از شدت خنده به مضحکه‌های درزی، چشمانش چنان بسته می‌شود که نمی‌بیند چگونه بخش‌های ارزشمندی از پارچهٔ اطلس استانبولیش به سرقت می‌رود و زیر ران خیاط پنهان می‌گردد.

من این قصه را نه صرفاً یک داستانِ اخلاقی، که یک حکایتِ هستی‌شناختی می‌دانم. مولانا می‌خواهد با این داستان، از سرنوشتِ غم‌انگیزِ بسیاری از آدمیان پرده بردارد. «ترک» در اینجا تمثیلِ ما آدمیان است؛ انسان‌هایی که به تعبیر مولانا «به لهو و لاغ فربه گشته‌ایم.» ما زندگی را به شوخی گرفته‌ایم، عمر را سبک انگاشته‌ایم و به هر وسیله‌ای متوسل می‌شویم تا از واقعیتِ وجودیِ خویش غافل بمانیم. گویی دائم به این روزگار و به یاران شیطان‌صفتِ آن می‌گوییم: «یالا، یک لطیفهٔ دیگر بگو، مرا سرگرم کن، مرا از خود ببر، از من بدزد، اما بگذار در غفلت خویش باقی بمانم.»

«درزی عام» یا خیاطِ روزگار، چرخ فلک است، روزگارِ فریبکار. او لباسِ عمر ما را می‌دوزد، اما در حین این کار، پیوسته از آن می‌دزدد. و «اطلس استانبولی» که سرمایهٔ اصلی ماست، همان عمر و فرصت‌های بی‌بازگشتِ زندگیِ ماست که در پردهٔ غفلت به یغما می‌رود. این «چشم تنگ» که از شدت خنده بسته می‌شود، نمادی است از بصیرتِ انسانی که تحت تأثیرِ سرگرمی‌های پوچ، از کار می‌افتد و ما را در بی‌خبریِ کامل فرو می‌برد.

مولانا به صراحت این تمثیل را به مخاطب خود تسری می‌دهد: «ای فسانه گشته و محو از وجود / چند افسانه بخواهی آزمود؟ / خنده‌بین‌تر از تو هیچ افسانه نیست / تو خودت خنده‌دارترین افسانه‌ای!» این خطاب تکان‌دهنده، تصویری از انسان غافل ارائه می‌دهد که در پیِ افسانه‌ها و شوخی‌های روزگار است، حال آنکه خودِ او به یک افسانهٔ مضحک بدل شده است. «بر لب گور خراب خویش ایستاده‌ای» در حالی که «در گور جهل و شک فرو رفته‌ای» و بی‌وقفه در پی «لاغ و دستان فلک» هستی. این «پیر طفلان» که صد سال هم از عمرشان گذشته باشد، همچنان در خاموشی و بی‌تجربگی به سر می‌برند، زیرا از این بازی‌های روزگار هیچ نیاموخته‌اند. آن‌ها در برابرِ این «چرخ ندیم کردمرد» نشسته‌اند و گداییِ شوخی و سرگرمی می‌کنند، بی‌خبر از آنکه روزگار در این بازیِ خود، گاه باغ‌ها را می‌دهد و گاه همان‌ها را به باد می‌دهد.

من معتقدم این بیت، هشدارِ مولاناست دربارهٔ پایانِ تلخ این غفلت: «روزگار این چنین سر میاد، تهی‌دست.» اگر عمر ما در سرگرمی‌های کاذب و خنده‌های بی‌حاصل سپری شود، تهی‌دست و بی‌سرمایه از دنیا خواهیم رفت؛ همچون آن طفلی که در کوچه لباس‌هایش را از دست داده و شامگاهان، بی‌چیز به خانه بازمی‌گردد. این داستان، یادآوری عمیقی است که حقیقتِ زندگی، شوخی نیست و سرمایه‌های ما در غفلت از دست می‌روند.

نکات کلیدی

  • غفلت انسان و سرگرم شدن به لهو و لاغ، باعث از دست رفتن سرمایه‌های عمر می‌شود.
  • جهان و روزگار همچون خیاطی مکار، با داستان‌ها و شوخی‌های خود، ما را از اصل خویش غافل می‌کند.
  • بسته شدن چشم از شدت خنده، نماد کور شدن بصیرت در برابر فریب‌های دنیاست.
  • کسانی که عمری را به غفلت می‌گذرانند، حتی در پیری نیز 'طفل خام' می‌مانند.
  • پایان این غفلت، تهی‌دستی و حسرت است، زیرا سرمایهٔ اصلی زندگی به یغما رفته است.

Sources: d6-s37 · 00:47:11 d6-s37 · 00:54:55 d6-s37 · 00:50:50

به زبانِ تو — AI

گفتگو — دربارهٔ این بیت بپرس — پاسخ از دل مثنوی، با ارجاع به ابیات

گفتگوی تو تا وقتی عمومی‌اش نکنی، فقط روی همین دستگاه می‌ماند.

پرسش‌های خوانندگان

هنوز پرسشی به‌اشتراک گذاشته نشده — اولین نفر باش.