قرائت دفتر ۶ بخش ۱۲ - حکایت آن صیادی کی خویشتن در گیاه پیچیده بود و دستهٔ گل و لاله را کله‌وار به سر فرو کشیده تا مرغان او را گیاه پندارند و آن مرغ زیرک بوی برد اندکی کی این آدمیست کی برین شکل گیاه ندیدم اما هم تمام بوی نبرد به افسون او مغرور شد زیرا در ادراک اول قاطعی نداشت در ادراک مکر دوم قاطعی داشت و هو الحرص و الطمع لا سیما عند فرط الحاجة و الفقر قال النبی صلی الله علیه و سلم کاد الفقر ان یکون کفرا بیت ۴۵۴

M6:454 — شد برهنه وقت بازی طفل خرد / دزد از ناگه قبا و کفش برد

شد برهنه وقت بازی طفل خرددزد از ناگه قبا و کفش برد
✦ ارائهٔ این بیت به فارسی

M6:454

❋ ❋ ❋

شرحِ سروش — برگرفته از درس‌گفتارهای ضبط‌شدهٔ مثنوی او

عبدالکریم سروش از درس‌گفتارهای مثنوی ↗

این متن بر پایهٔ سخنرانی‌های ضبط‌شدهٔ دکتر سروش دربارهٔ مثنوی بازنویسی شده است. بازبینی نهایی توسط ایشان انجام نشده.

ترجمه و معنا

ترجمه به فارسی روان: کودک خردسال وقت بازی برهنه شد؛ ناگهان دزدی آمد و جامه و کفشش را برد. معنا: این بیت، با تمثیل کودکی که گرم بازی است، حال انسان غافل را بیان می‌کند؛ انسانی که در مشغولیت‌های دنیوی غرق می‌شود و از سرمایه‌های وجودی خود غافل می‌ماند تا اینکه فرصت از دست می‌رود و تهی‌دست می‌ماند.

شرح

این ابیات در دل حکایت مرغ و صیاد می‌آید، جایی که صیاد برای توجیه گوشه‌گیری و کناره‌گیری خود از خلق، مثالی می‌آورد. او انسان‌ها را به کودکان خردی تشبیه می‌کند که چنان غرق در بازی زندگی‌اند که از خود و داشته‌های حقیقی‌شان غافل می‌مانند. بله، صددرصد، این تمثیل مولوی یک تصویر درخشان از پدیدهٔ غفلت است که من آن را پدیده‌ای محوری در فهم انسان می‌دانم. ما همه، از عالم تا جاهل، به نحوی گرم یک بازی هستیم. این غفلت، نه تنها اجتناب‌ناپذیر است، بلکه به یک معنا مصلحتِ این عالم نیز هست. اگر چشمان آدمیان گشوده شود و از این خواب غفلت بیدار شوند، به قول مولانا، نظام عالم بر هم خواهد خورد. راز پنهانی در این غفلت نهفته است؛ نادرند کسانی که می‌توانند از آن بگریزند.

کودک در این بیت، از سر شوق بازی، جامه‌ها و کفش‌های خود را کنار می‌گذارد تا چالاک‌تر باشد. غافل از اینکه دزدی در کمین است. این دزد، تمثیلی است برای زمان و عوامل بیرونی که بی‌خبر از راه می‌رسند و سرمایه‌های حقیقی ما را به تاراج می‌برند. مولوی خود این را توضیح می‌دهد که دزد در اینجا تنها به معنای سارق لباس نیست؛ گاهی وقت ما را می‌برند، گاهی پول ما را، و گاهی حتی مغز و قوای فکری ما را می‌خورند. این‌ها همه سرمایه‌هایی هستند که ما در حین گرم‌بودن به بازی از آن‌ها غافل می‌شویم.

آن لحظه که شب فرا می‌رسد و بازی کودک متوقف می‌شود و او بی‌لباس و تهی‌دست می‌ماند، همان دم غروب عمر است. آنگاه است که آدمی به تهی‌دستی خود اذعان می‌کند و حسرتی عمیق وجودش را فرا می‌گیرد. تجربه‌های بشری نشان داده است که بسیاری از کسانی که به دم مرگ می‌رسند، اظهار پشیمانی می‌کنند که چرا این‌قدر خود را به بازی‌های بی‌حاصل زندگی مشغول کرده‌اند؛ «اگر ما می‌دانستیم که زندگی این است و مرگ این‌چنین در می‌رسد، هرگز این‌قدر جوش نمی‌زدیم.» دعواها، کینه‌ها، و غفلت‌ها همگی از آن روست که آدمی پایان بازی را نمی‌بیند و گمان می‌کند این بازی تا ابد ادامه دارد.

مولوی در جای دیگری از مثنوی، تلف شدن عمر را چنین توصیف می‌کند: «نیم عمر از آرزوی دلستان، نیم عمر از غصه‌های دشمنان.» این «دلستانان» همان‌هایی هستند که دل و وقت انسان را می‌ربایند، یا چیزهایی که آدمی را به خود مشغول می‌کنند. چه دوستان که روزگار می‌برند، چه دشمنان که زندگی را پاره‌پاره می‌کنند؛ همه و همه به نوعی سهمی از این غفلت و تهی‌دست شدن ما دارند.

بیشتر مردم به قول مولوی، «خلق اطفالند جز مست خدا»؛ یعنی در تشخیص نیک و بد خود درمانده‌اند و بالغ نیستند، مگر مردان خدا که به بلوغ روحی و عقلی رسیده‌اند. مولوی از زبان صیاد می‌گوید: «نک شبانگاه عجل نزدیک شد، خل هذا اللعب، بسک، لا تعد.» این دعوت به رهایی از بازی است، به اینکه دیگر به آن بازنگردیم. کلید رهایی از غفلت، داشتن «نگاه درجه دوم» است؛ یک «مایندفولنس» عمیق. اینکه آدمی به کاری که می‌کند از بیرون بنگرد و تماشاگر بازی خود باشد. البته جمع بین مقام بازیگری و تماشاگری آسان نیست، اما به مدد تذکرات بزرگانی چون مولوی می‌توان پرده‌ای از این غفلت را درید. با این حال، باید دانست که این پرده‌ها تودرتو هستند؛ از یک غفلت بیرون می‌آییم و وارد غفلت دیگری می‌شویم. زدودن کامل غفلت تنها با آغاز زندگی دیگر در جهانی دیگر میسر می‌شود.

نکات کلیدی

  • غفلت انسان در دنیا، زندگی را به بازی گرفتن و از خود و سرمایه‌های حقیقی‌اش غافل ماندن است.
  • این غفلت تنها به مشغولیت‌های بیرونی محدود نمی‌شود، بلکه می‌تواند غفلت از خودِ غافل بودن باشد.
  • زمان، فرصت‌ها، قوای فکری و حتی ارتباطات انسانی، سرمایه‌هایی هستند که در گرمای بازی غفلت به تاراج می‌روند.
  • تشبیه انسان به «طفل خرد» در بازی، نمادی از عدم بلوغ معنوی و عقلانی بیشتر آدمیان است.
  • رهایی از غفلت نیازمند «نگاه درجه دوم» و توانایی مشاهدهٔ خود از بیرون میدان بازی زندگی است.
  • باید دانست که این بیداری از غفلت یک‌باره نیست؛ غفلت‌ها لایه‌های تو در تو دارند و زدودن کامل آن‌ها تنها در جهان دیگر میسر است.

Sources: d6-s11 · 00:03:20 d6-s11 · 00:04:59 d6-s11 · 01:07:24 d6-s10 · 00:56:22

به زبانِ تو — AI

گفتگو — دربارهٔ این بیت بپرس — پاسخ از دل مثنوی، با ارجاع به ابیات

گفتگوی تو تا وقتی عمومی‌اش نکنی، فقط روی همین دستگاه می‌ماند.

پرسش‌های خوانندگان

هنوز پرسشی به‌اشتراک گذاشته نشده — اولین نفر باش.