دیوان شمس› غزل ۱۰۲۵› بیت ۶ → قبلی · بعدی ←
دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۰۲۵
- که داند گفت گفت او که عالم نیست جفت او ز پیدا و نهفت او جهان کورست و هستی کر
G1025:6
به زبانِ تو
هنوز برگردانی به زبان تو ساخته نشده — برای کلِ غزل یکجا ساخته میشود:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرحِ این بیت
هنوز نوشته نشده — خوانشی نزدیک از این بیت در دلِ غزلش:
متنِ کاملِ غزل ↗
- 1 مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر·بداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر
- 2 به صد حیله کنم غافل از او خود را کنم جاهل·بیاید آن مه کامل به دست او چنین ساغر
- 3 مرا گوید نمیگویی که تا چند از گدارویی·چو هر عوری و ادباری گدایی میکنی هر در
- 4 بدین زاری و خفریقی غلام دلق و ابریقی·اگر حقی و تحقیقی چرایی این جوال اندر
- 5 از اینها کز تو میزاید شهان را ننگ میآید·ملک بودی چرا باید که باشی دیو را تسخر
- 6 که داند گفت گفت او که عالم نیست جفت او·ز پیدا و نهفت او جهان کورست و هستی کر
- 7 مرا گر آن زبان بودی که راز یار بگشودی·هر آن جانی که بشنودی برون جستی از این معبر
- 8 از آن دلدار دریادل مرا حالیست بس مشکل·که ویران میشود سینه از آن جولان و کر و فر
- 9 اگر با مؤمنان گویم همه کافر شوند آن دم·وگر با کافران گویم نماند در جهان کافر
- 10 چو دوش آمد خیال او به خواب اندر تفضل جو·مرا پرسید چونی تو بگفتم بیتو بس مضطر
- 11 اگر صد جان بود ما را شود خون از غمت یارا·دلت سنگست یا خارا و یا کوهیست از مرمر
ganjoor: sh1025 · public domain