دیوان شمس› غزل ۱۳۱۷› بیت ۸ → قبلی · بعدی ←
دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۳۱۷
- چون مرد خدابینی مردی کن و خدمت کن چون رنج و بلا بینی در رخ مفکن چینک
G1317:8
به زبانِ تو
هنوز برگردانی به زبان تو ساخته نشده — برای کلِ غزل یکجا ساخته میشود:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرحِ این بیت
هنوز نوشته نشده — خوانشی نزدیک از این بیت در دلِ غزلش:
متنِ کاملِ غزل ↗
- 1 آن میر دروغین بین با اسپک و با زینک·شنگینک و منگینک سربسته به زرینک
- 2 چون منکر مرگست او گوید که اجل کو کو·مرگ آیدش از شش سو گوید که منم اینک
- 3 گوید اجلش کای خر کو آن همه کر و فر·وان سبلت و آن بینی وان کبرک و آن کینک
- 4 کو شاهد و کو شادی مفرش به کیان دادی·خشتست تو را بالین خاکست نهالینک
- 5 ترک خور و خفتن گو رو دین حقیقی جو·تا میر ابد باشی بیرسمک و آیینک
- 6 بیجان مکن این جان را سرگین مکن این نان را·ای آنک فکندی تو در در تک سرگینک
- 7 ما بسته سرگین دان از بهر دریم ای جان·بشکسته شو و در جو ای سرکش خودبینک
- 8 چون مرد خدابینی مردی کن و خدمت کن·چون رنج و بلا بینی در رخ مفکن چینک
- 9 این هجو منست ای تن وان میر منم هم من·تا چند سخن گفتن از سینک و از شینک
- 10 شمس الحق تبریزی خود آب حیاتی تو·وان آب کجا یابد جز دیده نمگینک
ganjoor: sh1317 · public domain