دیوان شمس› غزل ۱۳۹۳ → قبلی · بعدی ←
دیوان شمس · G1393 · ۲۱ بیت
غزل شمارهٔ ۱۳۹۳
این غزل، یکی از مشهورترین سرودههای مولانا در وصف تحول معنوی از طریق عشق است. ساختار شعر در بخش اول (ابتدای ۱ تا ۹) بر اساس یک گفتگو میان عاشق و معشوق شکل گرفته است؛ معشوق عیبها و نقصهای عاشق را برمیشمرد و عاشق با پذیرش و گذر از آن مراحل، به کمال میرسد. این دگرگونی از مرگ به زندگی، از گریه به خنده، و از عقل جزئی به دیوانگی مقدس، مسیری است که با «دولت عشق» طی میشود. در بخش میانی (ابیات ۱۵ تا ۱۸)، این تحول شخصی به یک سپاسگزاری کیهانی تعمیم مییابد و کاغذ، خاک، و فلک نیز از این فیض الهی شکرگزار میشوند. واژگان کلیدی چون «دولت»، «زُهره» (هم سیاره زهره و هم جرئت)، و «شطرنج» (نماد تسلیم و حرکت در ارادهٔ شاه) به غنای معنایی شعر میافزایند. غزل با تصویری از عاشق که همچون مهرهٔ شطرنج، خاموش اما سخنگو در برابر شاه جهان قرار گرفته و به فرخندگی رسیده، به اوج خود میرسد و فنای کامل در معشوق را به تصویر میکشد.
هر بیت را بگشایید — صفحهٔ خودش را دارد: برگردان، شرح، واژههای دشوار.
- G1393:1 مُرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدمدولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم مرده بودم و زنده شدم، گریان بودم و خندان شدم.دولت عشق فرا رسید و من به دولتی جاودان و پایدار تبدیل شدم.پیش از این، حالتی شبیه به مرگ و اندوه داشتم، اما با آمدن عشق، حیاتی دوباره و شادیای ابدی یافتم.
- G1393:2 دیدهٔ سیر است مرا، جان دلیر است مرازَهرهٔ شیر است مرا، زُهرهٔ تابنده شدم چشمی سیر و بینیاز دارم، جانی شجاع و بیباک دارم.جرئت شیر دارم و همچون ستارهٔ زهره، درخشان و تابنده شدم.به برکت عشق، به بینیازی، شجاعت روحی و جسارتی همچون شیر دست یافتهام و مانند سیارهٔ زهره نورانی شدهام.
- G1393:3 گفت که: «دیوانه نهای، لایق این خانه نهای»رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم گفت: «تو دیوانه نیستی و شایستهٔ این خانه نیستی.»پس رفتم و دیوانه شدم و خودم را به زنجیر عشق او بستم.معشوق شرط ورود به خانهاش را دیوانگی دانست. من نیز برای رسیدن به او، عقل مرسوم را رها کردم و مجنون و تسلیم او شدم.
- G1393:4 گفت که: «سرمست نهای، رو که از این دست نهای»رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم گفت: «تو سرمست نیستی، برو که از این گروه نیستی.»رفتم و سرمست شدم و از شادی و شور لبریز گشتم.معشوق مرا به دلیل هوشیاری از جمع خود راند. من نیز رفتم و از بادهٔ عشق چنان مست شدم که سرشار از طرب گشتم.
- G1393:5 گفت که: «تو کشته نهای، در طرب آغشته نهای»پیش رخ زندهکُنش کشته و افکنده شدم گفت: «تو کشتهٔ راه عشق نیستی و با شادی آن آمیخته نشدهای.»در برابر چهرهٔ زندگیبخش و در عین حال کُشندهاش، کشته و بر زمین افتاده شدم.معشوق گفت که من طعم فنا در راه عشق را نچشیدهام. پس در مقابل روی او که حیات میبخشد، جان باختم و تسلیم محض شدم.
- G1393:6 گفت که: «تو زیرککی، مست خیالی و شکی»گول شدم، هول شدم، وز همه برکنده شدم گفت: «تو کمی زیرک هستی و اسیر خیال و شک هستی.»پس ابله و حیران شدم و از همه چیز به جز او دل بریدم.معشوق مرا به خاطر تکیه بر عقل و تردیدهایم سرزنش کرد. من نیز عقل حسابگر را رها کردم، حیرتزده شدم و از همه تعلقات گسستم.
- G1393:7 گفت که: «تو شمع شدی، قبلهٔ این جمع شدی»جمع نیَم، شمع نیَم، دودِ پراکنده شدم گفت: «تو مانند شمع، قبله و مرکز توجه این جمع شدهای.»[در پاسخ گفتم] من نه جمع هستم و نه شمع، بلکه دودی پراکنده و ناچیزم.معشوق به من گفت که به مقامی رسیده و مورد توجه دیگران قرار گرفتهای. من در جواب، با نفی هرگونه ادعا، خود را وجودی ناچیز و پراکنده همچون دود دیدم.
- G1393:8 گفت که: «شیخی و سَری، پیشرو و راهبری»شیخ نیَم، پیش نیَم، امرِ تو را بنده شدم گفت: «تو شیخ و بزرگ، پیشوا و راهنما شدهای.»[گفتم] من نه شیخ هستم و نه پیشوا، بلکه تنها بنده و فرمانبردار توام.معشوق به من گفت که به مقام رهبری و ارشاد رسیدهای. من با رد این جایگاه، اعلام کردم که تنها خدمتگزار و مطیع فرمان تو هستم.
- G1393:9 گفت که: «با بال و پری، من پر و بالت ندهم»در هوسِ بال و پرش، بیپر و پرکنده شدم گفت: «تو بال و پر داری [و به خود متکی هستی]، من به تو بال و پر پرواز نخواهم داد.»در آرزوی بال و پری که او عطا کند، بیبال و پر و درمانده شدم.معشوق گفت تا زمانی که به تواناییهای خودت تکیه کنی، از عنایت من محرومی. من نیز برای دریافت عنایت او، از تمام تواناییهای خود دست کشیدم.
- G1393:10 گفت مرا دولت نو: «راه مرو رنجه مشوزانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم» سعادت نو به من گفت: «دیگر راه مرو و خود را به زحمت مینداز،زیرا من از روی لطف و بخشش به سوی تو میآیم.»اقبال تازه و عنایت الهی به من الهام کرد که دیگر نیازی به جستجو و رنج نیست، چرا که خودِ مقصود با مهربانی به سراغم آمده است.
- G1393:11 گفت مرا عشقِ کهن: «از برِ ما نقل مکن»گفتم: «آری، نکنم، ساکن و باشنده شدم» عشق دیرینه به من گفت: «از کنار ما جای دیگری مرو.»گفتم: «بله، نمیروم؛ همینجا ساکن و ماندگار شدم.»عشق ازلی به من فرمان داد که در محضر او باقی بمانم. من نیز پذیرفتم و در پیشگاه او برای همیشه مقیم شدم.
- G1393:12 چشمهٔ خورشید تویی، سایهگه بید منمچونک زدی بر سر من، پست و گُدازنده شدم تو چشمهٔ خورشید هستی و من سایهگاه درخت بید هستم.چون نور تو بر سر من تابید، پست و ذوبشده گشتم.تو منبع اصلی نور و هستی هستی و من در برابر تو وجودی ناچیز و سایهوارم. با تابش تو، منیت من از بین رفت و در تو محو شدم.
- G1393:13 تابش جان یافت دلم، وا شد و بشکافت دلماطلس نو بافت دلم، دشمن این ژنده شدم دلم تابش جان را دریافت کرد، باز شد و شکافته شد.دلم پارچهای نو از جنس اطلس بافت و دشمن این لباس کهنه (جسم) شدم.با تابش نور حقیقت بر دلم، حجابها کنار رفت و دلم گشوده شد. وجودم حیاتی نو یافت و از کالبد مادی و کهنه بیزار شدم.
- G1393:14 صورت جان، وقت سحر، لاف همیزد ز بطربنده و خربنده بُدم، شاه و خداونده شدم هنگام سحر، حقیقتِ جان از روی سرمستی و شادی لاف میزد [و میگفت]:«من که بندهای پست و خدمتکار بودم، اکنون شاه و سرور شدهام.»در سپیدهدم، روح من از فرط شادی ادعا میکرد که از مقام بندگی و پستی به جایگاه پادشاهی و بزرگی رسیده است.
- G1393:15 شُکر کند کاغذ تو از شَکر بیحدِ توکآمد او در بر من، با وی ماننده شدم کاغذ تو از شکر بیحد تو سپاسگزاری میکند،زیرا آن شکر به نزد من آمد و من با او یکی و مانند او شدم.کاغذی که وصف تو بر آن نوشته میشود، از شیرینی بیپایان تو شکرگزار است؛ چرا که آن شیرینی (کلام تو) به من رسید و مرا نیز مانند خود شیرین و ارزشمند کرد.
- G1393:16 شکر کند خاک دُژم، از فلک و چرخ به خمکز نظر و گردش او، نور پذیرنده شدم خاک تیره و غمگین از آسمان و فلکِ در حال گردش سپاسگزاری میکند،زیرا از نگاه و گردش او، من نورانی و نورپذیر شدم.وجود خاکی و تاریک من از آسمان و تقدیر الهی سپاسگزار است، چرا که به واسطهٔ توجه و گردش آن، من نیز روشن و منور گشتم.
- G1393:17 شکر کند چرخِ فلک، از مَلِک و مُلک و مَلَککز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم چرخ فلک از پادشاه هستی، فرمانروایی و فرشتگان سپاسگزاری میکند،زیرا از بخشش و کرم او، من نیز روشن و نوربخش شدم.حتی آسمان نیز از خداوند و ملکوت او سپاسگزار است، زیرا به واسطهٔ لطف الهی، خود نیز توانایی بخشیدن نور را پیدا کرده است.
- G1393:18 شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبقبر زبر هفت طبق، اختر رخشنده شدم عارفِ حق سپاسگزاری میکند که از همگان پیشی گرفتیم.[و میگوید] من بر فراز هفت آسمان، ستارهای درخشان شدم.عارف حقیقی شکر میکند که در راه معرفت از دیگران سبقت گرفته و به مقامی والا، فراتر از هفت آسمان، دست یافته و چون ستارهای تابناک شده است.
- G1393:19 زُهره بدم ماه شدم، چرخ دو صد تاه شدمیوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم مانند ستاره زهره بودم و ماه شدم، مانند یک آسمان بودم و صدها آسمان شدم.پیش از این یوسف بودم، اما اکنون یوسفآفرین شدهام.از مقامی زیبا (زهره) به مقامی زیباتر (ماه) رسیدم و وجودم گسترش یافت. قبلاً تنها مظهر زیبایی (یوسف) بودم، اما اکنون خود، خالق زیبایی شدهام.
- G1393:20 از توام ای شهره قمر، در من و در خود بنگرکز اثر خندهٔ تو، گلشنِ خندنده شدم ای ماه مشهور، این تحول از توست؛ به من و به خودت نگاه کن.که از تأثیر خندهٔ تو، من به گلزاری خندان تبدیل شدهام.ای معشوق که همچون ماه تابانی، این دگرگونی من حاصل عنایت توست. به من که اثر توام و به خودت که مؤثری بنگر. از شادی تو، وجود من نیز به باغی شکوفا و شاداب بدل گشته است.
- G1393:21 باش چو شطرنج روان، خامش و خود جمله زبانکز رخِ آن شاهِ جهان، فرّخ و فرخُنده شدم مانند مهرهٔ شطرنج که در حرکت است، خاموش باش و در عین حال، سراپا زبان باش.زیرا از توجه چهرهٔ آن شاه جهان، من خوشبخت و مبارک شدم.همچون مهرهٔ شطرنج، تسلیم حرکتدهنده باش؛ در ظاهر ساکت، اما در باطن، گویای حال خود. چرا که من از لطف و عنایت آن پادشاه حقیقی، به سعادت و فرخندگی کامل رسیدهام.
ganjoor: sh1393 · public domain