دیوان شمس› غزل ۱۶۲۰› بیت ۴ → قبلی · بعدی ←
دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۶۲۰
- سحری ببرد عشقش دل خسته را به جایی که ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم
G1620:4
به زبانِ تو
هنوز برگردانی به زبان تو ساخته نشده — برای کلِ غزل یکجا ساخته میشود:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرحِ این بیت
هنوز نوشته نشده — خوانشی نزدیک از این بیت در دلِ غزلش:
متنِ کاملِ غزل ↗
- 1 هوسی است در سر من که سر بشر ندارم·من از این هوس چنانم که ز خود خبر ندارم
- 2 دو هزار ملک بخشد شه عشق هر زمانی·من از او به جز جمالش طمعی دگر ندارم
- 3 کمر و کلاه عشقش به دو کون مر مرا بس·چه شد ار کله بیفتد چه غم ار کمر ندارم
- 4 سحری ببرد عشقش دل خسته را به جایی·که ز روز و شب گذشتم خبر از سحر ندارم
- 5 سفری فتاد جان را به ولایت معانی·که سپهر و ماه گوید که چنین سفر ندارم
- 6 ز فراق جان من گر ز دو دیده در فشاند·تو گمان مبر که از وی دل پرگهر ندارم
- 7 چه شکرفروش دارم که به من شکر فروشد·که نگفت عذر روزی که برو شکر ندارم
- 8 بنمودمی نشانی ز جمال او ولیکن·دو جهان به هم برآید سر شور و شر ندارم
- 9 تبریز عهد کردم که چو شمس دین بیاید·بنهم به شکر این سر که به غیر سر ندارم
ganjoor: sh1620 · public domain