دیوان شمس› غزل ۱۶۳۸ → قبلی · بعدی ←
دیوان شمس · G1638 · ۱۰ بیت
غزل شمارهٔ ۱۶۳۸
این غزل با اعلام تباری معنوی آغاز میشود؛ شاعر خود را «فرزند شادی و بخشندگی» معرفی میکند و این میراث، کلید فهم قدرت دگرگونکنندهٔ اوست (بیت ۱). سپس این شادی به شکل سپاهی پیروزمند تصویر میشود که همه جا را تسخیر کرده است (بیت ۲). ابیات بعدی، نمونههایی از این نیروی کیمیاگرانه را به نمایش میگذارند: گرگ به یوسف، چاه به بهشت، و دلهای سنگین به بخشندگی تبدیل میشوند (ابیات ۳ و ۴). این قدرت چنان است که حتی وسوسهٔ مال و ثروت نیز بر او کارگر نیست، زیرا او خود آفرینندهٔ ارزش است (بیت ۵). سرچشمهٔ این همه، معشوقی است که رایحهٔ وجودش به سنگ جان میبخشد و شمشیر حضورش گردن غم را میزند (ابیات ۶ و ۷). «ستم» معشوق در ربودن دلها، برتر از هر عدالتی است و این پارادوکس، اوج قدرت معنوی او را نشان میدهد (بیت ۸). غزل با تمرکز بر زیبایی جزئی اما بینهایت معشوق (خال روی او) به اوج میرسد و با گفتگویی به پایان میرسد که در آن، معشوق وعده میدهد که داستان بیپایان عشق را، حتی اگر شاعر سکوت کند، خود به کمال خواهد رساند (ابیات ۹ و ۱۰).
هر بیت را بگشایید — صفحهٔ خودش را دارد: برگردان، شرح، واژههای دشوار.
- G1638:1 مادرم بخت بده است و پدرم جود و کرمفرح ابن الفرح ابن الفرح ابن الفرحم مادرم خوشبختی است و پدرم بخشش و بزرگواری.من شادیام، فرزند شادی، فرزند شادی، فرزند شادی.من از تباری معنوی و مبارک هستم؛ وجودم از خوشاقبالی و سخاوت سرشته شده و سرشار از شادمانی بیپایانم.
- G1638:2 هین که بکلربک شادی به سعادت برسیدپر شد این شهر و بیابان سپه و طبل و علم آگاه باش که امیر سپاه شادی با سعادت از راه رسید.این شهر و بیابان از لشکریان و طبل و پرچم او پر شد.خبردار باشید که فرمانروای شادی و خوشبختی با پیروزی کامل فرارسیده و حضورش تمام عالم را فرا گرفته است.
- G1638:3 گر به گرگی برسم یوسف مه روی شوددر چهی گر بروم گردد چه باغ ارم اگر با گرگی روبرو شوم، به یوسفی ماهچهره تبدیل میشود.اگر به چاهی بیفتم، آن چاه به باغ ارم بدل میگردد.حضور من چنان دگرگونکننده است که هر شر و خطری (گرگ، چاه) را به نهایت زیبایی و نیکی (یوسف، بهشت) تبدیل میکند.
- G1638:4 آنک باشد ز بخیلی دل او آهن و سنگخاتم وقت شود پیش من از جود و کرم آن کسی که از خساست، دلش مانند آهن و سنگ است،در برابر بخشندگی و بزرگواری من، به نگین ارزشمند دوران خود تبدیل میشود.من حتی خسیسترین و سنگدلترین افراد را تحت تأثیر قرار میدهم و آنها را به انسانهایی بخشنده و ارزشمند بدل میکنم.
- G1638:5 خاک چون در کف من زر شود و نقره خامچون مرا راه زند فتنه گر زر و درم وقتی خاک در دستان من به طلا و نقره خالص تبدیل میشود،چگونه فتنهانگیزیِ طلا و پول میتواند راه را بر من ببندد؟از آنجا که من خود سرچشمهٔ ارزش و ثروت هستم، فریب و وسوسهٔ مادیات دنیوی بر من تأثیری ندارد.
- G1638:6 صنمی دارم گر بوی خوشش فاش شودجان پذیرد ز خوشی گر بود از سنگ صنم معشوقی دارم که اگر عطر خوش او در جهان آشکار شود،حتی بتی که از سنگ باشد، از آن همه خوشی جان میگیرد.معشوق من چنان نیروی حیاتبخشی دارد که حتی رایحهٔ وجودش میتواند به موجودات بیجان، زندگی ببخشد.
- G1638:7 مرد غم در فرحش که جبر الله عزاکآن چنان تیغ چگونه نزند گردن غم مرد اندوهگین در شادی او چنین میگوید: «خداوند عزای تو را جبران کند!»چگونه چنین شمشیری گردن غم را نزند؟حضور شادمانهٔ معشوق چنان قدرتمند است که خودِ غم نیز به نابودیاش اذعان میکند و به خودش تسلیت میگوید.
- G1638:8 بستاند به ستم او دل هر کی خواهدعدلها جمله غلامان چنین ظلم و ستم او با ستم دل هر کسی را که بخواهد، میرباید.تمام عدالتها، بندگان چنین ظلم و ستمی هستند.قدرت معشوق در تسخیر دلها، نوعی ستمگری دلپذیر است که از هر عدالتی برتر و والاتر است.
- G1638:9 آن چه خال است بر آن رخ که اگر جلوه کندزود بیگانه شود در هوسش خال ز عم آن چه خالی است بر روی آن چهره که اگر جلوهگری کند،عمو از شدت اشتیاق به آن، از خویشاوندی با خال بیگانه میشود.خال روی معشوق چنان فریبنده است که حتی نزدیکترین خویشاوندان (عمو و خال) در آرزوی آن، نسبت خود را فراموش کرده و با یکدیگر بیگانه میشوند.
- G1638:10 گفتم ار بس کنم و قصه فروداشت کنمتو تمامش کنی و شرح کنی گفت نعم گفتم: «اگر بس کنم و این داستان را به پایان برسانم،آیا تو آن را تمام میکنی و شرح میدهی؟» گفت: «آری.»از معشوق پرسیدم که اگر من از سخن باز ایستم، آیا او این قصهٔ بیپایان را ادامه خواهد داد و او پاسخ مثبت داد.
ganjoor: sh1638 · public domain