دیوان شمس غزل ۱۷۸ بیت ۱۱ → قبلی

دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۷۸

  1. آنک سوی یار شد مسعود بود مغز جان بگزید و شد یار قضا

G178:11

به زبانِ تو

هنوز برگردانی به زبان تو ساخته نشده — برای کلِ غزل یک‌جا ساخته می‌شود:

شرحِ این بیت

هنوز نوشته نشده — خوانشی نزدیک از این بیت در دلِ غزلش:

متنِ کاملِ غزل ↗

  1. 1 می‌شدی غافل ز اسرار قضا·زخم خوردی از سلحدار قضا
  2. 2 این چه کار افتاد آخر ناگهان·این چنین باشد چنین کار قضا
  3. 3 هیچ گل دیدی که خندد در جهان·کو نشد گرینده از خار قضا
  4. 4 هیچ بختی در جهان رونق گرفت·کو نشد محبوس و بیمار قضا
  5. 5 هیچ کس دزدیده روی عیش دید·کو نشد آونگ بر دار قضا
  6. 6 هیچ کس را مکر و فن سودی نکرد·پیش بازی‌های مکار قضا
  7. 7 این قضا را دوستان خدمت کنند·جان کنند از صدق ایثار قضا
  8. 8 گرچه صورت مرد جان باقی بماند·در عنایت‌های بسیار قضا
  9. 9 جوز بشکست و بمانده مغز روح·رفت در حلوا ز انبار قضا
  10. 10 آنک سوی نار شد بی‌مغز بود·مغز او پوسید از انکار قضا
  11. 11 آنک سوی یار شد مسعود بود·مغز جان بگزید و شد یار قضا

ganjoor: sh178 · public domain