دیوان شمس› غزل ۱۹۱۵› بیت ۸ → قبلی · بعدی ←
دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۹۱۵
- وگر سبلت ز شیرش تر نکردی برو ای قلتبان و ریش می کن
G1915:8
به زبانِ تو
هنوز برگردانی به زبان تو ساخته نشده — برای کلِ غزل یکجا ساخته میشود:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرحِ این بیت
هنوز نوشته نشده — خوانشی نزدیک از این بیت در دلِ غزلش:
متنِ کاملِ غزل ↗
- 1 برو ای دل به سوی دلبر من·بدان خورشید شرق و شمع روشن
- 2 مرو هر سو به سوی بیسویی رو·که هر مسکین بدان سو یافت مسکن
- 3 بنه سر چون قلم بر خط امرش·که هر بیسر از او افراشت گردن
- 4 که جز در ظل آن سلطان خوبان·دل ترسندگان را نیست مأمن
- 5 به دستت او دهد سرمایه زر·ز پایت او گشاید بند آهن
- 6 ور از انبوهی از در ره نیابی·چو گنجشکان درآ از راه روزن
- 7 وگر زان خرمن گل بو نیابی·چه سود عنبرینه و مشک و لادن
- 8 وگر سبلت ز شیرش تر نکردی·برو ای قلتبان و ریش می کن
- 9 چو دیدی روی او در دل بروید·گل و نسرین و بید و سرو و سوسن
- 10 درآمیزد دلت با آب حسنش·چو آتش که درآویزد به روغن
- 11 درآ در آتشش زیرا خلیلی·مرم ز آتش نهای نمرود بدظن
- 12 درآ در بحر او تا همچو ماهی·بروید مر تو را از خویش جوشن
- 13 ز کاه غم جدا کن حب شادی·که آن مه را برای ماست خرمن
- 14 بهار آمد برون آ همچو سبزه·به کوری دی و بر رغم بهمن
- 15 نخمی چون کمان گر تیر اویی·به قاب قوس رستستی ز مکمن
- 16 زهی بر کار و ساکن تو به ظاهر·مثال مرهمی در کار کردن
- 17 خمش کن شد خموشی چون بلادر·بلادر گر ننوشی باش کودن
ganjoor: sh1915 · public domain