دیوان شمس› غزل ۱۹۶۱› بیت ۷ → قبلی · بعدی ←
دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۱۹۶۱
- رعد گوید ابر آمد مشکها بر خاک ریخت ای گلستان رو بشو و دست و پا را تازه کن
G1961:7
به زبانِ تو
هنوز برگردانی به زبان تو ساخته نشده — برای کلِ غزل یکجا ساخته میشود:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرحِ این بیت
هنوز نوشته نشده — خوانشی نزدیک از این بیت در دلِ غزلش:
متنِ کاملِ غزل ↗
- 1 نوبهارا جان مایی جانها را تازه کن·باغها را بشکفان و کشتها را تازه کن
- 2 گل جمال افروختهست و مرغ قول آموختهست·بی صبا جنبش ندارند هین صبا را تازه کن
- 3 سرو سوسن را همیگوید زبان را برگشا·سنبله با لاله می گوید وفا را تازه کن
- 4 شد چناران دف زنان و شد صنوبر کف زنان·فاخته نعره زنان کوکو عطا را تازه کن
- 5 از گل سوری قیام و از بنفشه بین رکوع·برگ رز اندر سجود آمد صلا را تازه کن
- 6 جمله گلها صلح جو و خار بدخو جنگ جو·خیز ای وامق تو باری عهد عذرا تازه کن
- 7 رعد گوید ابر آمد مشکها بر خاک ریخت·ای گلستان رو بشو و دست و پا را تازه کن
- 8 نرگس آمد سوی بلبل خفته چشمک می زند·کاندرآ اندر نوا عشق و هوا را تازه کن
- 9 بلبل این بشنید از او و با گل صدبرگ گفت·گر سماعت میل شد این بینوا را تازه کن
- 10 سبزپوشان خضرکسوه همیگویند رو·چون شکوفه سر سر اولیا را تازه کن
- 11 وان سه برگ و آن سمن وان یاسمین گویند نی·در خموشی کیمیا بین کیمیا را تازه کن
ganjoor: sh1961 · public domain