دیوان شمس› غزل ۲۲۹۳› بیت ۷ → قبلی · بعدی ←
دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۲۹۳
- ابد دست ازل بگرفت سوی قصر آن مه برد بدیده هر دو را غیرت بدین هر دو بخندیده
G2293:7
به زبانِ تو
هنوز برگردانی به زبان تو ساخته نشده — برای کلِ غزل یکجا ساخته میشود:
ai-draft · gemini-2.5-pro
شرحِ این بیت
هنوز نوشته نشده — خوانشی نزدیک از این بیت در دلِ غزلش:
متنِ کاملِ غزل ↗
- 1 یکی ماهی همیبینم برون از دیده در دیده·نه او را دیدهای دیده نه او را گوش بشنیده
- 2 زبان و جان و دل را من نمیبینم مگر بیخود·از آن دم که نظر کردم در آن رخسار دزدیده
- 3 گر افلاطون بدیدستی جمال و حسن آن مه را·ز من دیوانهتر گشتی ز من بتر بشوریده
- 4 قدم آیینه حادث حدث آیینه قدمت·در آن آیینه این هر دو چو زلفینش بپیچیده
- 5 یکی ابری ورای حس که بارانش همه جان است·نثار خاک جسم او چه بارانها بباریده
- 6 قمررویان گردونی بدیده عکس رخسارش·خجل گشته از آن خوبی پس گردن بخاریده
- 7 ابد دست ازل بگرفت سوی قصر آن مه برد·بدیده هر دو را غیرت بدین هر دو بخندیده
- 8 که گرداگرد قصر او چه شیرانند کز غیرت·به قصد خون جانبازان و صدیقان بغریده
- 9 به ناگه جست از لفظم که آن شه کیست شمس الدین·شه تبریز و خون من در این گفتن بجوشیده
ganjoor: sh2293 · public domain