دیوان شمس غزل ۲۶۱۸ بیت ۱۱ → قبلی · بعدی ←

دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۶۱۸

  1. صبحا نفسی داری سرمایه بیداری بر خفته دلان بردم انفاس مسیحایی

G2618:11

به زبانِ تو

هنوز برگردانی به زبان تو ساخته نشده — برای کلِ غزل یک‌جا ساخته می‌شود:

شرحِ این بیت

هنوز نوشته نشده — خوانشی نزدیک از این بیت در دلِ غزلش:

متنِ کاملِ غزل ↗

  1. 1 جانا نظری فرما چون جان نظرهایی·چون گویم دل بردی چون عین دل مایی
  2. 2 جان‌ها همه پا کوبند آن لحظه که دل کوبی·دل نیز شکر خاید آن دم که جگر خایی
  3. 3 تن روح برافشاند چون دست برافشانی·مرده ز تو حال آرد چون شعبده بنمایی
  4. 4 گر جور و جفا این است پس گشت وفا کاسد·ای دل به جفای او جان باز چه می‌پایی
  5. 5 امروز چنان مستم کز خویش برون جستم·ای یار بکش دستم آن جا که تو آن جایی
  6. 6 چیزی که تو را باید افلاک همان زاید·گوهر چه کمت آید چون در تک دریایی
  7. 7 مردم ز تو شد ای جان هر مردمک دیده·بی‌تو چه بود دیده‌ ، ای گوهر بینایی
  8. 8 ای روح بزن دستی در دولت سرمستی·هستی و چه خوش هستی در وحدت یکتایی
  9. 9 ای روح چه می‌ترسی روحی نه تن و نفسی·تن معدن ترس آمد تو عیش و تماشایی
  10. 10 ای روز چه خوش روزی شمع طرب افروزی·او را برسان روزی جان را و پذیرایی
  11. 11 صبحا نفسی داری سرمایه بیداری·بر خفته دلان بردم انفاس مسیحایی
  12. 12 شمس الحق تبریزی خورشید چو استاره·در نور تو گم گردد چون شرق برآرایی

ganjoor: sh2618 · public domain