دیوان شمس› غزل ۲۷ → قبلی · بعدی ←

دیوان شمس · G27 · ۴۵ بیت

غزل شمارهٔ ۲۷

این غزل داستان مردی ثروتمند و مغرور را روایت می‌کند که عشق و عاشقان را به سخره می‌گرفت، اما ناگهان خود گرفتار عشقی ویرانگر شد و به خاک مذلت افتاد. این سرنوشت او، مقدمه‌ای برای شرح این حقیقت عرفانی می‌شود که عشق زمینی، تمرین و پلی برای رسیدن به عشق حقیقی و الهی است. در نهایت، غزل با پند و اندرز به سالک راه عشق و بیان عاقبت آن مرد پشیمان به پایان می‌رسد.

این غزل با روایتی داستانی آغاز می‌شود: یک «خواجه»‌ی متکبر و ثروتمند که عاشقان را تحقیر می‌کند، ناگهان با تیری از کمان قضا یا عشق، از اوج غرور به حضیض ذلت می‌افتد (بیت ۱-۱۲). این سقوط، او را از فرعونی که «انا الله» می‌گفت به بنده‌ای پشیمان بدل می‌کند که «ربّنا» می‌گوید (بیت ۱۴). سپس مولانا از این داستان شخصی فراتر رفته و آن را به یک اصل عرفانی پیوند می‌زند: عشق مجازی و انسانی، همچون شمشیر چوبی در دست کودک، تمرینی برای به دست گرفتن شمشیر حقیقی در نبرد عشق الهی است (بیت ۲۳-۲۵). برای تشریح این تحول، داستان عشق زلیخا به یوسف را بازگو می‌کند که چگونه از یک میل زمینی به عشقی الهی تبدیل شد، تا جایی که نقش طالب و مطلوب معکوس گشت (بیت ۲۶-۲۹). در بخش پایانی، شاعر به گفت‌وگو با خواجه‌ی درهم‌شکسته بازمی‌گردد و از زبان او به دیگران هشدار می‌دهد که عاشقان را سرزنش نکنند (بیت ۴۱-۴۲). غزل با این نتیجه‌گیری به پایان می‌رسد که راه عشق، راه ترکِ خود و پذیرش سختی‌ها به عنوان لطف الهی است (بیت ۴۵).

ai-draft · gemini-2.5-pro

هر بیت را بگشایید — صفحهٔ خودش را دارد: برگردان، شرح، واژه‌های دشوار.

  1. G27:1 آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفته‌ست پابا تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا آن خواجه‌ی بزرگ در کوچه‌ی ما پایش در گِل فرو رفته است.بیا تا حال و روزش را برایت بگویم؛ گویی که فرمان تقدیر برایش صادر شده است.آن مرد مغرور و ثروتمند در محله‌ی ما گرفتار و عاجز شده است؛ می‌خواهم داستانش را برایت تعریف کنم، انگار که حکم نهایی سرنوشت درباره‌اش اجرا شده باشد.
  2. G27:2 جباروار و زفت او دامن‌کشان می‌رفت اوتسخرکنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را او با تکبر و غرور، و با حالتی زورگویانه و خشن راه می‌رفت.عاشقان را مسخره می‌کرد و عشق را بازیچه‌ای بیش نمی‌پنداشت.او با حالتی مستبدانه و متکبرانه قدم برمی‌داشت و با نگاهی تحقیرآمیز به عاشقان، عشق را امری بی‌ارزش و سرگرمی می‌دانست.
  3. G27:3 بس مرغ پران بر هوا از دام‌ها فرد و جدامی‌آید از قبضه قضا بر پر او تیر بلا چه بسیار پرنده‌ی آزادی که در آسمان، رها از هر دامی پرواز می‌کند،اما ناگهان از دست تقدیر، تیر بلایی به بالش اصابت می‌کند.این بیت یک مثال کلی است: بسیاری از موجودات که خود را آزاد و ایمن می‌پندارند، ناگهان گرفتار حکم سرنوشت و مصیبتی غیرمنتظره می‌شوند.
  4. G27:4 ای خواجه سرمستک شدی بر عاشقان خنبک زدیمست خداوندی خود کشتی گرفتی با خدا ای خواجه، تو از باده‌ی غرور کمی مست شده بودی و به عاشقان طعنه می‌زدی.از سرمستیِ خداوندی‌ات، با خودِ خدا پنجه در افکندی.ای مرد مغرور، تو سرمست از جایگاه و ثروت خود بودی و عاشقان را تحقیر می‌کردی؛ با این کار، گویی به جنگ با خداوند برخاسته بودی.
  5. G27:5 بر آسمان‌ها برده سر وز سرنبشت او بی‌خبرهمیان او پرسیم و زر گوشش پر از طال بقا سرت به آسمان‌ها رسیده بود، اما از سرنوشت خود بی‌خبر بودی.کیسه‌اش پر از سیم و زر بود و گوشش از وعده‌ی «تا ابد زنده بمانی» پر شده بود.او به شدت مغرور بود و از آینده‌اش غافل؛ ثروت فراوانی داشت و گوشش به تملق و چاپلوسی دیگران که برایش آرزوی عمر ابدی می‌کردند، عادت کرده بود.
  6. G27:6 از بوسه‌ها بر دست او وز سجده‌ها بر پای اووز لورکند شاعران وز دمدمه هر ژاژخا از بوسه‌هایی که بر دستش می‌زدند و سجده‌هایی که بر پایش می‌آوردند،و از تملق شاعران و تعریف و تمجید هر یاوه‌گویی (مغرور شده بود).غرور او ناشی از چاپلوسی‌های اطرافیان بود: کسانی که دست و پایش را می‌بوسیدند، شاعرانی که مدحش می‌کردند و هر فرومایه‌ای که از او تعریف می‌نمود.
  7. G27:7 باشد کرم را آفتی کان کبر آرد در فتیاز وهم بیمارش کند در چاپلوسی هر گدا بخشندگی آفتی دارد و آن این است که در جوانمرد، تکبر ایجاد می‌کند.هر گدایی با چاپلوسی، او را دچار بیماری توهم می‌کند.سخاوت و بخشش می‌تواند خطرناک باشد، زیرا ممکن است در فرد احساس کبر و غرور به وجود آورد، به خصوص وقتی که نیازمندان با تملق، او را دچار خودبزرگ‌بینی می‌کنند.
  8. G27:8 بدهد درم‌ها در کرم او نافریده‌ست آن درماز مال و ملک دیگری مردی کجا باشد سخا او برای نشان دادن بخشندگی‌اش پول می‌بخشد، در حالی که آن پول را خودش خلق نکرده است.مردانگی و سخاوت با مال و دارایی دیگران چه معنایی دارد؟او با پولی که در واقع از آنِ او نیست و امانتی از جانب خداست، فخر می‌فروشد. بخشش از دارایی که خودت آن را به وجود نیاورده‌ای، سخاوت واقعی نیست.
  9. G27:9 فرعون و شدادی شده خیکی پر از بادی شدهموری بُده ماری شده وان مار گشته اژدها او همچون فرعون و شداد شده بود، مانند مَشکی پر از باد غرور.مورچه‌ای بود که به ماری تبدیل شد و آن مار نیز اژدهایی گشت.او در تکبر به فرعون و شداد رسیده بود و از درون تهی و پر از غرور بود. از موجودی حقیر (مور) به موجودی خطرناک (مار) و سپس به هیولایی ویرانگر (اژدها) تبدیل شده بود.
  10. G27:10 عشق از سر قدوسی‌یی همچون عصای موسی‌ییکاو اژدها را می‌خورد چون افکند موسی عصا عشق، با قدرتی مقدس و پاک، مانند عصای موسی است.همان‌طور که وقتی موسی عصایش را انداخت، آن اژدها را بلعید.عشق الهی، قدرتی معجزه‌آسا همچون عصای موسی دارد که می‌تواند اژدهای نفس و غرور را، همانند اژدهای جادوگران، ببلعد و نابود سازد.
  11. G27:11 بر خواجه روی زمین بگشاد از گردون کمینتیری زدش کز زخم او همچون کمانی شد دوتا آسمان از کمینگاه خود، راه را بر آن خواجه بست.چنان تیری به او زد که از شدت زخم، مانند کمان، قامتش دوتا شد.تقدیر الهی ناگهان بر او تاخت و ضربه‌ای کاری به او وارد کرد که از درد و رنج، کمرش خمیده و دولا شد.
  12. G27:12 در رو فتاد او آن زمان از ضربت زخم گرانخرخر‌کنان چون صرعیان در غرغره مرگ و فنا در آن لحظه از آن ضربه‌ی سنگین، با صورت به زمین افتاد.مانند بیماران صرعی، در آخرین لحظات مرگ و نابودی، خرخر می‌کرد.او از شدت آن ضربه‌ی مهلک به زمین افتاد و همچون کسی که دچار حمله صرع شده، در حال جان دادن و دست و پنجه نرم کردن با مرگ بود.
  13. G27:13 رسوا شده عریان شده دشمن بر او گریان شدهخویشان او نوحه‌کنان بر وی چو اصحاب عزا رسوا و بی‌چیز شده و دشمنانش برای حال او گریه می‌کنند.بستگانش مانند صاحبان عزا، بر بالین او نوحه سر داده‌اند.او چنان خوار و ذلیل شده که حتی دشمنانش نیز به حالش دل می‌سوزانند و خویشاوندانش همچون عزاداران برای او ماتم گرفته‌اند.
  14. G27:14 فرعون و نمرودی بده انی انا الله می‌زدهاشکسته گردن آمده در یارب و در ربنا او که مانند فرعون و نمرود بود و ادعای «من خدایم» می‌کرد،حالا گردنش شکسته و به گفتن «ای پروردگار ما» روی آورده است.آن کسی که با غرور فرعونی ادعای خدایی می‌کرد، اکنون درهم‌شکسته و تسلیم شده و با عجز و لابه خدا را صدا می‌زند.
  15. G27:15 او زعفرانی کرده رو‌، زخمی نه بر اندام اوجز غمزه غمازه‌ای شکرلبی شیرین‌لقا چهره‌اش زرد شده، در حالی که هیچ زخمی بر بدنش نیست؛این کار تنها از کرشمه‌ی سخن‌چینِ معشوقی شیرین‌لب و زیبارو برمی‌آید.رنگ صورتش از بیماری و غم زرد شده، اما زخم او جسمی نیست؛ این حال و روز او تنها نتیجه‌ی یک نگاه یا اشاره‌ی پنهانی از سوی معشوقی دلرباست.
  16. G27:16 تیرش عجب‌تر یا کمان‌؟ چشمش تهی‌تر یا دهان‌؟او بی‌وفاتر یا جهان‌؟ او محتجب‌تر یا هما‌؟ تیرش شگفت‌انگیزتر است یا کمانش؟ چشمش خالی‌تر است یا دهانش؟او بی‌وفاتر است یا دنیا؟ او پنهان‌تر است یا پرنده‌ی هما؟این بیت با پرسش‌های پیاپی، حیرت شاعر را از ویژگی‌های متناقض معشوق بیان می‌کند: قدرت تیر نگاهش، خالی بودن چشم و دهانش از توجه، بی‌وفایی‌اش و نایاب و پنهان بودنش.
  17. G27:17 اکنون بگویم سرّ جان در امتحان عاشقاناز قفل و زنجیر نهان هین گوش‌ها را برگشا اکنون می‌خواهم راز جان را در آزمودن عاشقان برایت بگویم.از قفل و زنجیر پنهانی که بر آنهاست؛ هان، گوش‌هایت را باز کن.حالا می‌خواهم حقیقت باطنی و سرّی را که در امتحان عاشقان نهفته است، برایت فاش کنم؛ پس با دقت گوش فرا ده.
  18. G27:18 کی برگشایی گوش را‌؟ کو گوش مر مدهوش را‌؟مخلص نباشد هوش را جز یفعل الله ما یشا چگونه گوش را باز کنی؟ آنکه از خود بی‌خود شده، گوشی برای شنیدن ندارد.برای هوش، هیچ راه نجاتی نیست جز اینکه «خدا هر چه بخواهد انجام می‌دهد».کسی که در عشق مدهوش است، توانایی درک عقلانی ندارد. در این وادی، هوش و خرد کارساز نیست و تنها باید تسلیم خواست و مشیت الهی بود.
  19. G27:19 این خواجهٔ با‌خرخشه شد پرشکسته چون پشهنالان ز عشق عایشه کابیض عینی من بکا این خواجه‌ی پر سر و صدا، مانند پشه‌ای بال‌شکسته شده است.از عشق به «عایشه» (معشوق) می‌نالد که: «از گریه‌ی زیاد چشمانم سفید شد».آن خواجه‌ی پرادعا، اکنون همچون پشه‌ای ناتوان و عاجز شده و از درد عشق معشوقش چنان می‌نالد و گریه می‌کند که بینایی‌اش را از دست داده است.
  20. G27:20 انا هلکنا بعدکم یا ویلنا من بعدکممقت الحیوه فقدکم عودوا الینا بالرضا «ما بعد از شما هلاک شدیم، وای بر ما پس از شما!»«زندگی در نبود شما ناگوار است، با رضایت به سوی ما بازگردید».این بیت ادامه ناله‌های خواجه به زبان عربی است که می‌گوید: دوری از تو ما را به نابودی کشانده و زندگی بدون تو برایمان تلخ است؛ خواهش می‌کنم راضی شو و برگرد.
  21. G27:21 العقل فیکم مرتهن هل من صدا یشفی الحزنو القلب منکم ممتحن فی وسط نیران النوی «عقل در بند شماست، آیا پژواکی هست که اندوه را شفا دهد؟»«و دل از سوی شما در میان آتش‌های جدایی در حال امتحان است».خواجه به زبان عربی ادامه می‌دهد: عقلم اسیر توست و دلم در آتش هجران تو می‌سوزد و آزموده می‌شود؛ آیا صدایی از تو نمی‌رسد که این غم را تسکین دهد؟
  22. G27:22 ای خواجه با دست و پا‌، پایت شکسته‌ست از قضادل‌ها شکستی تو بسی بر پای تو آمد جزا ای خواجه‌ی توانا و قدرتمند، بر حسب تقدیر پایت شکسته است.تو دل‌های بسیاری را شکستی و این جزای آن کار به پایت رسید.ای خواجه که روزی صاحب قدرت بودی، اکنون از قضای روزگار ناتوان شده‌ای. این سرنوشت تو، نتیجه و مکافات دل‌هایی است که در گذشته شکستی.
  23. G27:23 این از عنایت‌ها شمر کز کوی عشق آمد ضررعشق مجازی را گذر بر عشق حق‌ست انتها این را از الطاف الهی به شمار آور که از کوچه‌ی عشق به تو زیانی رسیده است.چرا که گذرگاه عشق مجازی، در نهایت به عشق حقیقی به خداوند می‌رسد.اینکه از عشق زمینی آسیب دیده‌ای را باید لطفی از جانب خدا بدانی، زیرا عشق به انسان‌ها، راهی است که سرانجام به عشق الهی منتهی می‌شود.
  24. G27:24 غازی به دست پور خود شمشیر چوبین می‌دهدتا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزا پدر جنگجو به دست پسرش شمشیری چوبی می‌دهد،تا او در استفاده از آن ماهر شود و در میدان نبرد واقعی شمشیر به دست گیرد.یک جنگاور برای آموزش به فرزندش، ابتدا شمشیری از چوب به او می‌دهد تا با آن تمرین کند و برای استفاده از شمشیر واقعی در جنگ آماده شود.
  25. G27:25 عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بودآن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا عشقی که نسبت به انسان باشد، همان شمشیر چوبی است.آن عشق، وقتی که دوران آزمون به پایان رسد، به عشق به خداوند رحمان تبدیل می‌شود.عشق انسانی مانند همان شمشیر چوبی تمرینی است. این عشق پس از پایان دوره آزمایش و سختی، به عشق حقیقی نسبت به خداوند مبدل می‌گردد.
  26. G27:26 عشق زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سال‌هاشد آخر آن عشق‌ِ خدا‌، می‌کرد بر یوسف قفا عشق زلیخا در ابتدا سال‌ها معطوف به یوسف بود.اما در آخر به عشق خدا تبدیل شد و به یوسف پشت می‌کرد.برای مثال، عشق زلیخا که در آغاز متوجه زیبایی یوسف بود، در نهایت چنان به عشقی الهی تبدیل شد که دیگر به خود یوسف توجهی نداشت.
  27. G27:27 بگریخت او یوسف پی‌اش‌ زد دست در پیراهنشبدریده شد از جذب او برعکس حال ابتدا زلیخا فرار می‌کرد و یوسف به دنبالش می‌دوید و دست به پیراهنش انداخت.پیراهن از کشش یوسف پاره شد، برخلاف آنچه در ابتدا اتفاق افتاده بود.در این مرحله جدید، نقش‌ها برعکس شده بود: زلیخا می‌گریخت و یوسف به دنبال او بود و پیراهنش را از پشت کشید و پاره کرد، درست برعکس اتفاقی که در جوانی رخ داده بود.
  28. G27:28 گفتش قصاص پیرهن بردم ز تو امروز منگفتا بسی زین‌ها کند تقلیب عشق کبریا یوسف به او گفت: «امروز انتقام پیراهنم را از تو گرفتم».زلیخا پاسخ داد: «عشق خداوند با عظمت، از این دگرگونی‌ها بسیار پدید می‌آورد».یوسف گفت امروز تلافی آن پیراهن پاره شده را کردم. زلیخا جواب داد این از شگفتی‌های عشق الهی است که چنین تغییرات و دگرگونی‌هایی در احوال ایجاد می‌کند.
  29. G27:29 مطلوب را طالب کند مغلوب را غالب کندای بس دعاگو را که حق کرد از کرم قبله دعا او معشوق را به عاشق تبدیل می‌کند و مغلوب را غالب می‌گرداند.چه بسیار دعاگویی که خداوند از روی لطف، او را قبله‌ی دعای دیگران قرار داد.خداوند قادر است نقش‌ها را عوض کند: معشوق را طالب و شکست‌خورده را پیروز سازد. و چه بسا نیازمندی را به مقامی برساند که دیگران به او روی آورند و از او حاجت بخواهند.
  30. G27:30 باریک شد اینجا سخن دم می‌نگنجد در دهنمن مغلطه خواهم زدن این جا روا باشد دغا در اینجا سخن بسیار دقیق و ظریف شد، به طوری که نفس در دهان نمی‌گنجد.من می‌خواهم سخنی گمراه‌کننده بگویم، چرا که در این مقام فریبکاری جایز است.موضوع به قدری پیچیده و لطیف شده که بیان آن دشوار است. بنابراین می‌خواهم با زبان مغالطه و ظاهر فریبنده سخن بگویم، زیرا در این مرحله، بیان مستقیم حقیقت ممکن نیست.
  31. G27:31 او می‌زند من کیستم من صورتم خاکیستمرمال بر خاکی زند نقش صوابی یا خطا اوست که می‌زند، من چه کسی هستم؟ من تنها صورتی از خاکم.مانند رمالی که بر روی خاک، نقشی درست یا غلط می‌زند.فاعل حقیقی او (خدا) است، من فقط یک کالبد خاکی و ابزاری در دست او هستم. همانند رمالی که بر خاک نقشی می‌کشد، اما نقش‌ها از خود خاک نیست.
  32. G27:32 این را رها کن خواجه را بنگر که می‌گوید مراعشق آتش اندر ریش زد ما را رها کردی چرا‌؟ این بحث را رها کن و به آن خواجه نگاه کن که به من می‌گوید:«عشق ریشه‌ی مرا به آتش کشید، چرا ما را رها کردی؟»از این بحث‌های فلسفی بگذریم و به داستان خواجه برگردیم که مرا مخاطب قرار داده و می‌گوید: عشق هستی مرا سوزاند، چرا تنهایم گذاشتی و داستانم را ناتمام رها کردی؟
  33. G27:33 ای خواجهٔ صاحب‌قدم‌! گر رفتم اینک آمدمتا من در این آخرزمان حال تو گویم برملا ای خواجه‌ی محترم! اگر رفته بودم، اینک بازگشتم.تا من در این آخرالزمان، حال تو را آشکارا بیان کنم.ای خواجه‌ی بزرگوار، نگران نباش، اگر از داستانت غافل شدم، اکنون برگشته‌ام تا در این دوران پرآشوب، سرگذشت تو را برای همگان فاش سازم.
  34. G27:34 آخر چه گوید غره‌ای جز ز آفتابی ذره‌ای‌؟از بحر قلزم قطره‌ای زین بی‌نهایت ماجرا‌؟ یک انسان مغرور از این ماجرای بی‌نهایت چه می‌تواند بگوید؟جز ذره‌ای از یک خورشید یا قطره‌ای از دریای قلزم؟یک انسان فانی و مغرور چگونه می‌تواند این داستان عظیم و بی‌کران عشق را توصیف کند؟ سخن او در برابر این حقیقت، مانند ذره‌ای در مقابل خورشید یا قطره‌ای در برابر اقیانوس است.
  35. G27:35 چون قطره‌ای بنمایدت باقیش معلوم آیدتز انبارْ کفّ ِ گندمی عرضه کنند اندر شرا وقتی یک قطره را به تو نشان دهد، بقیه‌ی دریا برایت معلوم می‌شود.همان‌طور که برای فروش، از یک انبار بزرگ، تنها یک مشت گندم عرضه می‌کنند.با دیدن جزئی کوچک، می‌توان به کلیت پی برد. همان‌گونه که با نشان دادن نمونه‌ای از گندم، کیفیت کل محصول انبار مشخص می‌شود.
  36. G27:36 کفی چو دیدی باقی‌اش نادیده خود می‌دانی‌اشدانیش و دانی چون شود چون بازگردد ز آسیا وقتی یک مشت از آن را دیدی، بقیه‌اش را نادیده می‌شناسی.و می‌دانی که وقتی از آسیاب بازگردد، چگونه خواهد شد.با مشاهده‌ی آن نمونه، کیفیت بقیه‌ی محصول را درمی‌یابی و حتی می‌توانی پیش‌بینی کنی که پس از آسیاب شدن، آرد آن چگونه خواهد بود.
  37. G27:37 هستی تو انبار کهن دستی در این انبار کنبنگر چگونه گندمی وانگه به طاحون بر هلا تو مانند یک انبار کهنه هستی، دستی در این انبار فرو ببر.ببین چه نوع گندمی هستی و سپس به سوی آسیاب (مرگ و تحول) بشتاب.وجود تو همچون یک انبار است. به درون خود بنگر و ماهیت و گوهر وجودت را بشناس و سپس با شتاب به سوی آسیاب تحول و فنا حرکت کن.
  38. G27:38 هست آن جهان چون آسیا‌، هست این جهان چون خرمنیآنجا همین خواهی بدن گر گندمی گر لوبیا آن جهان مانند آسیاب است و این جهان همچون خرمن.در آنجا همان خواهی بود که اینجا هستی، چه گندم باشی و چه لوبیا.این دنیا محل جمع‌آوری اعمال (خرمن) و آن دنیا محل حسابرسی و نتیجه (آسیاب) است. ماهیت تو در جهان دیگر، همان خواهد بود که در این دنیا کسب کرده‌ای.
  39. G27:39 رو ترک این گو ای مُصر‌! آن خواجه را بین منتظرکاو نیم‌کاره می‌کند تعجیل می‌گوید صلا ای کسی که اصرار می‌ورزی، این سخن را رها کن! آن خواجه را ببین که منتظر است.او که کارش نیمه‌تمام مانده، شتاب می‌کند و همه را فرا می‌خواند.ای کسی که در این بحث‌ها پافشاری می‌کنی، دیگر بس است! به خواجه نگاه کن که منتظر است تا داستانش را تمام کنیم. او عجله دارد و می‌خواهد همه را به شنیدن دعوت کند.
  40. G27:40 ای خواجه تو چونی بگو خسته در این پرفتنه کودر خاک و خون افتاده‌ای بیچاره‌وار و مبتلا ای خواجه، بگو حالت چطور است؟ خسته در این کوچه‌ی پر از آشوب.بیچاره و گرفتار، در خاک و خون افتاده‌ای.ای خواجه، از حالت برایمان بگو. در این دنیای پر فتنه، چگونه خسته و مجروح، و درمانده و مبتلا بر زمین افتاده‌ای؟
  41. G27:41 گفت الغیاث ای مسلمین دل‌ها نگهدارید هینشد ریخته خود خون من تا این نباشد بر شما گفت: «ای مسلمانان به فریادم برسید! آگاه باشید و از دل‌هایتان محافظت کنید.»«خون من ریخته شد تا این سرنوشت برای شما تکرار نشود».خواجه پاسخ داد: ای مردم، به دادم برسید و پند بگیرید! مراقب دل‌هایتان باشید. من قربانی شدم تا شما دچار چنین عاقبتی نشوید.
  42. G27:42 من عاشقان را در تبش بسیار کردم سرزنشبا سینهٔ پر غل و غش بسیار گفتم ناسزا من عاشقان را که در تب و تاب بودند، بسیار سرزنش کردم.با سینه‌ای پر از کینه و فریب، به آنها بسیار ناسزا گفتم.من در گذشته، عاشقانِ سوخته‌دل را بسیار ملامت می‌کردم و با قلبی پر از بدخواهی و نفاق، به آنها دشنام می‌دادم.
  43. G27:43 ویل لکل همزه بهر زبانِ بد بوَدهماز را لماز را جز چاشنی نبود دوا «وای بر هر عیبجوی طعنه‌زننده» برای زبان بد است.برای عیبجو و بدگو، هیچ درمانی جز چشیدن (عقوبت کارش) نیست.آیه «ویل لکل همزة لمزة» به کسانی اشاره دارد که زبانی بد دارند. تنها دوای درد چنین افرادی این است که خودشان طعم تلخ کاری را که کرده‌اند، بچشند.
  44. G27:44 کی آن دهان مردم است‌؟ سوراخ مار و کژدم استکهگِل در آن سوراخ زن کزدم منه بر اقربا این دهان، دهان انسان نیست؛ بلکه سوراخ مار و کژدم است.دهانه‌ی آن سوراخ را با کاهگل ببند و عقرب را به سوی نزدیکانت رها مکن.دهانی که به بدگویی باز می‌شود، دهان آدمی نیست، بلکه لانه‌ی موجودات زهردار است. باید جلوی این دهان را گرفت و با نیش زبان، خویشان و اطرافیان را آزار نداد.
  45. G27:45 در عشق ترک کام کن‌، ترک حبوب و دام کنمر سنگ را زر نام کن شکّر لقب نِه بر جفا در راه عشق، خواسته‌هایت را رها کن، دانه و دام (تعلقات دنیوی) را ترک کن.سنگ را طلا بنام و به سختی و جفا، لقب شکر بده.برای قدم گذاشتن در مسیر عشق، باید از امیال نفسانی و تعلقات مادی دست بکشی. باید سختی‌ها را ارزشمند بدانی و رنج‌ها را شیرین و گوارا بپنداری.

ganjoor: sh27 · public domain