دیوان شمس غزل ۲۷۶۹ بیت ۱۴ → قبلی · بعدی ←

دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۲۷۶۹

  1. دردی ده و عقل را چنان کن کو درد نداند از صفایی

G2769:14

به زبانِ تو

هنوز برگردانی به زبان تو ساخته نشده — برای کلِ غزل یک‌جا ساخته می‌شود:

شرحِ این بیت

هنوز نوشته نشده — خوانشی نزدیک از این بیت در دلِ غزلش:

متنِ کاملِ غزل ↗

  1. 1 برخیز و بزن یکی نوایی·بر یاد وصال دلربایی
  2. 2 هین وقت صبوح شد فتوحی·هین وقت دعاست الصلایی
  3. 3 بگشا سر خنب خسروانی·تا خلق زنند دست و پایی
  4. 4 صد گون گره است بر دل و نیست·جز باده جان گره گشایی
  5. 5 از جای ببر به یک قنینه·آن را که قرار نیست جایی
  6. 6 جز دشت عدم قرارگه نیست·چون نیست وجود را وفایی
  7. 7 بر سفره خاک تره‌ای نیست·هر سوی ز چیست ژاژخایی
  8. 8 عالم مردار و عامه چون سگ·کی دید ز دست سگ سخایی
  9. 9 ساقی درده صلا که چون تو·جان‌ها بندید جان فزایی
  10. 10 ما چون مس و آهنیم ثابت·در حیرت چون تو کیمیایی
  11. 11 در مغز فکن تو هوی هویی·وز خلق برآر های هایی
  12. 12 تا روح ز مستی و خرابی·نشناسد هجو از ثنایی
  13. 13 زین باده چو مست شد فلاطون·نشناسد درد از دوایی
  14. 14 دردی ده و عقل را چنان کن·کو درد نداند از صفایی
  15. 15 بر ناطق منطقی فروریز·از جام صبوحیان عطایی
  16. 16 تا دم نزند دگر نجوید·زنبیل و فطیر هر گدایی
  17. 17 خامش که تو را مسلم آمد·برساختن از عدم بقایی

ganjoor: sh2769 · public domain