دیوان شمس غزل ۳۴۱ بیت ۹ → قبلی · بعدی ←

دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۳۴۱

  1. خماری داشتم من در ارادت ندانستم که حق ما را مریدست

G341:9

به زبانِ تو

هنوز برگردانی به زبان تو ساخته نشده — برای کلِ غزل یک‌جا ساخته می‌شود:

شرحِ این بیت

هنوز نوشته نشده — خوانشی نزدیک از این بیت در دلِ غزلش:

متنِ کاملِ غزل ↗

  1. 1 بیا کامروز ما را روز عیدست·از این پس عیش و عشرت بر مزیدست
  2. 2 بزن دستی بگو کامروز شادی‌ست·که روز خوش هم از اول پدیدست
  3. 3 چو یار ما در این عالم که باشد·چنین عیدی به صد دوران که دیدست
  4. 4 زمین و آسمان‌ها پرشکر شد·به هر سویی شکرها بردمیدست
  5. 5 رسید آن بانگ موج گوهرافشان·جهان پرموج و دریا ناپدیدست
  6. 6 محمد باز از معراج آمد·ز چارم چرخ عیسی دررسیدست
  7. 7 هر آن نقدی کز این جا نیست قلبست·میی کز جام جان نبود پلیدست
  8. 8 زهی مجلس که ساقی بخت باشد·حریفانش جنید و بایزیدست
  9. 9 خماری داشتم من در ارادت·ندانستم که حق ما را مریدست
  10. 10 کنون من خفتم و پاها کشیدم·چو دانستم که بختم می کشیدست

ganjoor: sh341 · public domain