دیوان شمس غزل ۸۳۸ بیت ۱۸ → قبلی

دیوان شمس · غزل شمارهٔ ۸۳۸

  1. بس کن ای دل ز فغان جمع نشین گر نگویی تو پریشان چه شود

G838:18

به زبانِ تو

هنوز برگردانی به زبان تو ساخته نشده — برای کلِ غزل یک‌جا ساخته می‌شود:

شرحِ این بیت

هنوز نوشته نشده — خوانشی نزدیک از این بیت در دلِ غزلش:

متنِ کاملِ غزل ↗

  1. 1 گر نخسپی شبکی جان چه شود·ور نکوبی در هجران چه شود
  2. 2 ور بیاری شبکی روز آری·از برای دل یاران چه شود
  3. 3 ور دو دیده به تو روشن گردد·کوری دیده شیطان چه شود
  4. 4 گر برآری ز دل بحر غبار·چون کف موسی عمران چه شود
  5. 5 ور سلیمان بر موران آید·تا شود مور سلیمان چه شود
  6. 6 ور چو الیاس قلاووز شوی·تا لب چشمه حیوان چه شود
  7. 7 ور بروید ز گل افشانی تو·همه عالم گل و ریحان چه شود
  8. 8 آب حیوان که در آن تاریکیست·پر شود شهر و بیابان چه شود
  9. 9 ور ز خوان کرم و نعمت تو·زنده گردد دو سه مهمان چه شود
  10. 10 ور ز دلداری و جان بخشی تو·جان بیابد دو سه بی‌جان چه شود
  11. 11 ور سواره سوی میدان آیی·تا شود سینه چو میدان چه شود
  12. 12 روی چون ماهت اگر بنمایی·تا رود زهره به میزان چه شود
  13. 13 آستین کرم ار افشانی·تا ندریم گریبان چه شود
  14. 14 ور بریزی قدحی مالامال·بر سر وقت خماران چه شود
  15. 15 ور بپوشیم یکی خلعت نو·ما غلامان ز تو سلطان چه شود
  16. 16 ور چو موسی بپذیری چوبی·تا شود چوب تو ثعبان چه شود
  17. 17 رو به لطف آر و ز دشمن مشنو·گر بجویی دل ایشان چه شود
  18. 18 بس کن ای دل ز فغان جمع نشین·گر نگویی تو پریشان چه شود

ganjoor: sh838 · public domain