قرائت› دفتر ۲› بخش ۲۲ → قبلی · بعدی ←
بخش ۲۲ - به راه کردن شاه یکی را از آن دو غلام و ازین دیگر پرسیدن
راهی کردن شاه یکی از آن دو غلام را و از دیگری پرسیدن
- M2:865 آن غلامک را چو دید اهل ذکاآن دگر را کرد اشارت که بیا
- M2:866 کاف رحمت گفتمش تصغیر نیستجد گود فرزندکم تحقیر نیست
- M2:867 چون بیامد آن دوم در پیش شاهبود او گندهدهان دندان سیاه
- M2:868 گرچه شه ناخوش شد از گفتار اوجست و جویی کرد هم ز اسرار او
- M2:869 گفت با این شکل و این گند دهاندور بنشین لیک آن سوتر مران
- M2:870 که تو اهل نامه و رقعه بدینه جلیس و یار و همبقعه بدی
- M2:871 تا علاج آن دهان تو کنیمتو حبیب و ما طبیب پر فنیم
- M2:872 بهر کیکی نو گلیمی سوختننیست لایق از تو دیده دوختن
- M2:873 با همه بنشین دو سه دستان بگوتا ببینم صورت عقلت نکو
- M2:874 آن ذکی را پس فرستاد او به کارسوی حمامی که رو خود را بخار
- M2:875 وین دگر را گفت خه تو زیرکیصد غلامی در حقیقت نه یکی
- M2:876 آن نهای که خواجهتاش تو نموداز تو ما را سرد میکرد آن حسود
- M2:877 گفت او دزد و کژست و کژنشینحیز و نامرد و چنینست و چنین
- M2:878 گفت پیوسته بدست او راستگوراستگویی من ندیدستم چو او
- M2:879 راستگویی در نهادش خلقتیستهرچه گوید من نگویم آن تهیست
- M2:880 کژ ندانم آن نکواندیش رامتهم دارم وجود خویش را
- M2:881 باشد او در من ببیند عیبهامن نبینم در وجود خود شها
- M2:882 هر کسی گر عیب خود دیدی ز پیشکی بدی فارغ وی از اصلاح خویش
- M2:883 غافلاند این خلق از خود ای پدرلاجرم گویند عیب همدگر
- M2:884 من نبینم روی خود را ای شمنمن ببینم روی تو تو روی من
- M2:885 آنکسی که او ببیند روی خویشنور او از نور خلقانست بیش
- M2:886 گر بمیرد دید او باقی بودزانک دیدش دید خلاقی بود
- M2:887 نور حسی نبود آن نوری که اوروی خود محسوس بیند پیش رو
- M2:888 گفت اکنون عیبهای او بگوآنچنان که گفت او از عیب تو پادشاه گفت: «اکنون تو از عیبهای او برایم بگو،درست همانطور که او از عیبهای تو برایم گفت.»پادشاه به غلام دوم دستور میدهد که در مقابل بدگویی غلام اول، او نیز عیبهای رفیقش را فاش کند.
- M2:889 تا بدانم که تو غمخوار منیکدخدای ملکت و کار منی
- M2:890 گفت ای شه من بگویم عیبهاشگرچه هست او مر مرا خوش خواجهتاش
- M2:891 عیب او مهر و وفا و مردمیعیب او صدق و ذکا و همدمی
- M2:892 کمترین عیبش جوامردی و دادآن جوامردی که جان را هم بداد
- M2:893 صد هزاران جان خدا کرده پدیدچه جوامردی بود کان را ندید
- M2:894 ور بدیدی کی به جان بخلش بدی؟بهر یک جان کی چنین غمگین شدی؟
- M2:895 بر لب جو بخل آب آن را بودکو ز جوی آب نابینا بود
- M2:896 گفت پیغامبر که هر که از یقینداند او پاداش خود در یوم دین
- M2:897 که یکی را ده عوض میآیدشهر زمان جودی دگرگون زایدش
- M2:898 جود جمله از عوضها دیدنستپس عوض دیدن ضد ترسیدنست
- M2:899 بخل نادیدن بود اعواض راشاد دارد دید در خواض را
- M2:900 پس بعالم هیچ کس نبود بخیلزانک کس چیزی نبازد بی بدیل
- M2:901 پس سخا از چشم آمد نه ز دستدید دارد کار جز بینا نرست
- M2:902 عیب دیگر این که خودبین نیست اوهست او در هستی خود عیبجو عیب دیگرش این است که خودپسند نیست،و همیشه در وجود خودش به دنبال ایراد میگردد.غلام در ادامهٔ ستایش دوستش، عیب او را این میشمارد که مغرور و خودبین نیست، بلکه همواره به خود سخت میگیرد و در وجود خویش در جستجوی عیب و نقص است.
- M2:903 عیبگوی و عیبجوی خود بدستبا همه نیکو و با خود بد بدست
- M2:904 گفت شه جلدی مکن در مدح یارمدح خود در ضمن مدح او میار
- M2:905 زانک من در امتحان آرم وراشرمساری آیدت در ماورا